غزل شمارهٔ ۷۶۷
اوحدی مراغهایبس ازین عمر سرسری که به تقلید زیستی
نظری کن به خویش تا ز کجایی و کیستی
همه شب گفتگوی تو ده و باغ است و مال و زر
تو نگویی به خویشتن که گرفتار چیستی
تو بگویی خدای را نشناسم به جز یکی
ز یکی لاف چون زنی چو غلام دویستی
برسیدند همرهان تو هر یک به منزلی
پی ایشان کجا روی تو که در خفت و خیستی
تو اگر بیست مرده ای بتوان و دل و جگر
چو اجل حمله آورد نگذارد بایستی
چو پی او روی بنه ز سر این خواجگی که تو
نرسی پیش او مگر به فقیری و نیستی
در توحیدش اوحدی به قفای وجود زد
تو به توحید چون رسی که نه چون اوحدیستی
