شمارهٔ ۴۹ - در مدح مولیالموالی حضرت امیرالمؤمنین (ع)
مظهری گردید ظاهر دوش بر عین الیقینم کز تماشای جمالش رفت از کف عقل و دینم لوحش الله از جمال او که چون دیدم بیاسود از غم و اندوه بی پایان دل اندوهگینم کرد دیدار بهشت جاودان طلعت وی ف...

محمد حسین صغیر اصفهانی زادهٔ سیزدهم ماه رجب ۱۳۱۲ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۹۰ قمری در اصفهان شاعر ایرانی است.در اثر تربیت پدرش که آقا اسدالله نام داشت و یکی از مداحان بود با اشعاری که دیگران در مدح و مصیبت «چهارده معصوم» سروده بودند آشنا گردید و در سنین هشت و نه سالگی شروع به گفتن اشعار کرد به همین دلیل صغیر تخلص گرفت.خود او در مورد تخلصش این گونه سروده است: مرا صغیر تخلص بجا بود که سه چیز مراد دارم و هستم از این تخلص شاد در اول اینکه به عهد صغارتم ایزد زبان به گفتن اشعار جانفزا بگشاد به دوم اینکه نگیرند اکابرم خُرده اگر ز خامه من نقطهای خطا افتاد به سوم اینکه چو روز حساب پیش آید مسلم است که آنجا بود صغیر آزاد از بدو تأسیس انجمن دانشکده اصفهان به سرپرستی عباسخان شیدا در سال ۱۳۳۴ق در آن انجمن شرکت کرد. از همان جوانی به کار بافندگی پرداخته و از راه کار و زحمت به امرار معاش و اداره خانواده پرداخت و استغناء و بینیازی از خلق را پیشه خود ساخت. او در اغلب انجمنهای ادبی اصفهان همچون انجمنهای مدرسه تبریزی، خاکیا، کمال، سعدی و مکتب صائب شرکت میکرد و جزو اساتید پیشکسوت و محترم این انجمنها بهشمار میرفت.به میرزا عباس پاقلعهای شیخ سلسله نعمت اللهیه اصفهان ارادت داشت و در مدح او شعر میگفت.صغیر اصفهانی سرانجام در سهشنبه اول جمادی الثّانی ۱۳۹۰ق (مطابق با مرداد ماه ۱۳۵۰ش) وفات یافت و در جوار حرم رأس الرضا در طوقچی اصفهان به خاک سپرده شد.
مظهری گردید ظاهر دوش بر عین الیقینم کز تماشای جمالش رفت از کف عقل و دینم لوحش الله از جمال او که چون دیدم بیاسود از غم و اندوه بی پایان دل اندوهگینم کرد دیدار بهشت جاودان طلعت وی ف...
زاهدا کمتر نصیحت کن من دیوانه را در من افسون در نگیرد بس کن این افسانه را مدتی شد بی نصیب از سنگ اطفالم دریغ امتیازی نیست دیگر عاقل و دیوانه را از جدایی نی عجب گر من چو نی دارم نوا...
گفتم بخرد کی بهمه بالا دست بر گوی که هستی بچه باشد پابست او صفحه و خامه یی طلب کرد از من بنوشت محبت و قلم را بشکست
امروز که هرکه حال زاری دارد بر پای دلش ز غصه خاری دارد روز کمک است هر قدر بتوانی دریاب که هر گلی بهاری دارد
قومی به جهان ز حب دینی محظوظ خلقی بخیال خلد و طوبی محظوظ ارزانی آن دو فرقه باد این دو مقام ماییم فقط به عشق مولی محظوظ
تا اهل ثبات و حلم و تمکین نشوی آسوده دل از نفاق و تلوین نشوی بد میگذرد به آنکه بد بین باشد هشدار بنوع خویش بد بین نشوی
صافی از آینه آموز و به هرحال بساز تا همه خلق جهان خویش به تو بنمایند
مرحبا عیدی که در آن شد ز رحمت فتح باب یعنی از برج نبوت سر برآورد آفتاب مرحبا عیدی که در آن ز امر رب العالمین رحمه للعالمین برداشت از صورت نقاب مرحبا عیدی که در آن چون دل صاحبدلان ش...
