شمارهٔ ۲۵۲
دل نیست هر آندل که دلارام ندارد بی روی دلارام دل آرام ندارد هر کار ز آغاز به انجام توان برد عشق است که آغاز وی انجام ندارد یک خاصیت عشق همین است که عاشق هیچ آگهی از گردش ایام ندارد...

محمد حسین صغیر اصفهانی زادهٔ سیزدهم ماه رجب ۱۳۱۲ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۹۰ قمری در اصفهان شاعر ایرانی است.در اثر تربیت پدرش که آقا اسدالله نام داشت و یکی از مداحان بود با اشعاری که دیگران در مدح و مصیبت «چهارده معصوم» سروده بودند آشنا گردید و در سنین هشت و نه سالگی شروع به گفتن اشعار کرد به همین دلیل صغیر تخلص گرفت.خود او در مورد تخلصش این گونه سروده است: مرا صغیر تخلص بجا بود که سه چیز مراد دارم و هستم از این تخلص شاد در اول اینکه به عهد صغارتم ایزد زبان به گفتن اشعار جانفزا بگشاد به دوم اینکه نگیرند اکابرم خُرده اگر ز خامه من نقطهای خطا افتاد به سوم اینکه چو روز حساب پیش آید مسلم است که آنجا بود صغیر آزاد از بدو تأسیس انجمن دانشکده اصفهان به سرپرستی عباسخان شیدا در سال ۱۳۳۴ق در آن انجمن شرکت کرد. از همان جوانی به کار بافندگی پرداخته و از راه کار و زحمت به امرار معاش و اداره خانواده پرداخت و استغناء و بینیازی از خلق را پیشه خود ساخت. او در اغلب انجمنهای ادبی اصفهان همچون انجمنهای مدرسه تبریزی، خاکیا، کمال، سعدی و مکتب صائب شرکت میکرد و جزو اساتید پیشکسوت و محترم این انجمنها بهشمار میرفت.به میرزا عباس پاقلعهای شیخ سلسله نعمت اللهیه اصفهان ارادت داشت و در مدح او شعر میگفت.صغیر اصفهانی سرانجام در سهشنبه اول جمادی الثّانی ۱۳۹۰ق (مطابق با مرداد ماه ۱۳۵۰ش) وفات یافت و در جوار حرم رأس الرضا در طوقچی اصفهان به خاک سپرده شد.
دل نیست هر آندل که دلارام ندارد بی روی دلارام دل آرام ندارد هر کار ز آغاز به انجام توان برد عشق است که آغاز وی انجام ندارد یک خاصیت عشق همین است که عاشق هیچ آگهی از گردش ایام ندارد...
ساقی از رطل گران دوش سبکبارم کرد تهی از خویش به یک ساغر سرشارم کرد کاش از این زودتر ام وختی استاد مرا پیشه عشق که وارسته ز هر کارم کرد عجب از صورت زیبای تو ای معنی حسن که تماشای تو...
کس از آن زلف و از آن خال نیارد دم زد که یکی راه ز شیطان و یکی ز آدم زد خلق از مؤمن و کافر همه مفتون ویند غمزه اش راه دل محرم و نامحرم زد عقل بگذاشت بسی قاعده در کار ولی عشق غالب شد...
اهل دل بر در دل حلقه چو رندانه زدند نه در کعبه دگر نی در بتخانه زدند می و میخواره و ساقی همه دیدند یکی عارفان از می توحید چو پیمانه زدند عاشقان پا بسر جان بنهادند آنگاه دست در زلف ...
دیدی چگونه عزم سفر آن نگار کرد آسان گذشت و سخت بما روزگار کرد غم درد رنج غصه تعب گریه ناله آه ما را به این دو چار برفت و دچار کرد زنجیر زلف یار بنازم که یک نظر هر عاقلش بدید جنون ا...
شاه اورنگ نشین فکر جهانی دارد و آن به ره خفته مسکین غم نانی دارد درد تو از تو و درمان تو درتست بلی نکته دریاب سخن ارزش جانی دارد غم ز تاخیر اجابت چه خوری گاه دعا تا شود بذر تو نان ...
گر نه برقع بر رخ آن مه جبین افتاده بود مهر از خجلت ز چرخ چارمین افتاده بود گر بدان صورت دل و دین باختم عیبم مکن زانکه در آنعکس صورت آفرین افتاده بود گر نه از باد صبا زلفش پریشان شد...
