بخش ۱ - سرآغاز
نفس می نیارم زد از شکر دوست که شکری ندانم که در خورد اوست عطایی است هر موی از او بر تنم چگونه به هر موی شکری کنم ستایش خداوند بخشنده را که موجود کرد از عدم بنده را که را قوت وصف اح
۱۵ شعر از سعدی شیرازی
نفس می نیارم زد از شکر دوست که شکری ندانم که در خورد اوست عطایی است هر موی از او بر تنم چگونه به هر موی شکری کنم ستایش خداوند بخشنده را که موجود کرد از عدم بنده را که را قوت وصف اح
یکی کرد بر پارسایی گذر به صورت جهود آمدش در نظر قفایی فرو کوفت بر گردنش ببخشید درویش پیراهنش خجل گفت کانچ از من آمد خطاست ببخشای بر من چه جای عطاست به شکرانه گفتا به سر بیستم که آن
ز ره باز پس مانده ای می گریست که مسکین تر از من در این دشت کیست جهاندیده ای گفتش ای هوشیار اگر مردی این یک سخن گوش دار برو شکر کن چون به خر بر نه ای که آخر بنی آدمی خر نه ای
فقیهی بر افتاده مستی گذشت به مستوری خویش مغرور گشت ز نخوت بر او التفاتی نکرد جوان سر برآورد کای پیرمرد برو شکر کن چون به نعمت دری که محرومی آید ز مستکبری یکی را که در بند بینی مخند
سرشته ست باری شفا در عسل نه چندان که زور آورد با اجل عسل خوش کند زندگان را مزاج ولی درد مردن ندارد علاج رمق مانده ای را که جان از بدن برآمد چه سود انگبین در دهن یکی گرز پولاد بر مغ