غزل شمارهٔ ۱۲
اوحدی مراغهایچون ندیدم خبری زین دل رنجور ترا
در سپردم به خدا ای ز خدا دور ترا
شاد نابوده ز وصل تو من و نابوده
توجفا کرده و من داشته معذور ترا
صورت پاک ترا از نظر پاک مپوش
که به جز دیده پاکان ندهد نور ترا
گر ز دیدار تو آگاه شوند اهل بهشت
سر مویی نفروشند به صد حور ترا
ای که رنجی نکشیدی و ندیدی ستمی
چه غم از حال ستم دیده رنجور ترا
تو که چون من ننشستی به غمی روز دراز
سخت کوتاه نماید شب دیجور ترا
اوحدی را ز نظر دور مدار ای دل و جان
که دلارام ترا دارد و منظور ترا
