غزل شمارهٔ ۲۸۲
اوحدی مراغهایاز در ما چو در آمد اثر ما بنماند
این دل و دین و تن و جان و سر و پا بنماند
چشم آن فتنه پیدا به دلم پوشیده
نظری کرد که پوشیده و پیدا بنماند
سخن عشق که عقلم به معما می خواند
بر دلم کشف چنان شد که معما بنماند
حیلت ما همه حالت شد و حیلتها سوخت
حالت ما همه معنی شد و اسما بنماند
تا دو می دید دلم در کف یغما بودم
چون برستم ز دویی زحمت یغما بنماند
دل من دردی آن درد به دریا نوشید
به طریقی که نم در همه دریا بنماند
ای تمنای دل من ز دو گیتی نظرت
نظری کن که دگر هیچ تمنا بنماند
گر چه از هر جهتم سری و سودایی بود
جهت سر تو بگرفتم و سودا بنماند
دوش با درد تو گقتم که محابا کن گفت
اوحدی تن به قضاده که محابا بنماند
