بخش ۳۳ - جواب دادن حورزاد جمشید را
پری گفتش که اینجا مرز روم است همه ره کشور و آباد بوم است حقیقت دان که دریایی است این اسب نبرد راه خشکی هرگز این اسب پیاده بایدت رفتن در این راه مگر کارت شود بر حسب دلخواه ز اسب پیل...

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
پری گفتش که اینجا مرز روم است همه ره کشور و آباد بوم است حقیقت دان که دریایی است این اسب نبرد راه خشکی هرگز این اسب پیاده بایدت رفتن در این راه مگر کارت شود بر حسب دلخواه ز اسب پیل...
در آن خرگه بت موزون شمایل چو معنی لطیف و بکر در دل پرستاری پری رخسار نامش پری و آدمی از جان غلامش ز خرگه بانگ زد کای بار سالار چه بار آورده ای بگشای و پیش آر سخن پرداز چین گفت ای خ...
گلی دید از هوا پیراهنش چاک مهی از آسمان افتاده در خاک ز پا افتاده قدی همبر سرو پریده طوطی هوش از سر سرو عرق بر عارض گلگون نشسته هزاران عقد در بر گل گسسته چو نیلوفر گل صد برگ در آب ...
ای صبا خیز و دمی دامن خرگه بردار گوشه ابر نقاب از رخ آن مه بردار آن سمن رخ به وثاق دل ما می آید خار این راه منم خار من از ره بردار صد رهت جان به فدا رفت و نیفتاد قبول سر نهم بر سر ...
از سر گرمی جوابش داد شمع گفت تا کی سرزنش کردن مرا عاشقم خواندی بلی من عاشقم اشک سرخ و روی زردم بس گوا زآنچه گفتی سر فرازی می کنم سر فرازی نیست بر عاشق روا سرفرازی من از عشق است و ب...
ملک با شمع گفت ای گرم رو نرم من اندر آتشم بر من مشو گرم نگفتی رهروان را ره نمایم نگفتی عاشقان را پیشوایم من عاشق درین شب های تنها ز راه افتاده ام راهیم بنما جوابی خواست دادن شمع با...
چه منزل است که خاکش نسیم جان دارد هوای روح و شش راحت روان دارد حدیقه ای ز بهشت است و منزلی ز فلک که حور بر طرف و ماه در میان دارد فراغ دل به چنین منزلست کاین منزل فروغی از رخ آن ما...
الا ای جگر گوشه فرزند من تو ای قره العین دلبند من جوانی و فرزانه و هوشیار اوان جوانی غنیمت شمار جوانی است سرمایه ای بس عزیز به بازی چو من در نبازی تو نیز کنون سالم از شصت و یک در گ...
ز رحمت انبیا را آفریده وز ایشان مصطفی را برگزیده امام سیصد و شصت و شش اخبار سپهر هر دو شش ماه ده و چار شهشنشاه سریر ملک لولاک سوار عرصه میدان افلاک محمد عالم علم یقین است محمد رحمة...
ای میوه رسیده ز بستان کیستی وی آیت نو درآمده در شان کیستی جان ها گرفته اند در میان ترا چو شمع جانت فدا چراغ شبستان کیستی هرکس به بوی وصل تو دارد دلی کباب معلوم نیست خود که تو مهمان...
زهی دو نرگس چشمت در ارغنون خفته دو ترک مست تو با تیر و با کمان خفته کلاله ات ز کنار تو ساخته بالین ز برگ گل زده خرگاه و در میان خفته فتاده بر سمن عارضت دو خال سیاه دو زنگی اند بر ا...
خواهد گل رعنا که او باشد به آب و رنگ تو دارد به وجهی رنگ تو اما ندارد ننگ تو گر سرو قدت در چمن روزی ببیند نارون ناگه برآید سرخ و زرد از سرو سبز آرنگ تو ای غنچه رعنای من بگشا لب و ب...
ملک در خواب صوت چنگ بشنید چو باد صبحدم بر خود بخندید خمار آلوده سر برداشت از خواب شراب و آب و مطرب دید و مهتاب چو مه بیدار شد خورشید برجست خرامان شد به برج خویش بنشست صبا می داد بو...
باغ را رنگی و بویی ز بهارست امشب بر ورقهای چمن نقش و نگارست امشب گلرخان چمن از دوش صبوحی زده اند چشم نرگس ز چه در عین خمارست امشب موی را شانه زد آن ماه مگر بر لب جوی کآب پرچین و صب...
بیا جانا که خرم نو بهاریست مبارک موسمی خوش روزگاریست چمن را امشب از سنبل بخوریست هوا را هر دم از عنبر بخاریست گل صد برگ تا هر هفت کرده ست به هر برگی از آن نالان هزاریست کلاه زرکش ن...
بهار افروز چون شعری برانگیخت دل گل باز شد زر بر سرش ریخت ز بلبل صد هزاران ناله برخاست ز سوز و ناله دود از لاله برخاست به ساقی گفت جام می درانداز اساس عقل دستوری برانداز به دست خویش...
آفتابی از شکاف ابر ایما می کند عاشقان را در هوا چون ذره رسوا می کند باز در زیر نقاب فستقی رخسار گل می نماید بلبلان را مست و شیدا می کند لعل او با من به لطف و خنده می گوید سخن گوهر ...
گل زرد افق را دور بی باک چو زین گلزار سبز افکند بر خاک برآمد تیره ابری ژاله بارید به کوهستان مغرب لاله بارید پری رخ رند بود و لا ابالی ملک را مست دید و جای خالی کتایون را به نزد خو...
در هر آن سر که هوا و هوست جا گیرد نیست ممکن که هوای دگری پا گیرد حال شوریدگی ام زلف تو می داند و آن که سراپای وجودش همه سودا گیرد ناصحا تن زن و بسیار مدم کاین دم تو گر شود آتش از آ...
شنیدم که شاهی به ایران زمین سزاوار دیهیم و تاج و نگین زر افشان چو خورشید در گاه بزم سر افشان چو شمشیر درگاه رزم ز آب کفش بحر گریان شده ز تاب تفش ببر بریان شده اگر با فلک در کمر دست...
شاهی که به نعلین رخ مه آراست گشت از قدمش پشت کج گردون راست بر حسن مه چارده انگشت نهاد مه را بشکست وز آن شب انگشت نماست
ماییم کله چو لاله بر خاک زده صد نعره چو ابر از دل غمناک زده از مهر چو صبح پیرهن چاک زده آنگه علم مهر بر افلاک زده شکر گفتار گفتا ای سمن بوی چرا در بسته ای بر من به یک موی دلم چون ش...
معنبر زلف را چون داد شب تاب عروس روز سر برداشت از خواب چو مه رویی که شب می خورده باشد همه شب خواب خوش ناکرده باشد چو گل رویی که بردارد ز بالین رخ لعل و سر و چشم خمارین سپهر آورده ت...
شوق می ام نیم شب بر در خمار برد بوی گلم صبح دم بر صف گلزار برد ناله چنگ مغان آمد و گوشم گرفت بیخودم از صومعه بر در خمار برد با همه مستی مرا پیر مغان بار داد هرچه ز مستی من یافت به ...