شمارهٔ ۴۰۱
چو کسی بعذرخواهی نرود ز بی گناهی بگنه خوشم که آورد مرا بعذرخواهی چه غم ای گناهکاران ز گناه ما که هرگز گنهی نمیشود بیش ز رحمت الهی بگنه خوشیم و عذرش نه بزهد ونخوت آن که گنه بسی نکوت...

محمد حسین صغیر اصفهانی زادهٔ سیزدهم ماه رجب ۱۳۱۲ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۹۰ قمری در اصفهان شاعر ایرانی است.در اثر تربیت پدرش که آقا اسدالله نام داشت و یکی از مداحان بود با اشعاری که دیگران در مدح و مصیبت «چهارده معصوم» سروده بودند آشنا گردید و در سنین هشت و نه سالگی شروع به گفتن اشعار کرد به همین دلیل صغیر تخلص گرفت.خود او در مورد تخلصش این گونه سروده است: مرا صغیر تخلص بجا بود که سه چیز مراد دارم و هستم از این تخلص شاد در اول اینکه به عهد صغارتم ایزد زبان به گفتن اشعار جانفزا بگشاد به دوم اینکه نگیرند اکابرم خُرده اگر ز خامه من نقطهای خطا افتاد به سوم اینکه چو روز حساب پیش آید مسلم است که آنجا بود صغیر آزاد از بدو تأسیس انجمن دانشکده اصفهان به سرپرستی عباسخان شیدا در سال ۱۳۳۴ق در آن انجمن شرکت کرد. از همان جوانی به کار بافندگی پرداخته و از راه کار و زحمت به امرار معاش و اداره خانواده پرداخت و استغناء و بینیازی از خلق را پیشه خود ساخت. او در اغلب انجمنهای ادبی اصفهان همچون انجمنهای مدرسه تبریزی، خاکیا، کمال، سعدی و مکتب صائب شرکت میکرد و جزو اساتید پیشکسوت و محترم این انجمنها بهشمار میرفت.به میرزا عباس پاقلعهای شیخ سلسله نعمت اللهیه اصفهان ارادت داشت و در مدح او شعر میگفت.صغیر اصفهانی سرانجام در سهشنبه اول جمادی الثّانی ۱۳۹۰ق (مطابق با مرداد ماه ۱۳۵۰ش) وفات یافت و در جوار حرم رأس الرضا در طوقچی اصفهان به خاک سپرده شد.
چو کسی بعذرخواهی نرود ز بی گناهی بگنه خوشم که آورد مرا بعذرخواهی چه غم ای گناهکاران ز گناه ما که هرگز گنهی نمیشود بیش ز رحمت الهی بگنه خوشیم و عذرش نه بزهد ونخوت آن که گنه بسی نکوت...
چشم مستت همه مردم کشد از بی باکی ای عجب مست که دیده است بدین چالاکی خو از آن کرد دلم با غم عشقت که ندید عشرتی در دو جهان خوش تر از این غمناکی نه همین تیرگی از بخت من آموخته شام کز ...
چشم تو می نماید چون آهوی تتاری اما به صید دل ها شیری بود شکاری رشک آیدم چه بر خاک ای سروقد نهی پای خواهم که پای خود را بر چشم من گذاری ناصح که منع من کرد از عشق روی خوبان پنداشت عا...
داد از دست تو کاینسان دلربایی میکنی چوندل از کف میربایی بیوفایی میکنی کی کند بیگانه با بیگانه در بیگانگی آنچه با هر آشنا در آشنایی میکنی هر چه من از درد عشقت میشوم کاهیده تر حسن خو...
نتوان گفت رخت را قمر آری آری که تو هستی ز قمر خوبتر آری آری بهم آویخته زلفین سیاهت نی نی زنگیان ریخته بر یکدگر آری آری جلوه ات از در و دیوار پدیدار اما نیست هر بی بصر اهل نظر آری آ...
گر نوازی ز کرم یا که کشی یا که به بندی ما پسندیم بخود آنچه تو بر ما به پسندی میبری هر که دلی دارد و خواهی دل دیگر آخر ای ترک پی غارت دل تا کی و چندی گردن هر که به بینی به کمند است ...
تا زده ام خویش به دیوانگی یافته ام راه به فرزانگی کی رسدم سلسله از زلف یار گر نزنم خویش به دیوانگی ریزد اگر خون من آن آشنا به که دهد نسبت بیگانگی آه که صیاد مرا در قفس کشت ز بی آبی...
