بخش ۱۵ - حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان - سعدی شیرازی | ناهیدبخش ۱۵ - حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان
سعدی شیرازیبتی دیدم از عاج در سومنات
مرصع چو در جاهلیت منات
چنان صورتش بسته تمثالگر
که صورت نبندد از آن خوبتر
ز هر ناحیت کاروانها روان
به دیدار آن صورت بی روان
طمع کرده رایان چین و چگل
چو سعدی وفا ز آن بت سخت دل
زبان آوران رفته از هر مکان
تضرع کنان پیش آن بی زبان
فرو ماندم از کشف آن ماجرا
که حیی جمادی پرستد چرا
مغی را که با من سر و کار بود
نکوگوی و هم حجره و یار بود
به نرمی بپرسیدم ای برهمن
عجب دارم از کار این بقعه من
که مدهوش این ناتوان پیکرند
نه نیروی دستش نه رفتار پای
نبینی که چشمانش از کهرباست
وفا جستن از سنگ چشمان خطاست
بر این گفتم آن دوست دشمن گرفت
چو آتش شد از خشم و در من گرفت
مغان را خبر کرد و پیران دیر
ندیدم در آن انجمن روی خیر
چو سگ در من از بهر آن استخوان
چو آن راه کژ پیششان راست بود
ره راست در چشمشان کژ نمود
که مرد ار چه دانا و صاحبدل است
به نزدیک بی دانشان جاهل است
فرو ماندم از چاره همچون غریق
چو بینی که جاهل به کین اندر است
سلامت به تسلیم و لین اندر است
که ای پیر تفسیر استا و زند
مرا نیز با نقش این بت خوش است
که شکلی خوش و قامتی دلکش است
که سالوک این منزلم عن قریب
بد از نیک کمتر شناسد غریب
تو دانی که فرزین این رقعه ای
چه معنی است در صورت این صنم
عبادت به تقلید گمراهی است
خنک رهروی را که آگاهی است
برهمن ز شادی بر افروخت روی
پسندید و گفت ای پسندیده گوی
سؤالت صواب است و فعلت جمیل
به منزل رسد هر که جوید دلیل
بسی چون تو گردیدم اندر سفر
بتان دیدم از خویشتن بی خبر
جز این بت که هر صبح از اینجا که هست
وگر خواهی امشب همینجا بباش
که فردا شود سر این بر تو فاش
شب آنجا ببودم به فرمان پیر
چو بیژن به چاه بلا در اسیر
مغان گرد من بی وضو در نماز
که بردم در آن شب عذابی الیم
همه شب در این قید غم مبتلا
که ناگه دهل زن فرو کوفت کوس
بخواند از فضای برهمن خروس
بر آهخت شمشیر روز از غلاف
به یک دم جهانی شد افروخته
ز یک گوشه ناگه در آمد تتار
به دیر آمدند از در و دشت و کوی
کس از مرد در شهر و از زن نماند
در آن بتکده جای درزن نماند
من از غصه رنجور و از خواب مست
که ناگاه تمثال برداشت دست
به یک بار از ایشان برآمد خروش
تو گفتی که دریا بر آمد به جوش
چو بتخانه خالی شد از انجمن
برهمن نگه کرد خندان به من
که دانم تو را بیش مشکل نماند
حقیقت عیان گشت و باطل نماند
چو دیدم که جهل اندر او محکم است
خیال محال اندر او مدغم است
نیارستم از حق دگر هیچ گفت
که حق ز اهل باطل بباید نهفت
چو بینی زبر دست را زور دست
نه مردی بود پنجه خود شکست
که من زآنچه گفتم پشیمان شدم
به گریه دل کافران کرد میل
عجب نیست سنگ ار بگردد به سیل
به کرسی زر کوفت بر تخت ساج
بتک را یکی بوسه دادم به دست
که لعنت بر او باد و بر بت پرست
به تقلید کافر شدم روز چند
چو دیدم که در دیر گشتم امین
دویدم چپ و راست چون عقربی
نگه کردم از زیر تخت و زبر
به فورم در آن حال معلوم شد
چو داود کآهن بر او موم شد
که ناچار چون در کشد ریسمان
برهمن شد از روی من شرمسار
که شنعت بود بخیه بر روی کار
که دانستم ار زنده آن برهمن
پسندد که از من بر آید دمار
که گر زنده اش مانی آن بی هنر
وگر سر به خدمت نهد بر درت
تمامش بکشتم به سنگ آن خبیث
که از مرده دیگر نیاید حدیث
چو دیدم که غوغایی انگیختم
رها کردم آن بوم و بگریختم
چو کشتی در آن خانه دیگر مپای
گریز از محلت که گرم اوفتی
به چابک تر از خود مینداز تیر
چو افتاد دامن به دندان بگیر
در اوراق سعدی چنین پند نیست
که چون پای دیوار کندی مایست
به هند آمدم بعد از آن رستخیز
وز آنجا به راه یمن تا حجیز
از آن جمله سختی که بر من گذشت
دهانم جز امروز شیرین نگشت
در اقبال و تأیید بوبکر سعد
که مادر نزاید چنو قبل و بعد
در این سایه گستر پناه آمدم
دعاگوی این دولتم بنده وار
خدایا تو این سایه پاینده دار
که مرهم نهادم نه در خورد ریش
که در خورد انعام و اکرام خویش
کی این شکر نعمت به جای آورم
و گر پای گردد به خدمت سرم
فرج یافتم بعد از آن بندها
هنوزم به گوش است از آن پندها
یکی آن که هر گه که دست نیاز
نه صاحبدلان دست بر می کشند
که سررشته از غیب در می کشند
در خیر باز است و طاعت ولیک
نه هر کس تواناست بر فعل نیک
همین است مانع که در بارگاه
نشاید شدن جز به فرمان شاه
توانای مطلق خدای است و بس
پس ای مرد پوینده بر راه راست
تو را نیست منت خداوند راست
چو در غیب نیکو نهادت سرشت
ز زنبور کرد این حلاوت پدید
همان کس که در مار زهر آفرید
چو خواهد که ملک تو ویران کند
نخست از تو خلقی پریشان کند
رساند به خلق از تو آسایشی
به مردان رسی گر طریقت روی
که بر خوان عزت سماطت نهند