شمارهٔ ۲۴
امروز به فرمان خدای علام بنشست علی به مسند خیرانام اتممت بود شاهد قولم ز علی بر خلق جهان نعمت حق گشته تمام

محمد حسین صغیر اصفهانی زادهٔ سیزدهم ماه رجب ۱۳۱۲ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۹۰ قمری در اصفهان شاعر ایرانی است.در اثر تربیت پدرش که آقا اسدالله نام داشت و یکی از مداحان بود با اشعاری که دیگران در مدح و مصیبت «چهارده معصوم» سروده بودند آشنا گردید و در سنین هشت و نه سالگی شروع به گفتن اشعار کرد به همین دلیل صغیر تخلص گرفت.خود او در مورد تخلصش این گونه سروده است: مرا صغیر تخلص بجا بود که سه چیز مراد دارم و هستم از این تخلص شاد در اول اینکه به عهد صغارتم ایزد زبان به گفتن اشعار جانفزا بگشاد به دوم اینکه نگیرند اکابرم خُرده اگر ز خامه من نقطهای خطا افتاد به سوم اینکه چو روز حساب پیش آید مسلم است که آنجا بود صغیر آزاد از بدو تأسیس انجمن دانشکده اصفهان به سرپرستی عباسخان شیدا در سال ۱۳۳۴ق در آن انجمن شرکت کرد. از همان جوانی به کار بافندگی پرداخته و از راه کار و زحمت به امرار معاش و اداره خانواده پرداخت و استغناء و بینیازی از خلق را پیشه خود ساخت. او در اغلب انجمنهای ادبی اصفهان همچون انجمنهای مدرسه تبریزی، خاکیا، کمال، سعدی و مکتب صائب شرکت میکرد و جزو اساتید پیشکسوت و محترم این انجمنها بهشمار میرفت.به میرزا عباس پاقلعهای شیخ سلسله نعمت اللهیه اصفهان ارادت داشت و در مدح او شعر میگفت.صغیر اصفهانی سرانجام در سهشنبه اول جمادی الثّانی ۱۳۹۰ق (مطابق با مرداد ماه ۱۳۵۰ش) وفات یافت و در جوار حرم رأس الرضا در طوقچی اصفهان به خاک سپرده شد.
امروز به فرمان خدای علام بنشست علی به مسند خیرانام اتممت بود شاهد قولم ز علی بر خلق جهان نعمت حق گشته تمام
بغم سرای جهان خواجه خوش دلت شاد است همیشه فکر تو در این خراب آباد است ز بس امل دلت از یاد مرگ آزاد است بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است بیار باده که ایام عمر بر باد است بغیر زردی ر...
خانه ما هست بسی تنگ تر از رحم مادر و صلب پدر هست همانا مثل ما در آن همچو جنین در رحم مادران حجره و صحنش همه بر روی هم پنج دو ذرع است زده ذرع کم بر حجراتش کند ار کس عبور فاتحه خواند...
دیده من غیر دیدار علی جوید نجوید یا زبانم غیر اوصاف علی گوید نگوید دست من غیر از کتاب مدح او گیرد نگیرد پای من غیر از طریق عشق او پوید نپوید مزرع جانم که آب آن بود از جوی رحمت اندر...
جبرییل آمد بامر حضرت پروردگار ذوالفقار آورد بهر حیدر دلدل سوار گفت بهر تهنیت بین زمین و آسمان لافتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار
همه صحبت ز فراق وز وصالش دارند عمر خود صرف جهانی بخیالش دارند همه جوینده آن جان جهانند ولی اهل دل بهره ز دیدار جمالش دارند خم از آن قامت عشاق بود کاندر دل حسرت ابروی مانند هلالش دا...
خدا را جمع نتوان با هوا کرد یکی از این دو را باید رها کرد ولی ترک خدا کردن محالست که هر کس کرد خود را مبتلا کرد به ملک عافیت ره برد آنکو به دانایی حذر زین ابتلا کرد خنک آنکو به توف...
بعد مرگ ار بسرم آن بت طناز آید عجبی نیست اگر جان بتنم باز آید هر زمان دانه خالش بخیالم گذرد مرغ جان را بسر اندیشه پرواز آید ای عجب من طمع وصل زیاری دارم کز پی کشتن عشاق بصد ناز آید...
