غزل شمارهٔ ۵۴
اوحدی مراغهایامروز چون گذشتی برما عجب عجب
ماه نوی که گشتی پیدا عجب عجب
خوبت رخست و زیبا بنشین نکو نکو
شاد آمدی و خرم فرما عجب عجب
بخت من و من آسان با تو بیا بیا
خوی تو و تو ساکن باما عجب عجب
چونت ز دل برآمد جانا که بی رقیب
بر من گذار کردی تنها عجب عجب
دری و دور گشته ز دریای چشم ما
ای در باز گشته ز دریا عجب عجب
آگاه چون نکردی ما را ز آمدن
ناگاه چون فتادی اینجا عجب عجب
زینهاست کاوحدی به تو دادست دل چنین
زان دل چگونه آمد اینها عجب عجب
