غزل شمارهٔ ۱۹۷
گاه در مصطبه دردی کش رندم خوانند گاه در خانقهم صوفی صافی دانند تو مرانم ز در خویش و رها کن صنما تا به هر نام که خواهند مرا می خوانند باد پایان سخن کی به صفای تو رسد گرچه روز و شبشا...

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
گاه در مصطبه دردی کش رندم خوانند گاه در خانقهم صوفی صافی دانند تو مرانم ز در خویش و رها کن صنما تا به هر نام که خواهند مرا می خوانند باد پایان سخن کی به صفای تو رسد گرچه روز و شبشا...
خام خم را ز لبت رنگ اگر وام کنند زاهدان نیز در آن خم طمع خام کنند چون برد لعل تو از جام تنم جان کهن ساقیان جان نو آرند و در آن جام کنند عاشقان جان ز پی مصلحتی می خواهند تا نثار قد ...
اهل دل را به خرابات مغان ره ندهند رخت تن را به سراپرده جان ره ندهند سخن پیر مغان است که در دیر کسی که سبک در نکشد رطل گران ره ندهند خارج از هر دو جهان است خرابات آنجا تا مجرد نشوی ...
امشب من و تو هر دو مستیم ز می اما تو مست می حسنی من مست می سودا از صحبت من با تو برخاست بسی فتنه دیوانه چو بنشیند با مست بود غوغا آن جان که به غم دادم از بوی تو شد حاصل وآن عمر که ...
بی گل رویت ندارد رونقی بستان ما بی حضورت هیچ نوری نیست در ایوان ما گر بسامان سر کویش رسی ای باد صبح عرضه داری شرح حال بی سرو سامان ما در دل ما خار غم بشکست و در دل غم بماند چیست یا...
خیال زلف تو چشمم به خواب می بیند دلم ز شمع جمال تو تاب می بیند کسی که چشمه آب حیات لعل تو دید برون از آن همه عالم سراب می بیند به غیر عشق تو در دیده هر چه می آید نظر معاینه نقشش بر...
اگرم بر سر آتش بنشانی چون عود نیست ممکن که برآید ز من سوخته دود بر سرم هرچه رود خاک رهم گو می رو نیستم باد که از کوی تو برخیزم زود منم از باغ تو چون غنچه به بویی خوشدل منم از کوی ت...
آن پری کیست که از عالم جان روی نمود وین چه حوری است که بر ما در فردوس گشود دل به پروانه غم شمع من از من بستند می به پیمانه جان لعل تو بر من پیمود گرچه آواز رباب است مخالف با شرع را...
آنجا که عشق آمد کجا پند و خرد را جا بود در معرض خورشید کی نور سها پیدا بود رندیست کار بیدلان تقوی شعار زاهدان آری دلا هر کسوتی بر قامتی زیبا بود آنکس که آرد در نظر روی چنان و همچنا...
دوشم آن گلچهره در آغوش بود حبذا وقتی که ما را دوش بود لب به لب رخسار بر رخسار بد رو به رو آغوش بر آغوش بود هرچه آن جز باده بد مکروه گشت آنچه غیر از دوست بد فرموش بود از می لعل لبش ...
گفتم که خطا کردی و تدبیر نه این بود گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود گفتم که بسی خط خطا بر تو کشیدند گفتا همه آن بود که بر لوح جبین بود گفتم که چرا مهر تو را ماه بگردید گفتا که ف...
ماهی ار ماه فلک را از کمان ابرو بود سروی ار سرو سهی را عنبرین گیسو بود ما که هر روزی به ماه طلعتت گیریم فال روز و ماه ما مبارک فال ما نیکو بود ز آفتاب روی خوبت دیده من خیره گشت خیر...
دی دیده از خیال رخش بازمانده بود گلگون اشک در طلبش گرم رانده بود افتاده بود دل به خم چین زلف او شب بود و ره دراز هم آنجا بمانده بود دل رفته بود و ما پی دل تا بکوی دوست بردیم از آنک...
همچنان مهر توام مونس جان است که بود همچنان ذکر توام ورد زبان است که بود شوقم افزون شد و آرام کم و صبر نماند در فراق تو ولی عهد همان است که بود کی بود کی که دگر بار بگویند اغیار که ...
جان شیرین گر قبول چون تو جانانی بود کی به جانی باز ماند هر که را جانی بود آب چشم و جان شیرین را کجا دارد دریغ هر که او را چون خیال دوست مهمانی بود از خیال غمزه غماز کافر کیش او هر ...
نوبهار و عشق و مستی خاصه در عهد شباب می کند بنیاد مستوری مستوران خراب غنچه مستور صاحبدل نمی بینی که چون بشنود بوی بهار از پیش بردارد نقاب بوی عشرت در بهار از لاله می آید که اوست در...
سر سودای تو هرگز ز سر ما نرود برود این سر سودایی و سودا نرود پرتو نور تجلی رخت ممکن نیست که اگر کوه ببیند دلش از جا نرود پای سست است و رهم دور از آن می ترسم که سر من برود در طلب و ...
از چشم من خیال قدش کی برون رود سروی است ناز از لب جو سرو چون رود بنشست در درونم و غیر از خیال یار رخصت نمی دهد که کسی در درون رود دانی که در دل تو کی آید جمال یار وقتی که هردو عالم...
باد صبا به باغ به بوی تو می رود در گلستان حکایت روی تو می رود چونت خرم به جان که به بازار عاشقی هر دو جهان به یک سر موی تو می رود با باد بوی توست دل ناتوان من گر می رود به باد به ب...
آن سرو بین که باز چه رعنا همی رود می آید او و عقل من از جا همی رود حوریست بی رقیب که از روضه می چمد جانیست نازنین که به تنها همی رود از زنگبار زلف پراکنده لشگری بر خویش جمع کرده به...
گرز خورشید جمالت ذره ای پیدا شود هر دو عالم در هوایش ذره سان دروا شود شمع دیدارش اگر از نور تجلی پرتوی افکند بر کوه چون پروانه نا پروا شود عاشق صادق چه داند کعبه و بتخانه چیست هر ک...
آن که باشد که تو را بیند و عاشق نشود یا به عشق تو مجرد ز علایق نشود با تو دارم ز ازل سابقه عشق ولی کار بخت است و عنایت به سوابق نشود در سرم هست که خاک کف پای تو شوم من بر اینم مگرم...
دل ز وصل او نشان بی نشانی می دهد جان به دیدارش امید آن جهانی می هد جوهر فر دهانش طالب دیدار را بر زبان جان جواب لن ترانی می دهد جز سرشک لاله رنگم در نمی آید به چشم کو نشانی زان عذا...
یار دل می جوید و عاشق روانی می دهد چون کند مسکین در افتادست و جانی می دهد چون نمی افتد به دستش آستین وصل دوست بر در او بوسه ای بر آستانی می دهد گفت لعلت می دهم کام دلت باری مرا گر ...