شمارهٔ ۶۶ - نصیحت
ای که آزردن خلقت کار است هم مکافات تو آن آزار است هرچه خواهی تو برای دگران میرسد بهر تو از غیب همان گر توانی به خلایق ز وفا باز کن راه کرم باب عطا زر بده نان برسان یاری کن مهربان ب...

محمد حسین صغیر اصفهانی زادهٔ سیزدهم ماه رجب ۱۳۱۲ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۹۰ قمری در اصفهان شاعر ایرانی است.در اثر تربیت پدرش که آقا اسدالله نام داشت و یکی از مداحان بود با اشعاری که دیگران در مدح و مصیبت «چهارده معصوم» سروده بودند آشنا گردید و در سنین هشت و نه سالگی شروع به گفتن اشعار کرد به همین دلیل صغیر تخلص گرفت.خود او در مورد تخلصش این گونه سروده است: مرا صغیر تخلص بجا بود که سه چیز مراد دارم و هستم از این تخلص شاد در اول اینکه به عهد صغارتم ایزد زبان به گفتن اشعار جانفزا بگشاد به دوم اینکه نگیرند اکابرم خُرده اگر ز خامه من نقطهای خطا افتاد به سوم اینکه چو روز حساب پیش آید مسلم است که آنجا بود صغیر آزاد از بدو تأسیس انجمن دانشکده اصفهان به سرپرستی عباسخان شیدا در سال ۱۳۳۴ق در آن انجمن شرکت کرد. از همان جوانی به کار بافندگی پرداخته و از راه کار و زحمت به امرار معاش و اداره خانواده پرداخت و استغناء و بینیازی از خلق را پیشه خود ساخت. او در اغلب انجمنهای ادبی اصفهان همچون انجمنهای مدرسه تبریزی، خاکیا، کمال، سعدی و مکتب صائب شرکت میکرد و جزو اساتید پیشکسوت و محترم این انجمنها بهشمار میرفت.به میرزا عباس پاقلعهای شیخ سلسله نعمت اللهیه اصفهان ارادت داشت و در مدح او شعر میگفت.صغیر اصفهانی سرانجام در سهشنبه اول جمادی الثّانی ۱۳۹۰ق (مطابق با مرداد ماه ۱۳۵۰ش) وفات یافت و در جوار حرم رأس الرضا در طوقچی اصفهان به خاک سپرده شد.
ای که آزردن خلقت کار است هم مکافات تو آن آزار است هرچه خواهی تو برای دگران میرسد بهر تو از غیب همان گر توانی به خلایق ز وفا باز کن راه کرم باب عطا زر بده نان برسان یاری کن مهربان ب...
غم چندی بدل زار بغم مدغم ماست ساقیا باده بیاور که دوای غم ماست خم زلف تو مگر جای غریبان باشد که در آن حلقه قرار دل بی همدم ماست گر نیی کعبه چرا دل چو حجر داری سخت ای که کوی تو منی ...
ورود عید که غم میزدود از دلها کنون فزاید ما را بغم غم دیگر چگونه عیدی عیدی که جای جامه عید نمود دست اجل خلق را کفن در بر چگونه عیدی عیدی چنان گران مقدم که هیچ نیست ز یاران عید پار ...
مجلس ما را چه جای ساغر و صهباستی کامشب از خمخانه حق جان قدح پیماستی هرچه بینی هرکه بینی مست بینی کاین سرور در همه تنهاستی نی در من تنهاستی جسم مست و روح مست و خاک مست افلاک مست راس...
خوش میگذرد آنکه مرا روح و روانست واندر پی او از تن من روح روانست موییست میانش که از آن هیچ نشان نیست جز لاغری من که ازآن موی میانست تا دیده ام آن لعل لب و قامت و رخسار کی در نظرم ک...
نازم اقدام جناب میرزا عباس خان کانجمن شد مستدام از او به شهر اصفهان همت والای او بنگر که در عهدی چنین کز کمال و فضل بیزارند ابنای زمان شعر را خوانند مهمل طعنه بر شاعر زنند گرچه نگش...
خوش هوای فرودین امسال روح افزاستی دل گشا و گیتی افروز و جهان آراستی عید خوش فر جوانی داده بر دهر کهن کانبساطی تازه در هر پیر و هر برناستی مرحبا بر مقدم نوروز کز ره چون رسد دی گریزا...
