غزل شمارهٔ ۱
ماییم و سرکویی پر فتنه ناپیدا آسوده درو والا آهسته درو شیدا در وی سر سرجویان گردان شده از گردن در وی دل جانبازان تنها شده از تن ها بر لاله بستانش مجنون شده صد لیلی بر ماه شبستانش و
۸۸۷ شعر از اوحدی مراغهای
ماییم و سرکویی پر فتنه ناپیدا آسوده درو والا آهسته درو شیدا در وی سر سرجویان گردان شده از گردن در وی دل جانبازان تنها شده از تن ها بر لاله بستانش مجنون شده صد لیلی بر ماه شبستانش و
در چرخ کن چو عیسی زین جا رخ طلب را و آنجا درست گردان پیوند ابن و اب را گویا شود پیاپی با دل مسیح جانت چون مریم ار ببندی روزی دو کام و لب را با چشم تو چو گردی رطل اللسان به یادش از
صورت او را ز معنی آشنایی با دل ست ورنه صورت ها بسی دانم که از آب و گل ست صورت بت کافری باشد پرستیدن ولی بت پرست ار معنی بت بازیابد واصل ست هر که او را دیده ای باشد شناسد صورتی کار
هم ز وصف لبت زبان خجلست هم ز زلف تو مشک و بان خجلست تا دهان و رخ ترا دیدند غنچه دل تنگ و ارغوان خجلست دل به جان از رخ تو بویی خواست سالها رفت و همچنان خجلست دیده را با رخ تو کاری ر
انجمن شهر ملای گلست باده بیاور که صلای گلست ناله مرغان سحرخوان به صبح از سر عشقت نه برای گلست بر رخ خوبان جهان خط کشید سبزه که خاک کف پای گلست باغ که او خاک معنبر کند سنبل او خواجه