غزل شمارهٔ ۳۰۳
سلمان ساوجیسرو من سنبل تر بر زده بر گل پرچین
بستده لشکر رومش ز حبش لشکر چین
رسته و بسته به دست بت من سنبل تر
وز سرش رسته فرو هشته دو صد سنبل چین
حلقه در حلقه گره در گره و بند به بند
پیچ در پیچ و زره در زره و چین در چین
در خطا و ختن ای خسرو خوبان خطا
چون تو ترکی نبود در همه چین و ماچین
خواستم تا که بچینم ز لبش شفتالود
ابرویش گفت بچین غمزه او گفت مچین
در چنین چین و مچین مانده اسیرم چه کنم
سر زلف بت من مرهم چین بود و مچین
حال سلمان به قلم شرح همی دادم و گفت
خار هجرم خور و از باغ وصالم برچین