گر طلبی علت نظم کتاب گویمت این نکته ز روی صواب آنچه مرا در نظر آید همی این بود و بس که اگر آدمی خدمتی از نوع کند اختیار آن شودش مایه هر افتخار خدمت این دل شده نانوان نیست مگر از ره...
شنیده ام که شبانی به گوسفندان گفت که از حراست من بر شما چه منتهاست جواب داد یک از جمله گوسفندانش که راست گویی و منت نهادن تو به جاست ولی ز جاده انصاف پا برون مگذار ببین ریاست خود ر...
امشب به هر کجا گذری وادایمن است روشن جهان ز پرتو انوار ذوالمن است عالم منور آمده گیتی مزین است امشب براستی شب ما روز روشن است عید وصال دوست علیرغم دشمن است هر گوشه مجلسی است ز رندا...
زنده نبود آنکه او را معرفت در کار نیست مرده پندارش که هیچ از عمر برخوردار نیست معرفت موقوف دیدار است و بس یا للعجب چو نشود عرفان حق حاصل اگر دیدار نیست عالم ایجاد از روی مثل آیینه ...
خورشید که عالمی مزین دارد دانی چه بیان با تو و با من دارد گوید که شوید روشنی بخش کسان تا چون منتان خدای روشن دارد
روزگاری شد که مدح حضرت مولاست کارم کارم اینست و خوشست الحمدلله روزگارم روزگاری بهتر از این چیست کاندر روزگاران چون نمانم من بماند مدح مولا یادگارم مزرع هر دل که در آن هست تخم مهر ح...
گل و شبنم به هم در بوستانی خوش افکندند طرح داستانی به شبنم گفت گل از روی نخوت تو را با من نباشد حد صحبت چمن زیبا ز گل باشد گلم من شرر بخش نوای بلبلم من چو شاعر وصف دلداری سراید بمن...
گرچه در پیش نظر قطره قرین بایم نیست لیک در اصل یم و قطره جدا از هم نیست آدمی گنج الهی است که در بحر وجود گوهری نیست که در آب و گل آدم نیست پی باسرار دل کس نتوان برد بلی اندرین خانه...
سعیت نه بس اینکه قوت بر حلق رسد یا دخل تو افزاید و بر دلق رسد تا عاقبتت به خیر گردد آن کن کز سعی و عمل خیر تو بر خلق رسد
قاصد آمد دوش از وی نامه دلبر گرفتم بهر ایثار رهش از جان خود دل برگرفتم نامه را بوسیدم و بوییدم و بر سر نهادم بارها خواندم ز سر تا پا و باز از سر گرفتم تا سحر چونشمع بودم گاه گریان ...
خرد را گفتم ای دانای هر راز مرا از کار دل کن عقده ای باز کند با هرکس این دل آشنایی همی سوزد بهنگام جدایی بگفتا دوستی کاریست مشکل چه بندی رایگان بر این و آن دل محبت بهر یار جاودانی ...
آدمی را ز شرف تاج کرامت بسر است حیف و صد حیف که بیچاره ز خود بیخبر است بنگر انسان و مقامش که بود محرم راز خلوتی را که فلک حلقه بیرون در است هست انسان بمثل آینهی در بر دوست او بخود ...
من که نی تدلیس در محراب و منبر میکنم نی بخلوت میروم آن کار دیگر میکنم بی سبب خصمی همی ورزند با من حاسدین کز چه رو مداحی آل پیمبر میکنم آنچه میگویند در حق من امروز از عناد روبرو در ...
شنیدستم که لقمان نکو نام بمردم بی طمع دادی همی وام کسی صد درهم از وی وام کردی به پیش خود خیال آن خام کردی که رهن و حجتهی چون نیست در کار به لقمان باز ندهم نیم دینار چو این اندیشه ک...
کی توان گفتن که او با ما سر و کاری نداشت حسن عالمگیر او جز ما خریداری نداشت تیر مژگانش نکردی جز دل ما را نشان حلقه زلفش بغیر از ما گرفتاری نداشت ماه کنعان خسرو مصر ملاحت بود لیک بی...
دست یزدان دستیار مصطفی بازوی دین نیست جز مشکل گشا دست امیرالمؤمنین آفتاب صبح اول آنکه چون از کعبه تافت ساخت عالم را منور تا بروز واپسین مرتضی شاه ولایت آنکه از شاگردیش بر گروه انبی...