غزل شمارهٔ ۶۲
اوحدی مراغهایتا قلندر نشوی راه نیابی به نجات
در سیاهی شو اگر می طلبی آب حیات
موی بتراش و کفن ساز تنت را از موی
تا درین عرصه نگردی تو بهر مویی مات
به یلک هر دو جهان را یله کن تا چو یلان
نام مردیت برآید ز میان عرصات
کفش و دستار بینداز و تهی کن سر و پای
تا چو ایشان همه تن گردی اندر حرکات
این گروهند همه ترک عرض کرده و باز
همچو جوهر شده از نور یقین زنده به ذات
زندگی گر صفت روز و شب ایشانست
زندگان دگر انصاف رمیم اند و رفات
نیست جز صدق دلیل ره ایشان به خدای
گر کسی را به ازین هست دلیلی قل هات
اوحدی رو مددی جوی ز خاک درشان
تا گرفتار نگردی به هوا چون ذرات
