غزل شمارهٔ ۱۴۲
باد سحر از کوی تو بویی به من آورد جانهاش فدا باد که جان را به تن آورد دلهای ز خود رفته ما را که غمت داشت آمد سحری بوی تو با خویشتن آورد دلها شده بودند به یک بارگی از جان لطفت به سل
۳۸۷ شعر از سلمان ساوجی
باد سحر از کوی تو بویی به من آورد جانهاش فدا باد که جان را به تن آورد دلهای ز خود رفته ما را که غمت داشت آمد سحری بوی تو با خویشتن آورد دلها شده بودند به یک بارگی از جان لطفت به سل
جز نقش صورتت دل نقشی نمی پذیرد تو جان نازنینی و ز جان نمی گزیرد ما غرق آب و زاهد دم می زند ز آتش گو دم مزن که این دم با ماش در نگیرد پروانه وار خواهم در پای شمع مردن کو هر سحر به ب
گرچه در عهد تو عاشق به جفا می میرد لله الحمد که بر عهد وفا می میرد هر که میرد به حقیقت بود آن کشته دوست سخن است اینکه به شمشیر قضا می میرد هر که در راه تو شد کشته نباشد مرده زنده آ
دل برد دلبر و در دام بلاش اندازد دل ما برد ندانم به کجاش اندازد هرکجا مرغ دلی بال گشاید فی الحال به کمان مهره ابرو ز هواش اندازد خوش کمندی است سر زلف شکن بر شکنش وه چه خوش باشد اگر
گر وقت سحر بادی از کوی تو برخیزد هر جا که دلی باشد در دامنش آویزد آن شعله که دل سوزد از مهر تو افروزد وان باد که جان بخشد از زلف تو برخیزد هر دل که برد چشمت در دست غم اندازد هر می