شمارهٔ ۴۵
گویی که چسان جهان نوردیده شود رودیده بدست آر که آن دیده شود این بزم به پیش دیده اهل نظر در هر نفسی چیده و برچیده شود

محمد حسین صغیر اصفهانی زادهٔ سیزدهم ماه رجب ۱۳۱۲ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۹۰ قمری در اصفهان شاعر ایرانی است.در اثر تربیت پدرش که آقا اسدالله نام داشت و یکی از مداحان بود با اشعاری که دیگران در مدح و مصیبت «چهارده معصوم» سروده بودند آشنا گردید و در سنین هشت و نه سالگی شروع به گفتن اشعار کرد به همین دلیل صغیر تخلص گرفت.خود او در مورد تخلصش این گونه سروده است: مرا صغیر تخلص بجا بود که سه چیز مراد دارم و هستم از این تخلص شاد در اول اینکه به عهد صغارتم ایزد زبان به گفتن اشعار جانفزا بگشاد به دوم اینکه نگیرند اکابرم خُرده اگر ز خامه من نقطهای خطا افتاد به سوم اینکه چو روز حساب پیش آید مسلم است که آنجا بود صغیر آزاد از بدو تأسیس انجمن دانشکده اصفهان به سرپرستی عباسخان شیدا در سال ۱۳۳۴ق در آن انجمن شرکت کرد. از همان جوانی به کار بافندگی پرداخته و از راه کار و زحمت به امرار معاش و اداره خانواده پرداخت و استغناء و بینیازی از خلق را پیشه خود ساخت. او در اغلب انجمنهای ادبی اصفهان همچون انجمنهای مدرسه تبریزی، خاکیا، کمال، سعدی و مکتب صائب شرکت میکرد و جزو اساتید پیشکسوت و محترم این انجمنها بهشمار میرفت.به میرزا عباس پاقلعهای شیخ سلسله نعمت اللهیه اصفهان ارادت داشت و در مدح او شعر میگفت.صغیر اصفهانی سرانجام در سهشنبه اول جمادی الثّانی ۱۳۹۰ق (مطابق با مرداد ماه ۱۳۵۰ش) وفات یافت و در جوار حرم رأس الرضا در طوقچی اصفهان به خاک سپرده شد.
گویی که چسان جهان نوردیده شود رودیده بدست آر که آن دیده شود این بزم به پیش دیده اهل نظر در هر نفسی چیده و برچیده شود
ای سر خفی نور جلی ادرکنی ای دست خدای ازلی ادرکنی تو دست خدایی و من افتاده ز پای یا حضرت مرتضی علی ادرکنی
عارفی از ضعف به بستر فتاد مرگ برویش در محنت گشاد موسم آن شد که از این خاکدان روی کند در وطن جاودان خویش و اقارب همه غمگین او نوحه سرا جمله ببالین او اشگ فشان شعله زنان همچو شمع بر ...
در ماه رجب ۱۳۵۳ هجری قمری سروده شد از آن نهاد بعالم بنای کعبه خلیل که تا در آن بنماید علی جمال جمیل زهی خدیو مجلل که میشود بنیاد برای مولد او خانه خدای جلیل ببزم قدرت او شمس چیست ی...
هزار شکر که هرچند خامه فرسودم دهان به مدح و به ذم کسی نیالودم مرا نبود طمع خلق را کرم زین رو من از معامله هجو و مدح آسودم به هیچ قیمت نفروختم جواهر خویش به کس برای صلت هیچ مدح نسرو...
آنکه مانند تواش یار دل آزاری هست چون منش دیده خون بار و دل زاری هست نازم آن چشم فریبنده بیمار تو را که بهر گوشه ز هجرش دل بیماری هست دورم از خود کنی و شادم از اینرو که شود از تو ثا...
ای داده مرا بقدرت خویش وجود ننموده دمی قطع ز من رشته جود در هر نفس آن جود مضاعف طلبم دارد طمعی چنین به موجد موجود
ای نفس نبی شخص ولی ادرکنی سر صمد لم یزلی ادرکنی مولای فقیران شه مردان الغوث یا پیر دخیل یا علی ادرکنی
شیر خدا رهبر اهل یقین حیدر صفدر شه دنیا و دین سوی قبورش بفتادی گذار گفت که ای معتکفان مزار باغ و سرا سیم و زر و خانمان آنچه نهادید شد از دیگران این خبر خانه و مال شما چیست در آن مر...
