بخش ۱ - سر آغاز
اگر هوشمندی به معنی گرای که معنی بماند ز صورت به جای که را دانش و جود و تقوی نبود به صورت درش هیچ معنی نبود کسی خسبد آسوده در زیر گل که خسبند از او مردم آسوده دل غم خویش در زندگی خ
۳۰ شعر از سعدی شیرازی
اگر هوشمندی به معنی گرای که معنی بماند ز صورت به جای که را دانش و جود و تقوی نبود به صورت درش هیچ معنی نبود کسی خسبد آسوده در زیر گل که خسبند از او مردم آسوده دل غم خویش در زندگی خ
یکی را کرم بود و قوت نبود کفافش به قدر مروت نبود که سفله خداوند هستی مباد جوانمرد را تنگدستی مباد کسی را که همت بلند اوفتد مرادش کم اندر کمند اوفتد چو سیلاب ریزان که در کوهسار نگیر
یکی در بیابان سگی تشنه یافت برون از رمق در حیاتش نیافت کله دلو کرد آن پسندیده کیش چو حبل اندر آن بست دستار خویش به خدمت میان بست و بازو گشاد سگ ناتوان را دمی آب داد خبر داد پیغمبر
تو با خلق سهلی کن ای نیکبخت که فردا نگیرد خدا با تو سخت گر از پا در آید نماند اسیر که افتادگان را بود دستگیر به آزار فرمان مده بر رهی که باشد که افتد به فرماندهی چو تمکین و جاهت بو
بنالید درویشی از ضعف حال بر تندرویی خداوند مال نه دینار دادش سیه دل نه دانگ بر او زد به سر باری از طیر بانگ دل سایل از جور او خون گرفت سر از غم بر آورد و گفت ای شگفت توانگر ترش روی