قطعه شمارهٔ ۱۲۹
گر خسیسی زیر بالا کرد و بالایت نشست منع نتوان کرد سلمان نیست اینجا جای خشم در فضیلت چشم با ابرو ندارد نسبتی می نشیند ابروان پیوسته بر بالای چشم

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
گر خسیسی زیر بالا کرد و بالایت نشست منع نتوان کرد سلمان نیست اینجا جای خشم در فضیلت چشم با ابرو ندارد نسبتی می نشیند ابروان پیوسته بر بالای چشم
ای خداوندی که پر شد گنبد فیروزه رنگ گوش تا گوش از صدای کوس فتح و نصرتت چون خروش نوبتت بشنید گردون گفت من پیر گشتم نوبت من رفت و آمد نوبتت دامن آخر زمتان پر شد ز فیض بخششت گردن گردو...
آصف کفایتا لطف و رافتت با آنکه طبع بنده لطیف است چون کنم از درد چشم نیست مجال ترددم لیکن حضور خواجه شریف است چون کنم بربسته ام دو دیده به عزم درت ولی سرما قوی و دیده ضعیف است چون ک...
خسرو شمس و غرب شمس الدین بر همه سروران تویی مخدوم در دولت ز تو شده مفتوح مکرمت بر وجود تو مختوم صاحب سیف و صاحب ملکی بر صحف نام نیک تو مرقوم طبعت آموخته قواعد ملک ملکان از تو می بر...
ای صاحبی که از شرف مدح ذات تو هر دم چو آفتاب ز موج سماروم چون جمله اهل فضل ز جود توشا کردند پس من شکسته دل ز جنابت چرا روم یا داد من بده به طریقی که دیده ام یاره به من نمای بگو تا ...
ای وزیری که از خدا همه وقت روی بخت تو تازه می خواهم تا به اکنون نخواستم چیزی از تو اکنون اجازه می خواهم
خسرو یم یمین امیر علی صورت رحمت علی علیم ای مزین به مدحتت اقلام وی مرفه به دولتت اقلیم هم جناب تو با ستاره قرین هم عدیل تو در زمانه عدیم عقولت به مرتبت تفضیل بر سپهرت به منزلت تعظی...
زاهد بگ آفتاب سلاطین شرق و غرب دارای تاج بخش و خدیو جهان ستان ای در جبین صبح نمایت چو آفتاب انوار سروری ز صباح صبی عیان حلم تو در ثبات گر و بسته در زمین عزم تو در شتاب سبق برده از ...
مردم چشم وزارت مرکز دور وجود زبده ارکان و انجم حاصل کون و مکان خلق او را معجز عیسی و مریم در نفس دست او را قدرت موسی عمران در بنان میر فخر الدین مبارک شاه کز تعظیم و قدر فخر دارد د...
پادشاها هر چه گوید پادشه باشد صواب همگان را آن سخن مبذول باید داشتن التماسی کردی از من که التماسی کن ز من التماس شاهخ را مبذول باید داشتن
شاعری سحر آفرینم ساحری معجز نما خازن گنج ممالک مالک ملک سخن در دریای کاندرو ز اهل کرم دیار نیست ناگهان افتاده و درمانده ام پا بست تن یک به یک را کرده غارت بی سر و پایان شهر تا به د...
ای ز حیای گوهر پاک تو غرق عرق زاده بحر عدن دولت طفل تو که خواهد دمد تا ابدش بوی لبان از دهن روز نخستین که ز مادر بزاد دایه طفل و کرم ذوالمنن ساختنش از اطلس گردون قماط داد ز پستان س...
ای عذار تو از آفتاب تا بی یافت گمان مبر که عذارت در آفتاب بسوخت ولی چو در رهت افتاد آفتاب به مهر جمال روی تو را دل بر آفتاب بسوخت
ز هجرت نبوی رفته هفصد و چل و چار در آخر رجب افتاد اتفاق حسن زنی چگونه زنی خیر خیرات حسان به زور بازوی خود خصیتین شیخ حسن گرفت محکم و می داشت تا بمرد و برست زهی خجسته زنی خایه دار م...
جهان مجد و معالی رشید دولت و دین زهی به جاه و جمال تو چشم جان روشن به فیض ابر کفت بحر و بر چنان پر شد که بحر خشک لب آمد چو ابر تر دامن فلک جنابا چون رای و تیغ هر دو ثور است به جنب ...
میر سید می شناسی بنده را تا نجویی زینهار آزار من زحمتم بسیار دادی وین زمانه رحمتی فرما ولی بر خویشتن
حبذا صدر صفحه ای که به است به همه بابی از بهشت برین میزند نور شمسه اش چون صبح خنده بر ما و زهره و پروین وصف نقش و نگار دیوارش سخن ساده می کند رنگین از نبات است اصل ترکیبش زان نماید...
صورت لطف الهی شرف ملت و دین معدن خلق حسن مظهر حق شاه حسین شاه پرویز لقا خسرو جم قدر که هست دل و دستش به همه مذهب و کیشی بحرین بحر را با دل او عقب قیاسی می کرد آن قدر بود که از قطره...
هر چه تا غایت به نام او مقرر بوده است همچنان باشدبه نام او مقرر همچنین
چشم من جای تو بود ای نور چشم رفتی و ماند از تو خالی جای تو چشم خود را اگر نمی بینم رواست چون نبینم بی تو من ماوای تو
صاحب سلطان نشان دستور اعظم شمس الدین ای جلال رفعتت را اوج گردون پایگاه چون ز سدر آستان حضرت تو برگذشت شاید ار سجده برندش هر زمان خورشید و ماه چشمه خورشید را خون گردد از بهر تو دل چ...
همی خرید خر و گاو و گوسفند و گله زمان وقف جمال عرب همه ساله ولی ولی ولی اندرین دو سه سال نکرد حاصل غیر از بهای گوساله
موجب جمعیت نجوم به عقرب کرد از گردون سوال شاه زمانه گفت که چون رایتت به عزم توجه لشکری آراست کش نبود کرانه میر سپاه فلک به بارگه خویش کرد امیری طلب زهر در خانه تا کند از سروران خیل...
چشم و چراغ شرع که ذات منورت از پای تا به سر همه عین سعادت است قاضی هفت کشور پیروزه رنگ را از بندگی تو نظر استفادت است فعل تو سال و مه همه خیرست و مردمی قول تو روز و شب همه درس وافا...