غزل شمارهٔ ۵۰۶
اوحدی مراغهایمن دلداده از آنروز که دیدار تو دیدم
در تو پیوستم و از هر چه مرا بود بریدم
بی خبر بودم و از دور کمان مهره مهرت
ناگهان بر دلم افتاد و چو مرغان بتپیدم
سر انگشت نگارین تو آسوده دلم را
آنچنان برد که انگشت تحیر بگزیدم
منزوی بودم و با خود که ز ناگاه خیالت
در ضمیر آمد و بی خود به سر کوچه دویدم
تا تویی زارتر از حال دلم حال ندیدی
تا منم صعب تر از درد تو دردی نکشیدم
گر به بازار برآیم ز ضعیفی چو نشانم
باز پرسی ز خلایق همه گویند ندیدم
اوحدی را نکند عیب ز دیوانه شدن کس
گر تو گویی که من این بنده بدین عیب خریدم
