غزل شمارهٔ ۲۴
جمال خود منما جز به دیده پر آب روا مدار تیمم به خاک در لب آب تو شمع مجلس انسی متاب روی از من تو عین آب فراتی مده فریب سراب کسی که سجده گهش خاک آستانه توست فرو نیاورد او سر به مسجد ...

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
جمال خود منما جز به دیده پر آب روا مدار تیمم به خاک در لب آب تو شمع مجلس انسی متاب روی از من تو عین آب فراتی مده فریب سراب کسی که سجده گهش خاک آستانه توست فرو نیاورد او سر به مسجد ...
زین پیش داشت یار غم کار و بار یار آخر فرو گذاشت به یکبار کار یار عمری گذشت تا سخنم را به هیچ وجه در خود نداد ره دهن تنگ بار یار چندانکه می روم ز پی یار جز غبار چیزی نمی رسد به من ا...
چوگان زلفش از من دل برد گو ببر ای دل بگیرش آن خم چوگان و گو ببر در زحمتم ز درد سر و گفت و گوی عقل ای عقل از سرم برو این گفت و گو ببر ای آشنا چه در پی بیگانه می روی آن را که درد توس...
می برد سودای چشم مستش از راهم دگر از کجا پیدا شد این سودای ناگاهم دگر دیده می بندم ولی از عکس خورشید بلند در درون می افتد از دیوار کوتاهم دگر هست در من آتشی سوزان نمی دانم که چیست ...
یا رب این ماییم از آن جان جهان افتاده دور سایه وار از آفتابی ناگهان افتاده دور ما چو اشکیم از فراقش مانده در خون جگر برکناری وز میان مردمان افتاده دور رحمتی ای همرهان آخر که جای رح...
در مسجد چه زنی اینک در میکده باز خیز مردانه قدم در نه و خود را در باز مست رو بر در میخانه که مستان خراب نکنند از پی هشیار در میکده باز تا به دردی قدح جامه نمازی نکنی چون صراحی نتوا...
زلفین سیه خم به خم اندر زده ای باز وقت من شوریده به هم بر زده ای باز زان روی نکو چشم بدان دور که امروز بر مه زده ای طعنه و در خور زده ای باز از غالیه رسمی زده ای بر گل و شکر امروز ...
بر گل رفتم از غالیه تر زده ای باز گل را به خط نسخ قلم در زده ای باز گل را ز رهی ساخته ای از گره زلف تا راه کدامین دل غمخور زده ای باز بر گل زده ای حلقه و بر تنگ شکر قفل امروز همه ب...
کارها دارد دل من با لب جانان هنوز دور حسنش راست اکنون اول دوران هنوز در بهار حسنش از صد گل یکی نشکفته است گرد گلزارش کنون بر می دمد ریحان هنوز روزی از چوگان زلف دوست تابی دیده ام ل...
هست پیغامی مرا کو قاصدی مشکین نفس سست می جنبد صبا ای صبح کار توست و بس پیش خورشید مرا کاریست وانگه غیر صبح کیست کو در پیش خورشیدی تواند زد نفس ای نسیم صبح بگذر بر شبستانی که گشت آف...
در زلف خویش پیچ و ازو حال ما بپرس حال شکستگان کمند بلا بپرس وقتی که پرسشی کنی اصحاب درد را ما را که کشته ای بجدایی جدا بپرس حال شکستگان همه فی الجمله باز جوی چون من شکسته دل ترم او...
غمزه سرمست ساقی بی شراب کرد هشیاران مجلس را خراب دوستان را خواب می آید ولی خوش نمی آید مرا بی دوست خواب تنگ شد بی پسته ات بر ما جهان تلخ شد بی شکرت بر ما شراب روی خوبت ماه تابان من...
ای صبا برخیز و کوی دلستان ما بپرس جان ما آنست حال جان ما آنجا بپرس اندک اندک پیش رو وآن جان بیمار مرا زیر لب بسیار بسیار از زبان ما بپرس خفته است آن نرگس بیمار و ابرو بر سرش حال بی...
ما از در او دور و چنین بر در و بامش باد سحری می گذرد باد حرامش تا بر گل روی از کله اش دام نهادی مرغان ز هوا روی نهادند به دامش ای مرغ ز دام سر زلفش خبرت نیست گستاخ از آن می گذری بر...
در خرابات مغان مست و بهم بر زده دوش می کشیدند مرا چون سر زلف تو به دوش دیدم از باده نوشین و لب نوش لبان بزم رندان خرابات پر از نوشانوش قصه حال پریشان من امشب زغمت به درازی چو سر زل...
عارفا لعل لبش می می دهد هشیار باش چشم مستش رهزن خواب است هان بیدار باش گر به دین عشق او اقرار داری عشق او منکر عقل است و دین از عقل و دین بیزار مباش عیسی لطفش دوا می بخشد و جان می ...
کار دنیا نیست چندان کار و باری گو مباش اختیاری کو ندارد اختیاری گو مباش کار و بار روز بازار جهان هیچ است هیچ کار اگر این است ما را هیچ کاری گو مباش ما برون از شش جهت داریم عالی گلش...
مست حسنی که ندارد خبر از آفاقش چه خبر باشد از احوال دل عشاقش گرچه یادم نکند یار منش مشتاقم یاد باد آنکه جهانیست چو من مشتاقش کرد عهدی سر من کز سر کویش نرود گر رود سر نروم من ز سر م...
آنکه از جان دوست تر می دارمش او مرا بگذاشت من نگذارمش دل بدو دادم ز من رنجید و رفت می دهم جان تا مگر باز آرمش آنکه در خون دل من میرود من چو چشم خویشتن می دارمش قالبی بی روح دارم می...
چون تحمل می کند تن صحبت پیراهنش چون کند افتاده است آن این زمان در گردنش دست در گردن گهی ار کرد با او یا که یافت جز ره پیراهن دولت زهی پیراهنش سوختم در آتشش چون عود و زانم بیم نیست ...
نعره زنان آمدم بر در میخانه دوش نعره مستان شنید باده درآمد به جوش مدعیی جوش می دید بپیچید سر زاری چنگش به گوش آمد و بگرفت گوش رند خراباتیش داد شرابی گران هر که خورد جرعه ای باز نیا...
ماییم به پای تو در افکنده سر خویش وز غایت تقصیر سرانداخته در پیش انداخت مرا چشم کماندار تو چون تیر زان پس که برآورد به دست خودم از کیش ای بسته به قصد من درویش میان را زنهار میازار ...
ای گل رخسار تو برده ز روی گل آب صحبت گل را رها کرده به بویت گلاب سایه سرو تو ساخت پایه بختم بلند نرگس مست تو کرد خانه عقلم خراب عشق رخت دولتی است باقی و باقی فنا خاک درت شربتی است ...
نداشت این دل شوریده تاب سودایش سرم برفت و نرفت از سرم تمنایش به نرد درد چو وامق نبود مرد حریف هزار دست پیاپی ببرد عذرایش کسی نتافت ازو سر چو زلفش از بن گوش سیاه روی درآمد فتاد و در...