گفتم کمند عشق تو در گردن منست گفت این کمند خلق جهانرا بگردنست گفتم ز درد عشق تو کاهیده شد تنم گفتا میان ما و تو حایل همین تنست گفتم براه عشق شد آلوده دامنم گفتا خموش این ره هر پاکد...
بابم چو وداع این جهان گفت جمعیت خاطر من آشفت شد طاقت جان ز مرگ او طاق گردید دل حزین بغم جفت بس باب غمم بروی شد باز بابم چو ز دیده روی بنهفت روحش بفرح قرین که تا بود از خواطر من غبا...
ز جلوه مهر سماکی به بوتراب رسد چگونه ذره تواند به آفتاب رسد ولی نعمت ما خاکیان علیست که فیض بزادگان تراب از ابوتراب رسد مجوی کام دل خویش را ز غیر علی که دیده آب بلب تشنه از سراب رس...
هر گه بیفشانی به رخ زلف سیاه خویش را مانند شب سازی سیه روز من دلریش را خویشان دهندم پند و من بیگانه ام ز ایشان بلی عشق تو هر جا پا نهد بیگانه سازد خویش را شاهان عالم را بود گاهی نظ...
با شانه شبی بگفتم ای عقده گشا چون شد که شدی ز قید آن طره رها گفتا که به کار غیرهمت کردم یعنی که گره گشودم از کار صبا
از روز ازل هماره تا یوم نشور از آنچه که دور میزند چرخ یدور یکدور غرض ز آن همه دور است آنهم دوری که در آن دور علی کرد ظهور
ای کرده به درگه تو جبریل نزول وی بر همه ما خلق ز خالق تو رسول تو عقل کلی و مهر گردون صلاح اجزاء تواند و ذره های تو عقول
بر منتظران ورود یار جانی ماند بدو امر گویمت تا دانی یا مرده دوباره زندگانی یابد یا زنده رسد به عمر جاویدانی
مکن از بی هنری عیب من دلشده را عشق نگذاشت که تا من هنری آموزم
ای بشر ای آیت کبرای حق آینه طلعت زیبای حق ای بشر ای ماحصل ممکنات ای تو گل سر سبد کاینات ای در یک دانه دریای دل ای گهر گمشده در آب و گل ای فلکی از چه زمینی شدی شاد به این خاک نشینی ...
ساقیا خیز در این عید مبارک مقدم جمع اسباب طرب ساز که شد جمع بهم مولد مهدی و آدینه و نوروز عجم تا در این روز مبادا ره دل جوید غم باده بایست همی خورد و جز این نیست صلاح بوی وصل آید ا...
اختران را گرچه یک اندر شمار است آفتاب لیک در آن جمع فرد از اقتدار است آفتاب گردد او گرد خود و انجم بگردش لاجرم در میان اختران دایر مدار است آفتاب این که می بینی قراری نیست در سیارگ...
چند گویی کنم انفاق اگر یابم مال ای سخی طبع که دستت تهی از مال بود مال اگر یافتی و دادی و ممسک نشدی باز بیمالی و حال تو همین حال بود ور ندادی نبری سود بجز وزرو و بال زانکه آن مال تو...
هی زلف و خال جلوه دهی این بهانه چیست هستیم خود اسیر تو این دام و دانه چیست این خانه ای که زلف تو بر دل فروخته در آن دگر حساب صبا حق شانه چیست کی آگه از اذان مؤذن شوی اگر ناقوس را ب...
دریغا ز آتش که بر خرمن جان بیفروخت ما را فراق وی آتش دریغا ز طبع چو آبش که از آن به جای سخن ریخت پی در پی آتش صغیرش به تاریخ رحلت بگفتا بیفشرد ناگه به فصل دی آتش ۱۳۴۶
ولی خالق اکبر علی هو علی حق وصی پاک پیغمبر علی هو علی حق مطیع حضرت سبحان به حکم محکم قرآن مطاع ماسوا یکسر علی هو علی حق به روحانی لاهوتی به جسمانی ناسوتی امام و هادی و رهبر علی هو ...
اکنون که بهار آمد و ایام بکام است در باغ گه بوسه زدن برلب جام است دانند حلال از چه سبب خون کسان را آن قوم که در مذهبشان باده حرام است گر خلق همه در پی ترتیب کلامند گوش دل ما در پی ...