غزل شمارهٔ ۱۱
ز درد عشق دل و دیده خون گرفت مرا سپاه عشق درون و برون گرفت مرا گرفت دامن من اشک و بر درش بنشاند کجا روم ز در او که خون گرفت مرا کبوتر حرمم من گرفت بر من نیست عقاب عشق ندانم که چون ...

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
ز درد عشق دل و دیده خون گرفت مرا سپاه عشق درون و برون گرفت مرا گرفت دامن من اشک و بر درش بنشاند کجا روم ز در او که خون گرفت مرا کبوتر حرمم من گرفت بر من نیست عقاب عشق ندانم که چون ...
ای جهان را چو مه عید مبارک رویت عید صاحب نظران طاق خم ابرویت گیسوی تو شب قدرست و درو منزل روح خود که داند به جهان قدر شب گیسویت گوشه ماه ز برقع بنما تا چو هلال شود انگشت نمای همه ع...
آن پری چهره که ما را نگران می دارد چشم با ما و نظر با دگران می دارد زیر لب می دهم وعده که کامت بدهم غالب آن است که ما را به زبان می دارد دوش گفتم که غمت جان مرا داد به باد گفت ای س...
بیا که ملک جمال تو را زوال مباد به غیر طره پریشانیی بدو مرساد ز حضرتت خبری کان به صحت است قرین سحرگهان به من آورد دوش قاصد باد نسیم سلمه الله اگر چه بود سقیم به من رسید و من خسته ر...
در ازل عکس می لعل تو در جام افتاد عاشق سوخته دل در طمع خام افتاد جام نمام ز نقل لب تو نقلی کرد راز سر بسته خم در دهن عام افتاد خال مشکین تو بر عارض گندم گون دید آدم آمد ز پی دانه و...
تشنه خود را دمی لعل تو آبی نداد خلوت ما را شبی شمع تو تابی نداد خواست که از گوشه خواب باز درآید به چشم خانه خیال تو داشت مدخل خوابی نداد مست شدم بر درش باز به یک جرعه می حرمت مستی ...
تحریر شرح شوقت طومار بر نتابد تقریر وصف حالم گفتار بر نتابد من بارها کشیدم بار فراق بر دل ترسم که دل ضعیف است این بار بر نتابد یاران مهربان را رسم است جور یاران بر تافتن ولیکن این ...
اگر روزی نگارم را سوی بستان گذار افتد همانا بر گل رویش چو من عاشق هزار افتد بخندد غنچه بر لاله چو لعلش در کلام آید بپیچد بر سمن سنبل چو زلفش بر عذار افتد زرشک لاله رویش سمن بر خاک ...
نه تنها بر سر کوی تو ما را کار می افتد که هر روی در آن منزل ازین صد بار می افتد به بویت باد شبگیری چنان مست است در بستان که چون زلفت ز مستی بر گل و گلزار می افتد به خون مردم چشمم ش...
من امروز از میی مستم که در ساغر نمی گنجد چنان شادم که از شادی دلم در بر نمی گنجد ز سودایت برون کردم کلاه خواجگی از سر به سودایت که این افسر مرا در سر نمی گنجد بران بودم که بنویسم م...
هر دمم چهره به خون مژه تر می گردد حالم از عشق تو هر روز بتر می گردد بر مگرد از من و گر زانکه تو بر می گردی دین و دنیا و سعادت همه بر می گردد روی پنهان مکن از من که پری رویان را کار...
ای که بر من می کشی خط و نمی خوانی مرا بر مثال نامه بر خود چند پیچانی مرا رانده اند روز ازل بر ما بناکامی قلم نیستم کام دل آخر تا به کی رانی مرا در سر زلف تو کردم عمر و آن عمر عزیز ...
ترک چشم تو که با تیر و کمان می گردد بنشان کرده دلی از پی آن می گردد هر که سر گشته چوگان سر زلف تو شد به سر کوی تو چون گوی بجان می گردد آنکه پرسید نشان تو و نام تو شنید در پی وصل تو...
روی تو آب چشمه خورشید می برد لعلت به خنده پرده یاقوت می درد گر بنگرد عروس جمالت در آینه خودبین شود هر آینه آن به که ننگرد گر لاله با عذار تو شوخی کند و را معذور دار کز سبکی باد می ...
به حضرت تو که یارد که قصه ای ز من آرد به غیر باد و برآنم که باد نیز نیارد اگر نسیم نماید کسالتی به رسالت سلام من که رساند پیام من که گزارد نسیمی از سر زلف تو می خرم به دو عالم وگرچ...
مسپار دل به هر کس که رخ چو ماه دارد به کسی سپار دل را که دلت نگاه دارد بر چشم یار شد دل که ز دیده داد خواهد عجب ار سیه دلان را غم داد خواه دارد تو مرا مگوی واعظ که مریز آب دیده بگذ...
گر از تن جان شود معزول عشقت جای آن دارد که در ملک دلم عشقت همان حکم روان دارد مرا هم نیمه جانی بود و در جان محنت عشقت به محنت داد جان لیکن محبت ها چنان دارد دل از من بستد ابرویت که...
هر ذره که عکسی ز رخ یار ندارد با طلعت خورشید بقا کار ندارد کوه و کمر و دشت پر از نور تجلی است لیکن همه کس طاقت دیدار ندارد در دل تویی و راز تو غیر از تو و رازت کس راه درین پرده اسر...
جان زندگی از چشمه پرنوش تو دارد دل بستگی از سنبل خاموش تو دارد ای دانه و دام دل ما حلقه کویت باز آی که دل منتظر گوش تو دارد دوشت همه قصد طرف خاطر ما بود امشب سر زلفت طرف دوش تو دار...
این یار که من دارم ازین یار که دارد وین کار که من دارم از این کار که دارد خلقی است همه بر در امید نشسته تا یار کرا خواهد و تا یار که دارد با این همه غم گر غم من با تو بگویند کاری ب...
دام زلف تو به هر حلقه طنابی دارد چشم مست تو به هر گوشه خرابی دارد نرگس مست خوشت گرچه چو من بیمار است ای خوشا نرگس مست تو که خوابی دارد رسن زلف تو در رشته جان من و شمع هر یک از آتش ...
دل نصیب از گل رخسار تو خاری دارد خاطر از رهگذرت بهره غباری دارد دیده در خلوت وصل تو ندارد راهی کار کار دل تنگ است که باری دارد غم ایام خورم یا غم خود یا غم دوست غم من نیست از آن غم...
نور چشمی و به مردم نظری نیست تو را آفتابی و به خاکم گذری نیست تو را مردم از ناله زارم همه با درد و ضرند لله الحمد کزین درد سری نیست تو را صبح پیریم اثر کرد و شبم روز نشد ای شب تیره...
باد هوای کویت گرد از جهان برآرد آب جمال رویت ز آتش فغان برآرد آبی بر آتشم زن زان پیشتر که ناگه خاک مرا هوایت باد از میان برآرد بر هر زمین که افتد از قامت تو سایه تا دامن قیامت آن خ...