غزل شمارهٔ ۴۷
اوحدی مراغهایباد سهند بین که برین مرغزارها
چون می کند ز نرگس و لاله نگارها
در باغ رو که دست بهار از سر درخت
بر فرقت از شکوفه بریزد نثارها
ساقی میان ببند که هنگام عشرتست
می در پیالها کن و گل در کنارها
نتوان شکایت ستم روزگار کرد
گر من درین حدیث کنم روزگارها
وقتی من اختیار دلی داشتم به دست
عشق آمد و ز دست ببرد اختیار ها
گر بر دل تو هست غباری ز داغ غم
بنشین که جام می بنشاند غبارها
تا این بهار نامه بود هیچ مجلسی
بی یاد اوحدی نبود در بهارها
