غزل شمارهٔ ۸۵۱
اوحدی مراغهایباز به قول کیست این جور و ستم که می کنی
وین دل و دیده مرا پر تف و نم که می کنی
رنج دل شعیف من گشت فزون ز عشق تو
چون نشود فزون از آن پرسش کم که می کنی
حال دل شکسته را باز پدید می کند
بر رخ زعفران و شم رنگ به قم که می کنی
دوش به طنز گفته ای شاد شو از وصال من
شاد کجا شویم از آن چاره غم که می کنی
طرفه نباشد ار به تو شهر خراب می شود
زین همه قتل و غارت ای طرفه صنم که می کنی
مرهم ریش سینه و داروی درد می شود
خنجر لا که می زنی ناز نعم که می کنی
روی تو گفت کاوحدی حسن مرا غلام شد
چون نشوم غلام آن لطف و کرم که می کنی
