غزل شمارهٔ ۳۵۰
سلمان ساوجیخنک صبا که ز زلفش خلاص یافت بچستی
صبا فدای تو بادم برو که نیک بجستی
غلام قامت آن لعبتم که سرو سهی را
شکست قد بلندش به راستی و درستی
بیا و عهد ز سر گیر ای نگار اگر چه
هزار عهد ببستی چو زلف و باز شکستی
ز زلف و چشم تو من دوش داشتم گله ای چند
نگفتم و چه بگویم حکایت شب مستی
تو تا حدیث نکردی مرا نگشت محقق
که چون پدید شد از نیستی لطیفه هستی
مرا تو عین زلالی ولی گذشته ز فرقی
مرا تو تازه نگاری ولی برفته ز دستی
نبود دیده سزاوار آنکه روی تو بیند
تو لطف کردی و در وی به مردمی بنشستی
ز عهد سست و دل سخت توست ناله سلمان
تو نیز خوی فرا کن دلا به سستی و سختی