بحشر عفو اله ار پناه خواهد بود مراد گرچه زیان از گناه خواهد بود نهفته می خور و اندیشه از گناه مکن که لطف پیر مغان عذرخواه خواهد بود ز طاعتی که کنی بهر خلق از آن اندیش که آن رفیق تر...
جهان که هر دی و هر نوبهار گرید و خندد بروزگار من و عهد یار گرید و خندد خوش است گریه مینا و خنده لب ساغر علی الخصوص که در لاله زار گرید و خندد خطاست گریه و بیهوده است خنده آنکس که ج...
دلم به طره پرچین یار افتد و خیزد چنان که مست بشبهای تار افتد و خیزد چو رخ نماید و تازد سمند ناز هزاران پیاده در پی آن شهسوار افتد و خیزد چنان که سنبل تر از نسیم بر ورق گل ز شانه زل...
آنکه از دوری او دیده ما دریا بود دور بودیم از او ما و خود او باما بود سالها تشنه بماندیم و در این بود عجب که ز ما یک-دو قدم تا به لب دریا بود پیش از آن کز حرم و دیر گذارند بنا دل م...
غم عشقت نه همین قصد دل و جانم کرد که ره عقل زد و رخنه به ایمانم کرد مات خود ساخت مرا چون که به معنی نگرم آن که در صورت زیبای تو حیرانم کرد همچو پرگار که در دایره سرگردانست نقطه خال...
دل ز قید غمت ای دوست رها نتوان کرد هست دردی غم عشقت که دوا نتوان کرد میتوان دین و دل و عقل ز کف داد ولی رشته زلف تو از دست رها نتوان کرد تا دل جام نشد خون به لبانت نرسید از تو بیخو...
شهان که مالک اورنگ و صاحب تاجند چو نیک در نگری بر فقیر محتاجند غلام دولت فقرم اگرچه درویشان به تیر طعنه خلق زمانه آماجند زمانه ایست که مردم بقصد یکدیگرند چو لشگری که مهیای قتل و تا...
خدای ساخته گنجینه گهر ما را نموده مظهر خود پای تا به سر ما را کمال عزت ما بین که حق به حد کمال چو خواست جلوه کند ساخت جلوه گر ما را برای اینکه کند خویش جلوه در انظار بداد جلوه در ا...
نه چرخ که بر فراز هم نه طبق است از دفتر مدح مرتضی یک ورق است دیدار حق ار طلب نمایی حق را در شخص علی ببین که مرآت حقست
یا پیر مکن ز درگه خود دورم میدار به لطف دایمت مسرورم من کلب در تو هستم ای شیر خدای مگذار سگ نفس کند مقهورم
ای نشسته بغلط یاد ز استاده کنی بایدت هم نظری جانب افتاده کنی چند و ناکی گله از قسم فرستاده کنی بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی ای مسافر تو از...
آنانکه پاس حرمت حیدر نداشتند ایمان بذات خالق اکبر نداشتند گر با علی شدند مخالف عجب مدار تصدیق ز ابتدا به پیمبر نداشتند گوش همه ز فضل علی در غدیرخم پر شد ولی چه سود که باور نداشتند ...
یک بنده تمام عمر خود را ره با قدم غنای پوید وز خالق و خلق بهر ام ساک پیوسته ره فرار جوید یک بنده ز فرط احتیاجات در هر نفسی خدای گوید زین فقر و غنا به گلشن دهر بر گو که گل مراد بوید...
گوش فرا دار که سازم بیان کیفیت صلحیه اصفهان بودم از این اسم بسی در شگفت کش به چه منظور توانم گرفت مصلح این عالم اضداد کیست معنی این اسم بلا رسم چیست دهر پر از شرک و نفاق و جفاست صل...
ندهی کام مرا از لب خندان تا چند تشنه مانم بلب چشمه حیوان تا چند ای که هر بی سرو سامان ز تو سامانی یافت نکنی یاد من بی سر و سامان تا چند بارها عهد به بستی و شکستی همه را آخر ای سخت ...
هر صاحب نامی دمی آرام ندارد آسوده دل آنکو بجهان نام ندارد منعم تو و آنخانه پرگندم و صد غم درویش جوی غصه ایام ندارد آن مرغ که رقصان شده از دیدن دانه بیچاره مسکین خبر از دام ندارد آغ...