شمارهٔ ۳۹۳
الا که از می نخوت مدام بیخود و مستی بخود نگر که چه بودی چه میشوی چه هستی گرت بچرخ برین جا دهد بلندی طالع اگر نه تن بتواضع دهی ملاف که پستی چو در سجود خودستی مگو خدای پرستم خداپرست ...

محمد حسین صغیر اصفهانی زادهٔ سیزدهم ماه رجب ۱۳۱۲ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۹۰ قمری در اصفهان شاعر ایرانی است.در اثر تربیت پدرش که آقا اسدالله نام داشت و یکی از مداحان بود با اشعاری که دیگران در مدح و مصیبت «چهارده معصوم» سروده بودند آشنا گردید و در سنین هشت و نه سالگی شروع به گفتن اشعار کرد به همین دلیل صغیر تخلص گرفت.خود او در مورد تخلصش این گونه سروده است: مرا صغیر تخلص بجا بود که سه چیز مراد دارم و هستم از این تخلص شاد در اول اینکه به عهد صغارتم ایزد زبان به گفتن اشعار جانفزا بگشاد به دوم اینکه نگیرند اکابرم خُرده اگر ز خامه من نقطهای خطا افتاد به سوم اینکه چو روز حساب پیش آید مسلم است که آنجا بود صغیر آزاد از بدو تأسیس انجمن دانشکده اصفهان به سرپرستی عباسخان شیدا در سال ۱۳۳۴ق در آن انجمن شرکت کرد. از همان جوانی به کار بافندگی پرداخته و از راه کار و زحمت به امرار معاش و اداره خانواده پرداخت و استغناء و بینیازی از خلق را پیشه خود ساخت. او در اغلب انجمنهای ادبی اصفهان همچون انجمنهای مدرسه تبریزی، خاکیا، کمال، سعدی و مکتب صائب شرکت میکرد و جزو اساتید پیشکسوت و محترم این انجمنها بهشمار میرفت.به میرزا عباس پاقلعهای شیخ سلسله نعمت اللهیه اصفهان ارادت داشت و در مدح او شعر میگفت.صغیر اصفهانی سرانجام در سهشنبه اول جمادی الثّانی ۱۳۹۰ق (مطابق با مرداد ماه ۱۳۵۰ش) وفات یافت و در جوار حرم رأس الرضا در طوقچی اصفهان به خاک سپرده شد.
الا که از می نخوت مدام بیخود و مستی بخود نگر که چه بودی چه میشوی چه هستی گرت بچرخ برین جا دهد بلندی طالع اگر نه تن بتواضع دهی ملاف که پستی چو در سجود خودستی مگو خدای پرستم خداپرست ...
تا کی دلا خموشی یکدم برآر زاری تا چند پرده پوشی تا چند پرده داری گر باده ماند باقی از بزم بی نخاقی جامی بیار ساقی مردیم از خماری در بزم شاد و خندان بنشسته شهسواران بردند گوی میدان ...
تا نگردی با خلایق یار بی عز و وقاری چون الف بی اتفاق نوع خود یک در شماری همنشین با زیردستان شو مقام خود بیفزا گز سه صفر از یک دوازده صدو از صد هزاری کن لباس خیرخواهی دربرت تا خیر ب...
نیست بازار جهانرا به از این سودایی که دهی جان پی هم صحبتی دانایی دوش پروانه چنین گفت به پیرامن شمع سوزم اندر طلب صحبت روشن رایی بایدت خون جگر خورد بیاد لب یار نیست در خوان محبت به ...
گشتیم پی یار نکو هر سر کویی مانند تو ای یار ندیدیم نکویی شد چاک دل از خنجر ابروی تو ترکا آنگونه که دیگر نپذیرفت رفویی تا سجده گهم طاق دو ابروی تو آمد جز خون جگر نیست مرا آب وضویی گ...
ایکه نام آن صنم را در بر من میبری باخبر شو نام بت پیش برهمن میبری ایدل افتادی چو در دنبال آن سیمین ذقن خویش دانستم سوی چاهم چو بیژن میبری در حقیقت پهلوان عشقست ای دستان سرای چندنام...
