شمارهٔ ۱۷۳
گر از دل نیمه شب آهی برآید غم دیرینه آن دل سرآید سحرگاهی کریمی را گدایی اگر بهر گدایی بر در آید کریم البته بگشاید بر او در مسلم حاجت سایل برآید کریما قادرا پروردگارا ز تو نومیدیم ک...

محمد حسین صغیر اصفهانی زادهٔ سیزدهم ماه رجب ۱۳۱۲ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۹۰ قمری در اصفهان شاعر ایرانی است.در اثر تربیت پدرش که آقا اسدالله نام داشت و یکی از مداحان بود با اشعاری که دیگران در مدح و مصیبت «چهارده معصوم» سروده بودند آشنا گردید و در سنین هشت و نه سالگی شروع به گفتن اشعار کرد به همین دلیل صغیر تخلص گرفت.خود او در مورد تخلصش این گونه سروده است: مرا صغیر تخلص بجا بود که سه چیز مراد دارم و هستم از این تخلص شاد در اول اینکه به عهد صغارتم ایزد زبان به گفتن اشعار جانفزا بگشاد به دوم اینکه نگیرند اکابرم خُرده اگر ز خامه من نقطهای خطا افتاد به سوم اینکه چو روز حساب پیش آید مسلم است که آنجا بود صغیر آزاد از بدو تأسیس انجمن دانشکده اصفهان به سرپرستی عباسخان شیدا در سال ۱۳۳۴ق در آن انجمن شرکت کرد. از همان جوانی به کار بافندگی پرداخته و از راه کار و زحمت به امرار معاش و اداره خانواده پرداخت و استغناء و بینیازی از خلق را پیشه خود ساخت. او در اغلب انجمنهای ادبی اصفهان همچون انجمنهای مدرسه تبریزی، خاکیا، کمال، سعدی و مکتب صائب شرکت میکرد و جزو اساتید پیشکسوت و محترم این انجمنها بهشمار میرفت.به میرزا عباس پاقلعهای شیخ سلسله نعمت اللهیه اصفهان ارادت داشت و در مدح او شعر میگفت.صغیر اصفهانی سرانجام در سهشنبه اول جمادی الثّانی ۱۳۹۰ق (مطابق با مرداد ماه ۱۳۵۰ش) وفات یافت و در جوار حرم رأس الرضا در طوقچی اصفهان به خاک سپرده شد.
گر از دل نیمه شب آهی برآید غم دیرینه آن دل سرآید سحرگاهی کریمی را گدایی اگر بهر گدایی بر در آید کریم البته بگشاید بر او در مسلم حاجت سایل برآید کریما قادرا پروردگارا ز تو نومیدیم ک...
در دور ما چه جور بشر با بشر نکرد برپا کدام فتنه و آشوب و شر نکرد جمعیتی ندید که از هم جدا نساخت معمورهی نیافت که زیر و زبر نکرد وه کادمی به آدمی از دیو سیرتی کرد آنچه جانور بدگر جا...
جدا از طره اش حال دلم دانی چسان باشد همان حال دل مرغی که دور از آشیان باشد درون دل از آن رخسار روشن گشت این معنی که در هر ذرهی خورشید تابانی نهان باشد کشید از مسجدم بیرون صنم نام ص...
مگذار اینکه راز دلت بر زبان رسد گر بر زبان رسید بگوش جهان رسد ره بر زیان ببند و زبان را نگاهدار بر شمع هر زیان که رسد از زبان رسد دانی که حال روح چه باشد ز بعد مرک مرغی قفس شکسته ک...
رندان عمل برای رضای خدا کنند یعنی ز خویش خلق خدا را رضا کنند در هر صباح پاکدلان مسیح دم انفاس خویش همره باد صبا کنند چون غنچه کز نسیم سحرگاه بشکفد از کار بسته دگران عقده وا کنند تا...
قلم شرافت اگر دارد از رقم دارد که دست هر حیوان بنگری قلم دارد گر آدمی نه به معنی بود شرافتمند بگو که صورت دیوار از آن چه کم دارد درم نکوست ولی بهر صاحبان کرم وگرنه ماهی سرگشته هم د...
قربان آن زمان که زمان و مکان نبود او بود و حرفی از من و ما در میان نبود غافل ز کسب سود و زیان خود از عدم سوی وجود ره سپر این کاروان نبود معنی نداشت شرح فراق و حدیث وصل شکر و شکایت ...
