غزل شمارهٔ ۱۵۳
اسیر بند گیسویت کجا در بند جان باشد زهی دیوانه عاقل که در بندی چنان باشد به دست باد گفتم جان فرستم باز می گویم که باد افتان و خیزان است و بار جان گران باشد کسی بر درگه جانان ره آمد...

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
اسیر بند گیسویت کجا در بند جان باشد زهی دیوانه عاقل که در بندی چنان باشد به دست باد گفتم جان فرستم باز می گویم که باد افتان و خیزان است و بار جان گران باشد کسی بر درگه جانان ره آمد...
صنمی اگر جفایی کند آن جفا نباشد ز صنم جفا چه جویی که درو وفا نباشد ز حبیب خود شنیدم که به نزد ما جمادی به از آن وجود باشد که درو هوا نباشد چو به حسرت گلت گل شوم از گلم گیاهی ندمد ک...
ما را به جز خیالت فکری دگر نباشد در هیچ سر خیالی زین خوب تر نباشد کی شبروان کویت آرند ره به سویت عکسی ز شمع رویت تا راهبر نباشد ما با خیال رویت منزل در آب دیده کردیم تا کسی را بر م...
مستور در ایام تو معذور نباشد هر چند که این ممکن و مقدور نباشد ماقوت رفتار نداریم اگر یار نزدیک تر آید قدمی دور نباشد مست می او گرد که مرد ره او را اول صفت آنست که مستور نباشد بی سر...
دل شکسته من تا به کی حزین باشد دلا مشو ملول عاشقی چنین باشد هزار بار بگفتم که گوشه گیر ای دل ز چشم او که کمین شیوه اش کمین باشد حدیث من نشنیدی به هیچ حال و کسی که نشنود سخن دوست حا...
هر سینه کجا محرم اسرار تو باشد هر دیده کجا لایق دیدار تو باشد مستان دل اغیار چه لازم که درین عهد هر جای که قلبی است به بازار تو باشد هر آینه آن دل که قبول تو نیفتد کی قابل عکس می ر...
مجموع درونی که پریشان تو باشد آزاد اسیری که به زندان تو باشد دانی سر و سامان ز که باید طلبیدن زان شیفته کو بی سر و سامان تو باشد من همدم بادم گه و بیگاه که با باد باشد که نسیمی ز گ...
یارب به آب این مژه اشکبار ما کان سرو ناز را بنشان در کنار ما از ما غبار اگر چه بر انگیخت درد او گردی به دامنش مرساد از غبار ما ای دل درین دیار نشان و نام جوی جز در دیار ما مطلب درد...
چو زلف آن را که سودای تو باشد سرش باید که در پای تو باشد برون کردم ز دل جان را که جان را نمی زیبد که بر جای تو باشد خوشا آن دل که بیمار تو گردد دلی را جو که جویای تو باشد دل گم گشت...
خوش دولتی است عشقت تا در سر که باشد پیدا بود کزین می در ساغر که باشد هر عاشقی ندارد بر چهره داغ دردت آن سکه مبارک تا بر زر که باشد هر چشم و سر نباشد در خورد خاک پایت تا سرمه که گرد...
مرا که چون تو پری چهره دلبری باشد چگونه رای و تمنای دیگری باشد نه در حدیقه خوبی بود چنین سروی نه در سپهر نکویی چو تو خوری باشد نه ممکن است نبات خطت بر آن دال است که خوشتر از لب لعل...
شبهای فراقت را آخر سحری باشد وین ناله شبها را روزی اثری باشد از دیده اگر آبی خواهیم به صد گریه آبی ندهد ما را کان بیجگری باشد ما بی خبریم از دل ای باد گذاری کن بر خاک درش باشد کانج...
دلم را جز سر زلفت دگر جایی نمی باشد خود این مشکل که زلفت را سر و پایی نمی باشد دلی ارم سیه بر رخ نهاده داغ لالایی قبولش کن که سلطان را ز لالایی نمی باشد بخواهم مرد چون پروانه پیش ش...
مرا هوای تو از سر بدر نخواهد شد شمایل تو ز پیش نظر نخواهد شد اگر سرم برود گو برو مراد از سر هوای توست مرا آن ز سر نخواهد شد دلم به کوی تو رفت و مقیم شد آنجا وزان مقام به جایی دگر ن...
من چه دانستم که هجر یار چندین در کشد یا مرا یکبارگی وصلش قلم در سر کشد اشک را کش من به خون پروردم اندازم ز چشم ناله را کز دل برون کردم به رغمم بر کشد کمترنیش بنده ام بر دل کشیده دا...
یار به زنجیر زلف باز مرا می کشد در پی او می روم تا به کجا می کشد نام همه عاشقان در ورق لطف اوست گر قلمی می کشد بر سر ما می کشد هر چه ز نیک و بدست چون همه در دست اوست بر من مسکین چر...
می کشم خود را و بازم دل بسویش می کشد مو کشان زلفش مرا در خاک کویش می کشد می برد حسنش به روی دلستان هر جا دلی است ورنه می آید دل مسکین به مویش می کشد ما چو بید از باد می لرزیم از آن...
باد سحر از بوی تو دم زد همه جان شد آب خضر از لعل تو جان یافت روان شد بی بوی خوشت بر دل من باد بهاری حقا که بسی سردتر از باد خزان شد خاک از نفس باد صبا بوی خوشت یافت بر بوی خوشت روی...
ره خرابات است و درد سالخورده پیر ما کس نمی داند به غیر از پیر ما تدبیر ما خاک را از خاصیت اکسیر اگر زر می کند ساقیا می ده که ما خاکیم و می اکسیر ما ما که از دور ازل مستیم و عاشق تا...
آن جان عزیز نیست که در کار ما نشد و آن تن درست نیست که بیمار ما نشد دل گوشمال یافت ز سودای زلف او تا این سزا نیافت سزاوار ما نشد در آفتاب گردش از آن ذره برنخاست کو دید روی ما و هوا...
نظری کن که دل از جور فراقت خون شد نیست دل را به جز از دیده ره بیرون شد ناتوان بود دل خسته ندانم چون رفت حال آن خسته بدانید که آخر چون شد تا شدم دور ز خورشید جمالت چو هلال اثر مهر ت...
نگارینا به صحرا رو که بستان حله می پوشد به شادی ارغوان با گل شراب لعل می نوشد به گل بلبل همی گوید که نرگس می کند شوخی مگر نرگس نمی داند که خون لاله می جوشد زبانم می دهد سوسن که گرد...
ز صبا سنبل او دوش به هم بر می شد وز نسیمش همه آفاق معطر می شد ز سواد شکن زلف به هم بر شده اش دیدم احوال جهانی که به هم بر می شد ز دل و دیده نمی رفت خیالت که مرا با دل و دیده خیال ت...
نمی دانم که نی چون من چرا بسیار می نالد دمادم می زند یارش ز دست یار می نالد نشسته بر ره بادست و بادش می زند هر دم از آن رو زرد و بیمارست و چون بیمار می نالد دمیدندش دمی در تن از آن...