دنیا زکف گذار چو دعوی دین کنی آنقدر از آن بخواه که تا صرف این کنی گر دیو نفس را چو سلیمان کنی اسیر ملک مراد را همه زیر نگین کنی ایمرغ قدس دام تعلق ز پا گسل تا خود هم آشیانه روح الا...
زین سرونشان یافتم آن سرونشان را آن سرونشان نازم و این سرونشان را زلفش بربود از من و خلقی دل و دانم نستانم از او چون دگران من دگر آن را چشم و مژه و ابروی او یا دو کمان دار بر قصد هم...
ای مظهر کل هویت یزدان را ای مهر تو گوهر صدف ایمان را از چنگ سگ نفس رها ساز مرا آنسان که ز شیر حضرت سلمان را
دانی ز چه عید باستان می خندد بر روی جهانیان جهان می خندد بنشسته علی جای نبی در نوروز زین مژده زمین و آسمان می خندد
ای سر و قدت بدلربایی مخصوص پنداشتمت به آشنایی مخصوص دل بردی و ترک آشنایی کردی هستی بخدا به بی وفایی مخصوص
ای آنکه به ارباب عطا دل بستی نایل نشدی خاطر خود را خستی غم چند خوری که کرد او ترک عطا خود ترک طمع نما که از غم رستی
همان به بد و نیک مردم نگویی که بد را بدی بس نکو را نکویی
ساقیا خیز که هنگام نشاط و طربست خاصه امروز که خود عیش و طرب را سببست فارغ از عیش در اینروز نشستن عجبست هر کجا عاشق زاریست خلاص از تعبست زلف یارش بکف و جام شرابش بلب است چمن از لطف ...
کند ثابت حدیث قدسی این فرخنده معنا را که یزدان در عبودیت ربوبیت دهد ما را ز آدم تا بخاتم چون امیرالمؤمنین حیدر طریق بندگی نسپرده کس معبود یکتا را اگر کنه عبودیت ربوبیت بود یاران بر...
سعی بزرگان و مهان یاد باد روح سلاطین جهان شاد باد فخر بشر حیدر دلدل سوار گفت چنین در کلمات قصار کانکه جسور است بسلطان عهد خویش رساند به هلاکت ز جهد بنده شهان را همه مدحت گرم بر همه...
هست عرفان و ادب ملکی که در آن مولوی بر فراز تخت عزت پادشاهی می کند سعدی اش باشد وزیر در امور مملکت فکر و تدبیر از طریق خیرخواهی می کند با سری پرشور فردوسی سپهسالار ملک تیغ بر کف حف...
ای بی نیاز ذات تو از هر نیاز ما بیچاره ایم ما و تویی چاره ساز ما ما را بخویش خواندهی از بهر بذل جود ورنه چه احتیاج تو را بر نماز ما بر ما ز لطف حال خضوع و خشوع ده خود جذب تست مایه ...
ای آنکه تو را بر آستان خوانده شود هرکس که ز هر پناهگه رانده شود ای پیر طریق خضر ای شاه شهید مگذار صغیر خسته وامانده شود
ای آنکه خداوند حدوث و قدمی فرمانده عرش و فرش و لوح و قلمی من جمله خطا و سهو و جرم و گنهم تو صاحب لطف و عفو وجود و کرمی
بوالهوس دل به هوا بسته یی گفت بدرویش ز خود رسته یی کاین دل من مایل درویشی است در طلب مصلحت اندیشی است خضر ره من شو و بنما رهم کن ز ره فقر و فنا آگهم تا که رسانیم بدین افتخار گو که ...
تسلیم کن باهل دل از کف عنان دل تا زین جهان برند ترا در جهان دل ایمان به فضل اهل دل آور که مأمنی بهرت بنا کنند بدار الامان دل بینی دو نقطه کون و مکانرا بزیر پای باشد اگر عروج تو در ...
هست ثابت که اهل عرفان نیست هرکه ثابت به عهد و پیمان نیست شرط ایمان درستی قول است هرکه را قول نیست ایمان نیست
ای برادر چند دل آلوده دنیا کنی تا بکی خود را اسیر نفس بی پروا کنی روزی فردای خود ام روز میخواهی ز حق لیک بهر توبه هی ام روز را فردا کنی بی عمل بودن مسلمان میتوان گر میتوان کام خود ...