جانا ز روی خویش بر افکن نقاب را تا کی نهان به ابر کنی آفتاب را مغرور حسن خود شده خوبان شهر مصر ای یوسف از جمال برافکن نقاب را بنشسته ام به راه که شاید من گدا گویم سلامی آن شه مالک ...
از مطلع هستی و ظهور ذرات تا مقطع عالم و قیام عرصات یک یک ز لسان جمله موجودات بر عارض پر نور محمد صلوات
هرچند طریق تجربت پیمودم در نیک و بد خلق نظر بنمودم کس را بگناه خود ندیدم یعنی از جمله گناه کار تر من بودم
در حریم کعبه شاه انس و جان آمد پدید آنکه مقصود دو عالم بود آن آمد پدید حکمران آسمان اندر زمین شد جلوه گر پادشاه لامکان اندر مکان آمد پدید ذات مطلق کان برون بود از مکان و از زمان شد...
گرسنه شیری چو حریصان بدشت در طلب طعمه بهر سوی گشت روبهی افتادیش اندر به چنگ خواست درد پیکر آن بیدرنگ گفت که ای بر تو سراسر سباع عبد مطیع و تو امیر متاع کام روا از من آزرده گیر روزی...
ایکه سرگرم باندوختن سیم و زری سیم و ز توشه ره نیست عجب بیخبری خصم جان تو بود اینکه تو دولت شمری آن نه دولت که بصد حسرت از آن درگذری دولت آنستکه در گور بهمره ببری چند اندیشه تعمیر س...
پرورد بهر خدمت خلق آنکه خویش را حاصل رضای حضرت پروردگار کرد با نام نیک زنده بود خیرخواه خلق کی میرد آنکه خدمت مردم شعار کرد
ناله من نی عجب گر جا به دل ها می کند هرکجا آتش بیفتد جای خود وامی کند از نگاهی داد عقل و دین ما را دل بیار کس نداند این دل شیدا چه با ما می کند کرده خود با عشقبازی گر سمندر نیست دل...
غیر آن سر که سری با کف پایی دارد نتوان گفت سری قدر و بهایی دارد سر که بی گوهر عشق است به دریای وجود هست کمتر ز حبابی که هوایی دارد تا دم از شکر و شکایت زنی از عشق ملاف عاشق آن نیست...
زان پیشتر که خاک وجودت سبو کنند بگذار تر ز جام تو یاران گلو کنند مال تو خصم تست که میراث خوارگان در هر نفس هلاک تو را آرزو کنند آزادگان هر آنچه بدست آورند مال آنجمله صرف در پی نام ...
جهانیان دگر از جنک احتراز کنید بروی هم در صلح و صلاح باز کنید کنید کشف حقیقت بس است کشف اتم که گفته عمر همه صرف در مجاز کنید چه خواسته است ز ایجاد ما خدای جهان خدای را هم از این نک...
نالیدن مهجوران سوز دگری دارد حرفی که ز دل خیزد بر دل اثری دارد گویند نیارد زد کس با تو می گلگون ممکن بود این ام ا خون جگری دارد حال دل من میپرس از ناوک مژگانت چون می گذرد بروی از آ...
به تغافل همه روزان و شبان می گذرد حیف از این عمر که در خواب گران می گذرد از بد و نیک جهان قصه مخوان باده بخور شادی این که بد و نیک جهان می گذرد راستی قابل این نیست جهان گذران که بگ...
دلدار ما به درد دل ما نمی رسد یا هیچکس به درد کسی وا نمیرسد دردا که درد ما مرض بی طبیبی است مردیم و این مرض به مداوا نمیرسد کون از فساد محتضر است و علاج آن جایی بود که دست مسیحا نم...
آن که از دوست بجز دوست تقاضا دارد لاف عشق ار بزند دعوی بیجا دارد نازم آن شوخ که از غمزه و طنازی و ناز دلبری را همه اسباب مهیا دارد در غم سلسله موی تو ای لیلی جان همچو مجنون دل ما خ...
هزار بار به خون جگر طهارت کرد که تا جمال تو را چشم من زیارت کرد چه فتنه ای تو ندانم که چشمت از مردم به غمزه دین و دل و عقل و هوش غارت کرد بگفتمش به کجا اهل دل سجود آرند به ابروان چ...
هر چند دانمت مهر ای نازنین نباشد اما روا به عاشق پیوسته کین نباشد هر کس نکرد قبله محراب ابرویت را شک نیست اینچنین کس اهل یقین نباشد چشمت که خواند آهو آهو نه شیر گیرد زلفت که گفت نا...