شمارهٔ ۱۹
عشق تو با خاک ره ساخته یکسان مرا پای به سر نه کنون از ره احسان مرا تا به هم آویخته باد صبا طره ات کرده از این ماجرا سخت پریشان مرا من به تو حیران و شد واله و حیران من هر که بدید ای...

محمد حسین صغیر اصفهانی زادهٔ سیزدهم ماه رجب ۱۳۱۲ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۹۰ قمری در اصفهان شاعر ایرانی است.در اثر تربیت پدرش که آقا اسدالله نام داشت و یکی از مداحان بود با اشعاری که دیگران در مدح و مصیبت «چهارده معصوم» سروده بودند آشنا گردید و در سنین هشت و نه سالگی شروع به گفتن اشعار کرد به همین دلیل صغیر تخلص گرفت.خود او در مورد تخلصش این گونه سروده است: مرا صغیر تخلص بجا بود که سه چیز مراد دارم و هستم از این تخلص شاد در اول اینکه به عهد صغارتم ایزد زبان به گفتن اشعار جانفزا بگشاد به دوم اینکه نگیرند اکابرم خُرده اگر ز خامه من نقطهای خطا افتاد به سوم اینکه چو روز حساب پیش آید مسلم است که آنجا بود صغیر آزاد از بدو تأسیس انجمن دانشکده اصفهان به سرپرستی عباسخان شیدا در سال ۱۳۳۴ق در آن انجمن شرکت کرد. از همان جوانی به کار بافندگی پرداخته و از راه کار و زحمت به امرار معاش و اداره خانواده پرداخت و استغناء و بینیازی از خلق را پیشه خود ساخت. او در اغلب انجمنهای ادبی اصفهان همچون انجمنهای مدرسه تبریزی، خاکیا، کمال، سعدی و مکتب صائب شرکت میکرد و جزو اساتید پیشکسوت و محترم این انجمنها بهشمار میرفت.به میرزا عباس پاقلعهای شیخ سلسله نعمت اللهیه اصفهان ارادت داشت و در مدح او شعر میگفت.صغیر اصفهانی سرانجام در سهشنبه اول جمادی الثّانی ۱۳۹۰ق (مطابق با مرداد ماه ۱۳۵۰ش) وفات یافت و در جوار حرم رأس الرضا در طوقچی اصفهان به خاک سپرده شد.
عشق تو با خاک ره ساخته یکسان مرا پای به سر نه کنون از ره احسان مرا تا به هم آویخته باد صبا طره ات کرده از این ماجرا سخت پریشان مرا من به تو حیران و شد واله و حیران من هر که بدید ای...
حقا که علی بحق بود مظهر ذات زیرا که ز حق ظاهر از او گشت صفات چون ذات و صفات عین یکدیگر شد اظهار صفات ذات را کرد اثبات
ایدوست ز لطف خویش کن خرسندم کز غیر تو دیده بسته دل برکندم از درگه تو کجا برم حاجت خویش تو شاهی و من بنده حاجتمندم
بود دو تن را دو درخت کهن حاسد و محسود بدند آن دو تن خواست شبی حاسد شوریده بخت قطع ز محسود نماید درخت جست یکی اره کش تیشه زن گفت درختی است فلانجا زمن زود برو قطع کن از ریشه اش ریشه ...
در حقیقت جان ندارد هرکسی جانان ندارد هرکسی جانان ندارد در حقیقت جان ندارد جان که جان باشد نیاساید دمی بی روی جانان پس محقق دان که هرکس این ندارد آن ندارد معنی اندر صورت آدم همان عش...
ای بشر ای تو گنج نهانی ای بشر ای جهان معانی در زمین کوکب آسمانی در قفس طایر لامکانی تا بکی قدر خود را ندانی بی خودا با خود آ خود رها کن خود مبین و بخود دیده واکن دیده روشن بنور خدا...
بر دل چو یاد لعل لب یار بگذرد گویی مسیح بر سر بیمار بگذرد صد داغ لاله را بنهد روی داغ اگر روزی بباغ آن گل بی خار بگذرد یکبار هر که بنگرد آن روی دلربا از جان و دین و دل همه یکبار بگ...