زان فرقه بپرهیز که پرهیز ندارند زان طایفه بگریز که تمییز ندارند مردم بفشارند ز ناداری انصاف یک چیز ندارند و همه چیز ندارند نیک ار نگری چاره بیچارگی خلق رحم است که اندر حق خود نیز ن...
در روزگار چون گذرد روزگار ما باقیست نقش کلک بدایع نگار ما سرخوش به پیشه یی و شعاریست هر کسی گردیده عشق پیشه محبت شعار ما ما را کجا زمانه فراموش می کند برجاست تا ابد اثر بی شمار ما ...
ای آنکه ز علم تو برون هستی نیست محو از نظرات بلندی و پستی نیست در ملک وجود از ازل تا به ابد جز دست تو ایدست خدا دستی نیست
عمریست که دم بدم علی میگویم درحال نشاط و غم علی می گویم تا حال علی گفته ام انشاءالله در باقی عمر هم علی می گویم
این چه غوغاست که در ملک بشر می بینم عالمی را همه پرخوف وخطر می بینم همه را کینه به دل فتنه به سر می بینم این چه شور است که در دور قمر می بینم همه آفاق پر از فتنه و شر می بینم وه چه...
دهر پیر امروز باز از نوجوانی می کند ذره سان خورشید رقص از شادمانی می کند بر فراز سدره با پیک خدا روح الامین مرغ بخت خاکیان هم آشیانی می کند جان حق جویان مهجور به محنت مبتلا از وصال...
این قدر ای توانگر مفشارنای مسکین میترس از آنکه زین نای ناگه نوا برآید دوران اگر بکامت باشد مباش غره بس دورها بسر شد این دور هم سرآید از پاره آستینا بنما حذر که روزی زین استین پاره ...
بود یکی مرد تهی مغز خام با زن خود خفته شبی روی بام کرد به حیرت سوی گردون نظر وز زن خود جست ز انجم خبر زن ز کسان آنچه که بشنیده بود گفت و در آن مرد تحیر فزود داد از آن جمله خط کهکشا...
مرا که جرم ز اندازه بیشتر باشد خوشم از اینکه به لطف توام نظر باشد امید من به تو امید زاهدان به عمل که تا نهال امید که را ثمر باشد چو بر نخورد کسی در جهان به طول امل همان به است که ...
هر چه از اصلش جدا گردید باز آنجا رود موج اگر آید بساحل باز در دریا رود زشت باشد عقل را کردن مطیع نفس دون حیف بینایی که در دنبال نابینا رود ای توانا دستگیر ناتوان شو در بلا دست مسیو...
بزلفش در کشاکش با صبا و شانه خواهم شد در این زنجیر از این کشمکش دیوانه خواهم شد گل است و شمع و جانانه من و پروانه و بلبل براه عشق امشب همپر پروانه خواهم شد من دیوانه را ناصح دهد پن...
یاران ره عشق منزل ندارد این بحر مواج ساحل ندارد تخم غم عشق در مزرع دل جز درد و محنت حاصل ندارد عشق است کاری مشکل که عالم کاری بدینسان مشکل ندارد باری که حملش ناید ز گردون جز ما ضعی...
مراست نام علی بهر جسم و جان تعویذ نیافتم به از این نام در جهان تعویذ همین مراست نه تعویذ بلکه هست این نام برای هر یک از افراد انس و جان تعویذ همین نه خلق زمین راست حرز بلکه بود برا...
هر چه خواهم سخن از زلف تو سازم تحریر درهم افتد خط و گردد همه شکل زنجیر خواب دیدم که رسیدم به لب آب بقا ای بت نوش لب این خواب چه دارد تعبیر ناله من که اثر در دل فولاد کند در دل سخت ...
دوشین بگوش دلم آمد ز مرغ سحر کای خفته خیز ز جا بر بند بار سفر رفتند همسفران زیشان تو مانده قفا غافل ز دوری ره خفته به راهگذر ای کرده دین خدا در کار دنیی دون عاقل نکرده چنین دیوانهی...
روزی ار غم برود نیست مرا یار دگر در کجا جویم از اینگونه وفادار دگر هر کسی را بجهان مونس و غمخواری هست غیر غم نیست مرا مونس و غمخوار دگر سوزنی هم به ره عشق ندارم با خویش خار از پای ...
پیر گشتیم و دل از عشق جوانست هنوز دیده بر طلعت خوبان نگرانست هنوز پایم از اشک روان در گل و چون سایه روان دلم اندر پی آن سرو روانست هنوز ترک چشمش بهوا داری ابرو و مژه عالمی کشته و ت...