غزل شمارهٔ ۶۶۷
اوحدی مراغهایای آنکه نیست جز بر یار انتعاش تو
بس می خروشد آن سخن دل خراش تو
زرقی همی فروشی و شهری همی خری
دخل گزاف بنگر و خرج بلاش تو
گویی که دین پرستم و دنیا پرست نه
وانگه ز بیست خواجه فزون تر معاش تو
بر روی راه این دو سه حیوان به راستی
کمتر ز دام نیست دم دانه پاش تو
گه راز خود ز خلق بپوشیده ای ولی
روی زمین پرست ز تشویق فاش تو
فردا کجا خلاص دهی آن مرید را
کامروز قرض دار شد از بهر آش تو
با اوحدی مباف کرامات خود که هیچ
کاری نمی رود ز بباش و مباش تو