خواجه را گوی که از زیر زمین یاد کند اینهمه روی زمین بهر که آباد کند دل ویران شدهی را کند ار کس تعمیر هست بهتر ز دو صد خانه که بنیاد کند هر که خواهد دلش از قید غم آزاد شود بایدش تا ...
راستی مردم از آندم که بصلب پدرند چون ببینی به ره مرگ و فنا ره سپرند عجب اینست که این قافله روزان و شبان بعیان در حضرند و به نهان در سفرند این جهان رهگذر و مردم غافل ز خدای پی آزار ...
کسیکه بهر خدا ترک خودستایی کرد تواند آنکه بملک خدا خدایی کرد غلام صافی آیینه ام که رد ننمود بهر لباس برش هر که خودنمایی کرد میان خلق جهان همچو شانه باید بود که خویش را همه وقف گره ...
یاد دو طره ات بدلم چون درون شود سررشته دو عالمم از کف برون شود زان صاد چشم و میم دهن مد ابروان ما را رواست گر الف قد چو نون شود موی سیه سفید شد و عشق من فزود ثابت شد اینکه حرص بپیر...
مست ساقی ز سر آب عنب می گذرد هر که شد محو مسبب ز سبب می گذرد بر در پیر مغان چون گذری حرمت نه چون که جبریل در اینجا به ادب می گذرد چون کند جلوه حقیقت نبود جای مجاز صبح روشن چو دمد ظ...
شده گم دلم که از هجر چو لاله داغ دارد بچنین نشان عزیزان که دلی سراغ دارد ز شراب ساقی ام شب دل و جان برقص ام د متحیرم که این شوخ چه در ایاغ دارد بر عشق میشود محو چراغ عقل آری بر آفت...
همره قافلهی روبرهی باید کرد جای در میکده یا خانقهی باید کرد کس به خود راه به سر منزل جانان نبرد جان من پیروی خضر رهی باید کرد به تزلزل نتوان عمر گرامی گذراند دل خود ساکن آرامگهی با...
نه تنها خجلت از روی تو ماه آسمان دارد که پا در گل ز رفتار تو سرو بوستان دارد برخسار تو هر کس دید آن خال سیه گفتا که هندو بچه ای اندر دل آتش مکان دارد تو بی من میتوانی زندگانی کرد و...
مردم چشم تو نازیم که در پرده درند واندر آن پرده ز مردم بملا پرده درند دهنت هیچ و از آن هیچ بعشاق چنان کار تنک است که از هستی خود بیخبرند رسته گرد لب شیرین تو خط مشگین یا که موران س...
دوشین به شرابخانه اندر رفتم بزنم می مقرر با پیرمغان مجال صحبت گردید برای من میسر بر دست به لابه دادمش بوس بر پای به ناله سودمش سر گفتم ز تو بنده را سیوالیست ای خواجه راد بنده پرور ...
ز ممکنات توان دید طلعت او را که یک یک آینه اند آن جمال نیکو را گرش مشاهده خواهی ز خویش چشم بپوش که او ز دیده خود بین نهان کند رو را ز خویش گم شو و آنگه خدای را میجوی که واجبست ز خو...
ای لطف تو بگشوده بمن باب عطا ناگفته و گفته حاجتم کرده روا حاجات دگر کنون مرا در نظر است بنمای روا به حرمت آل عبا
آن استر بارکش که خود باری برد وان اشتر بی زبان که خود خاری خورد صد ره به از آدمی که از مادر خویش زاد آدم و ظالم شد و چون ماری مرد
گر مهر علی بسینه داری خوشباش ویرانه صفت دفینه داری خوشباش روزی که شوند غرق یم ناخلفان تو نوح صفت سفینه داری خوشباش
زنهار مکن به حق خود کوتاهی خوش خواه برای خلق از آگاهی زیرا که برای خویشتن خواسته یی آنرا که برای دیگران میخواهی
قصه روز جزا دانی که چون هرکه بامش بیشتر برفش فزون
ای همه هستی همه هستی تویی غیر تو کو تا که درآید دویی صورت و معنی صفت و ذات تست نفی که سازم همه اثبات تست ذات تو را نیست دویی باصفات ذات صفاتست و صفاتست ذات در پیت آن فرقه که بشتافت...