شمارهٔ ۳۸
چندت بطریق ناصوابست بسیچ اینقدر ببحث جبر و تفویض مپیچ از حادث و از قدیم کم گوهستی حق است و تجلیات حق دیگر هیچ

محمد حسین صغیر اصفهانی زادهٔ سیزدهم ماه رجب ۱۳۱۲ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۹۰ قمری در اصفهان شاعر ایرانی است.در اثر تربیت پدرش که آقا اسدالله نام داشت و یکی از مداحان بود با اشعاری که دیگران در مدح و مصیبت «چهارده معصوم» سروده بودند آشنا گردید و در سنین هشت و نه سالگی شروع به گفتن اشعار کرد به همین دلیل صغیر تخلص گرفت.خود او در مورد تخلصش این گونه سروده است: مرا صغیر تخلص بجا بود که سه چیز مراد دارم و هستم از این تخلص شاد در اول اینکه به عهد صغارتم ایزد زبان به گفتن اشعار جانفزا بگشاد به دوم اینکه نگیرند اکابرم خُرده اگر ز خامه من نقطهای خطا افتاد به سوم اینکه چو روز حساب پیش آید مسلم است که آنجا بود صغیر آزاد از بدو تأسیس انجمن دانشکده اصفهان به سرپرستی عباسخان شیدا در سال ۱۳۳۴ق در آن انجمن شرکت کرد. از همان جوانی به کار بافندگی پرداخته و از راه کار و زحمت به امرار معاش و اداره خانواده پرداخت و استغناء و بینیازی از خلق را پیشه خود ساخت. او در اغلب انجمنهای ادبی اصفهان همچون انجمنهای مدرسه تبریزی، خاکیا، کمال، سعدی و مکتب صائب شرکت میکرد و جزو اساتید پیشکسوت و محترم این انجمنها بهشمار میرفت.به میرزا عباس پاقلعهای شیخ سلسله نعمت اللهیه اصفهان ارادت داشت و در مدح او شعر میگفت.صغیر اصفهانی سرانجام در سهشنبه اول جمادی الثّانی ۱۳۹۰ق (مطابق با مرداد ماه ۱۳۵۰ش) وفات یافت و در جوار حرم رأس الرضا در طوقچی اصفهان به خاک سپرده شد.
چندت بطریق ناصوابست بسیچ اینقدر ببحث جبر و تفویض مپیچ از حادث و از قدیم کم گوهستی حق است و تجلیات حق دیگر هیچ
ای ریشه بد بکشت زار آورده وز حاصل آن رو به فرار آورده دیروز خود این درخت را بنشاندی امروز بخور برش که بار آورده
چه خوش گفت الحق رسول مصدق که حق با علی و علی هست با حق به اهل حقیقت بود این حقیقت معین مبرهن مسلم محقق نشان ماند از مولدش تا بعالم از این رو جدار حرم گشت منشق به مام وی از ادخلی بی...
دف به کف مطربکی تیز هوش داشت چنین از ره معنی خروش کی عجب این جور و جفا تا به کی جور به این بی سر و پا تا به کی خلق به یک حلقه غلامی کنند خود به بر خواجه گرامی کنند من که به صد حلقه...
عمارتی که بنا کرد خواجه همچو بهشت ز کف بهشت و مکان در دل مغاک گرفت چو نیک بنگری او نیز همچو قارون شد خود و دراهم او را تمام خاک گرفت
ستم ار بناتوانان ز ستمگری رسانی بستم دچار گردی تو بوقت ناتوانی عجب است اگر ز چشمت نفشاند آسمان خون چو تو اشک چشم مظلوم بخاک ره فشانی عجب است اگر نخیزند بکینت اهل عالم که تو شادمان ...
صاحب علم و عمل را رتبه والاستی قامت او در خور تشریف کرمناستی هر که را علم و عمل حاصل نشد از قول حق معنی بل هم اضل در حق او برجاستی فخر در علم و ادب باشد نه در اصل و نسب وین سخن قول...
زالعلم حجاب الاکبر ام د عقل سودایی که داناییست نادانی و نادانیست دانایی بلی علمیکه بر جهلت بیفزاید از آن باید کنی پرهیز ورنه میکشد کارت برسوایی بتحقیق اطلبواالعلم ولو باالصین که گف...
