غزل شمارهٔ ۱۸۵
اوحدی مراغهایموی فشانم دگر عشق به درها ببرد
در همه عالم ز من ناله خبرها ببرد
روی چو گلبرگ تو اشک مرا سیم کرد
مطرب ما این نوا برزد و زرها ببرد
من ز سفرهای خود سود بسی داشتم
عشق تو در باختن سود سفرها ببرد
داشتم از شاخ عمر وعده برخوردنی
باد فراقت به باغ بر زد و برها ببرد
باز نیاید به هوش عاشق رویت که او
توش ز تنها ربود هوش ز سرما ببرد
زلف تو دل برد و هست در پی جان ای عجب
بار کجا می هلد دوست که خرها ببرد
داشت دلی اوحدی نقد و دگر چیزها
این دو بر آتش بسوخت عشق و دگرها ببرد
