بخش ۳۰ - حکایت
سعدی شیرازیشنیدم که مردی غم خانه خورد
که زنبور بر سقف او لانه کرد
زنش گفت از اینان چه خواهی مکن
که مسکین پریشان شوند از وطن
بشد مرد نادان پس کار خویش
گرفتند یک روز زن را به نیش
زن بی خرد بر در و بام و کوی
همی کرد فریاد و می گفت شوی
مکن روی بر مردم ای زن ترش
تو گفتی که زنبور مسکین مکش
کسی با بدان نیکویی چون کند
بدان را تحمل بد افزون کند
چو اندر سری بینی آزار خلق
به شمشیر تیزش بیازار حلق
سگ آخر که باشد که خوانش نهند
بفرمای تا استخوانش دهند
چه نیکو زده ست این مثل پیر ده
ستور لگدزن گران بار به
اگر نیکمردی نماید عسس
نیارد به شب خفتن از دزد کس
نی نیزه در حلقه کارزار