ما بجز عشق ندیدیم صلاح دیگری غیر از این کار نجستیم فلاح دیگری آنمباحی که فزونتر بود اجرش ز ثواب بخدا نیست بجز عشق مباح دیگری جز از آن باده که ذرات همه مست و بند در سر ما نبود مستی ...
بگرفته خواب چشمم غم چشم نیم خوابی بربوده صبر و تابم رخ به ز آفتابی چو بره نشینم او را بره دگر خرامد چو کنم سیوالی از وی ندهد مرا جوابی در او به لابه کوبم که شدن بکوی آن مه بجز از د...
غیر خونابه چه خوردی ز می انگوری راحت روح طلب کن ز می منصوری بخور آن می که کند تقویت عقل و روان مخور آن باده که بر عقل دهد رنجوری جز که از عقل نگردی بسعادت نزدیک زانچه دورت کند از ع...
بیک خرام دل از من تو دلربا بردی شکسته کاسه درویش را کجا بردی بچهره از جریان ای سرشگ افتادی به پیش خلق چرا آبروی ما بردی بگو به آنکه دل و دین بعشقبازی داد بخود بناز که خوش پی بمدعا ...
جان بتنگ آمدم از غصه بی همنفسی آخر ای همنفس از چیست بدادم نرسی جمع خلقی بتماشای من انگشت گزان تو نپرسی که بدین حال پریشان چه کسی حال آن خسته وامانده افتاده ز پای تو چه دانی که بصد ...
خواهی ارجا به لب آب روان بگزینی آن به ای سرو که بر دیده من بنشینی سخن تلخ شنیدن ز دهانت عجب است که تو پا تا بسر ایجان چو شکر شیرینی آفت جان و تن از غمزه چشم بیمار رهزن دین و دل از ...
بخیال ماه رویت بودم ز ضعف حالی که ز ماه نو به خاطر برسد تو را خیالی حرکات چشم مست و خط سبزت این نماید که بسبزه زار جنت بچمد همی غزالی برخت ز خط و خالت بنوشته کلک قدرت که نیافریده ز...
ای نام عاشق سوز تو ورد زبان ها وی یاد جان افروز تو آرام جان ها با اینکه بیرون از زمان و از مکانی شاه زمان ها هستی و ماه مکان ها گفتی نفخت فیه من روحی به قرآن هستی خود ای جان جهان ر...
عشق من دلسوخته و حسن تو شوخ شد باعث حیرانی صبیان و شیوخ من ساخته ام قصه مجنون متروک تو کرده ای افسانه لیلی منسوخ
یارب ز خطای خودپرستی توبه وز حالت هوشیاری و مستی توبه چون غیرخیالی نبود هستی من یارب هم از این خیال هستی توبه
بلیلی از ناله مستانه ای کرد مباهات به پروانه ای گفت اگر عاشقی ای بی نوا همچو من از سینه برآور نوا این همه اسرار نهفتن چرا درد دل خویش نگفتن چرا لحظه ای از سینه بر آور خروش چند همی ...
هر آنچه میزنم از دفتر وجود ورق نوشته است بخط جلی که جاءالحق نخست جلوه خالق امام آخر خلق یقین فراخته از غیب در عیان بیرق به یمن مولد مسعود مهدی موعود زمین بعرش برین از شرف گرفته سبق...
همیشه رسم جهانست اینکه نعمت را قدر دهد بتو آنکه قضاش برباید تو پیش از آنکه ز دستت رود بر آن زن پای که چون رود ز کفت بر تو سخت ننماید
ای مه ز مهر اگر نظری سوی ما کنی کام دل شکسته ما را روا کنی آموختت که این روش دلبری که رخ بنمایی و بری دل و ترک وفا کنی هر کس فزوتر از همه شد مبتلای تو بر او فزونتر از همه جور و جفا...
تا کی ز حرص سیم مس رخ طلا کنی رو کوش در عمل که نظر کیمیا کنی ملک جهان و هر چه در آن هست آن تست لیک آنزمان که خویش تو آن خدا کنی بالله تو را بقای ابد دست می دهد در راه حق چو هستی خو...
ای می فروش گر نظری سوی ما کنی از یک نظاره حاجت ما را روا کنی ماییم دردمند و تویی عیسی زمان باید که درد خسته دلانرا دوا کنی چون نیست بر می تو بهایی در این جهان اکرام آن به باده کشان...