گر نه ای دل پای بند طره طرار یاری از چه دایم تیره بختی از چه هر شب بیقراری گر نه عشق آن گل رخساره ات افتاده بر دل چون دل من از چه رو ای لاله دایم داغداری گر درآید در چمن آن سرو گل ...
هر گه بخاطرم تو پریوش گذر کنی ملک وجود من همه زیر و زبر کنی آن لعبتی که دیده ببندم چو از رخت خود را میان خلوت دل جلوه گر کنی آن دلبری که بیشترت جان فدا کنند بر عاشقان هر آنچه جفا ب...
گر از حبیب طلب میکنی سوای حبیب برو برو که نیی لایق لقای حبیب من و هر آنچه که باشد فدای آن عاشق که کرد غیر حبیب آنچه به فدای حبیب کسان که محو حبیبند نیستند آگه نه از جفای حبیب و نه ...
هر دل که اسیر عشق دلبر گردد هر دم گذرد غمش فزونتر گردد هر غم بزمانه کاهد اما غم عشق هر روز فزون ز روز دیگر گردد
ای آنکه بمن ز من تو نزدیکتری تا کرده بیان ز حالتم باخبری قلب و بصرم بنور خود روشن کن ای آنکه مرا خالق قلب و بصری
اسب سواری لب آبی رسید مرکبش از پویه بماند و رمید زجر همی کردش و همت گماشت اسب بجا مانده و سودی نداشت صاف ضمیری که بدش جان پاک آب بیالود به یک مشت خاک اسب گذر کرد و سوار از شگفت دام...
یکی گشای دو چشم ار که نیستی احول ببین یگانگی کردگار عز و جل همه نمایش وحدت دهند تا به ابد هر آنچه نقش برآید ز کارگاه ازل دو نقش نیست برابر باولین دوم دو شکل نیست مقابل بدومین اول خ...
ای همه باد و خاک و آتش و آب چه عجب گر تو را تعب باشد تو که از پای تا سر اضدادی بی تعب بودنت عجب باشد
روی تو هست موسی و چشم تو سامری کاندل برد بمعجزه و این بساحری پیش رخ تو ای مه بی مهر مهر را باشد همان بها که بر مهر مشتری ما را نمود زلف تو تسخیر ای عجب از مار کس ندیده بعالم فسونگر...
به بندگان نکنی لطف چون تو از یاری چگونه لطف خداوند را طمع داری به بنده لطف کن و لطف حق طلب ورنه مجوی حاصل اگر دانه یی نمی کاری طمع مدار که غیری تو را شود غمخوار اگر نکرده یی از غیر...
برو بجو ز عمل مونسی و داد رسی که مونست نبود جز عمل بگور کسی عروس دهر گرت یار شد تو غره مشو که دیده همچو تو داماد این عجوزه بسی نفس نفس گذرد عمر و سال گردد و مه تو را به هر نفسی در ...
گفت دانا پدری با پسر از آگاهی آن بیابی که برای دگران می خواهی راست رو باش چو ماهی که خوری آب زلال نه چو خرچنگ خوری آب گل از کج راهی آخر کار اگر چاره نباشد جز مرگ ای برادر چه گدایی ...
تو مرغ گلشن قدسی نه در خور قفسی قفس شکن که به گلزار قدس بازرسی تو را که بر سر طوبی است آشیان آخر در این چمن ز چه پابست مشت خاروخسی اگر شه زمنی یا گدای گوشه نشین دمی که مرگ درآید نگ...
قاصد کویش دلا تا ناله شبگیر کردی دست در گیسوی مشگینش بدین تدبیر کردی بعد عمری صبح و صلش گشت طالع می ندانم در کدامین شب تو ای آه سحر تاثیر کردی خسروا خیل غمم در ملک دل بهر چه تازی خ...
دمی که پرده ز رخسار خود براندازی ز روی خود مه و خورشید را خجل سازی بپردهی و دل از کف بری چه خواهی کرد دمی که پرده ز رخسار خود براندازی نه خون دل خورم ام روز با خیال لبت که سالهاست ...
چوبدید خویشتن را همه حسن و دلربایی به هزار رنگ پوشید لباس خودنمایی بنمود خویشتن را بخود و ز فرط خوبی دل خود ربود از کف بنگر بدلربایی عجب از کمند زلفش که برای عالمی شد همه رشته اسیر...
چه غم که رفت ز من در ره تو جان و تنی فدای همچو تویی صدهزار همچو منی رخت گلست و قدت سرو و طره ات سنبل نیافریده از این خوبتر خدا چمنی هر آنکه زلف سیه دید بر عذاز تو گفت بروی تخت سلیم...