بخش ۷۶ - سخنی چند بر سبیل موعظه
اوحدی مراغهایصرف طاعت کن این جوانی را
بنگر آنروز ناتوانی را
عاقلی گرد نانهاده مگرد
کز جهان جز نصیب نتوان خورد
در دل خود مکن حسد را جای
از درون زنگ بغض و کین بزادی
سلطنت چیست تن درستی تو
پادشاهی به خیر چستی تو
گر دل ایمن و کفافت هست
ملکت قاف تا به قافت هست
رنج و بیشی به یکدگر باشد
گفتن بیش بار خر باشد
نظر از پیش و پس دریغ مدار
آنچه دانی ز کس دریغ مدار
چشمها تیره خانها تاریست
گر چراغی درآوری یاریست
هر چه دانسته ای ز پیش کسان