زد امروز از نسل آدم به عالم خدیوی قدم کش طفیل است آدم چه آدم چه عالم که گر او نبودی نه آدم پدیدار گشتی نه عالم جهانبان مطلق نماینده حق رسول مصدق نبی مکرم محمد ص که از نام پاکش برآی...
مرا صغیر تخلص به جا بود که سه چیز مراد دارم و هستم از این تخلص شاد در اول اینکه به عهد صغارتم ایزد زبان به گفتن اشعار جان فزا بگشاد به دوم اینکه نگیرند اکابرم خرده اگر ز خامه من نق...
جمله خوبی های عالم در محبت مضمر است هر چه فعل نیک باشد مشتق از این مصدر است هر که را نبود محبت باید او را سوختن زانکه در بستان گیتی او نهال بی بر است بی محبت هیچ موجودی نیاید در وج...
اسلام چو از نصب علی کامل شد اکملت ز حق به مصطفی نازل شد واضح ز رضیت گشت این کز اسلام در نصب علی رضای حق حاصل شد
ای شیر خدا شاه ولایت مددی ای بحر سخا کان عنایت مددی در وادی بی کفایتی حیرانم ای صاحب رتبه کفایت مددی
دفتر جان بخش و داد بشر عیب مدان باشد اگر مختصر شهد شکر در کمی افزونتر است سنگ همانا ز کمی گوهر است باری از این بحر که شد اقتباس نیستم از طعن کسی در هراس چون رهی خواجه نامی شدم ریزه...
چرا چو ابر نبارد سرشگ از بصرم که همچو برق گذر کرد عمر از نظرم ز بسکه موج سرشگم فرو گرفته کنار بدان رسیده که این آب بگذرد ز سرم بهار عمر گذشت و رسید فصل خزان هنوز غنچه صفت من درون پ...
پرسید سایلی ز من آن آب خشگ چیست کز چشمه کشت جاری و آن چشمه تر نکرد گفتم که هست آن ادبیات بی فروغ کاندر وجود قایل خود هم اثر نکرد
ای بشر چیست بغیر از تو که ان آن تو نیست وان کدام آیت تکریم که در شان تو نیست چه سراییست که بر روی تو نگشوده درش چه مقامیست که آن عرصه جولان تو نیست از ثری تا بثریا و زمه تا ماهی چی...
شاهی که به اسرار جهان دانا بود از رتبه به کل ما خلق مولا بود شب ها به خرابه ها ز روی شفقت همدم به جذامیان نابینا بود
شنیدستم بدیوانه نمایی ترحم کرد شخصی کفش پایی شد آن ژولیده حق بر لب رود بزیر سر نهاد آن کفش و بغنود ز جاجست و در آبش کرد پرتاب که نگذارد روم این کفش در خواب بلی بهر دلی کان جای یار ...
به اهل بینش در آفرینش بود مبرهن بود مسلم که از تمامی شده است نامی جناب انسان ظهور اعظم زهی وجودی که موجد از آن ز پای تا سر بود نمایان ابوالمحامد ابوالمکارم بوصف یزدان به نقش آدم بط...
ای ناله برمیا که تو را دادخواه نیست همراهی آنکه با تو کند غیر آه نیست یاران که را پناه تصور کنم که من جز بی پناهی آنچه که بینم پناه نیست گر بایدت ز حال دلم آگهی ببین رنگ رخم که بهت...
حرفی که نه چون مویز هوش افزاید بادام صفت پرده بر آن میباید این شیوه ز پسته باید آموخت که آن تا مغز نباشدش دهان نگشاید
بزشتی کرد تسخر عیب جویی که از خوبی نداری آبرویی تو را حق کرده محروم از ملاحت ز اعضای تو میریزید قباحت بهر عضو نو عیبی آشکار است ز دیدارت نگاه اندر فرار است ملاقات تو افزاید کدورت گ...