غزل شمارهٔ ۱
دل به بوی وصل آن گل آب و گل را ساخت جا ورنه مقصود آن گل استی گل کجا و دل کجا از هوای دل گل بستان خوبی یافت رنگ وزرگل بستان خوبی بوی می یابد هوا گر دماغ باغ نیز از بوی او آشفته نیست
۳۸۷ شعر از سلمان ساوجی
دل به بوی وصل آن گل آب و گل را ساخت جا ورنه مقصود آن گل استی گل کجا و دل کجا از هوای دل گل بستان خوبی یافت رنگ وزرگل بستان خوبی بوی می یابد هوا گر دماغ باغ نیز از بوی او آشفته نیست
ای که روی تو بهشت دل و جان است مرا ای که وصل تو مراد دل و جان است مرا چون مراد دل و جانم تویی از هر دو جهان از تو دل برنکنم تا دل و جان است مرا می برم نام تو و از تو نشان می جویم د
از سر دنیا و دین مردانه در خواهم گذشت مست و لایعقل به کوی یار بر خواهم گذشت جان سپر کردم به پیشش پیش از آن کاندر غمش بگذرد تیر از سپر زیر سپر خواهم گذشت از هوا باد صبا جان می دهد د
آب چشمم راز دل یک یک به مردم باز گفت عاشقی و مستی و دیوانگی نتوان نهفت پرده عشاق را برداشت مطرب در سماع گو فرو مگذار تا پیدا شود راز نهفت لذت سوز غمش جز سینه بریان نیافت گوهر راز د
هر که با عشق آشنا شد زحمت جان برنتافت درد پر ورد محبت بار درمان برنتافت هر دماغی کز هوای خاک کویش برد بوی از نسیم صبحدم بوی گلستان برنتافت پرتو دیدار جانان تافت بر جان در ازل دیده