قطعه شمارهٔ ۲۵
دادند اشتری دو سه نواب شه مرا شادان شدم از آنکه مرا چارپا بسی است عقلم به طنز می گفت انظر الی الابل کاندر ابل عجایب صنع خدا بسی است دیدم ضعیف جانوری مثل عنکبوت گفتم کزین متاع مرا د...

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
دادند اشتری دو سه نواب شه مرا شادان شدم از آنکه مرا چارپا بسی است عقلم به طنز می گفت انظر الی الابل کاندر ابل عجایب صنع خدا بسی است دیدم ضعیف جانوری مثل عنکبوت گفتم کزین متاع مرا د...
می که نفع است درو در خوردست گرچه بیش از همه بدنام و دنی است خار کو ما در گلبرگ طری است ز آنچه آزار کند سوختنی است
دیدن خواجگان بلایی بود بنده عمری ازین بلا می جست ناگهانش به علت رمدی دولتی داد اتفاقی دست رفت در کنج خانه ای تاریک دیده دربست و از بلا وارست بنده صد سال دیگر ار باشد بیش ازین خواجگ...
دیدمش دوش رخ تراشیده گفتم ای جان و دل که روی تو خست گفت مشاطه بهر چشم بدان خالی از وسمه بر رخم می بست عرضم زانکه سخت نازک بود تاب وسمه نداشت خون برجست
شاها یقین که مدح و ثنای تو برترست زانها که در سواد دل و دفتر آمده است شاها بیان حال مفصل نمی کنم درد مفاصل است که گردم برآمدست از درد جامه ای که به زانو همی رسد زین جامه خانه بهره ...
ای سکندر دولتی کاوصاف لطفت دم به دم می گشاید از زبان صد چشمه حیوان مرا تا قضا بستان سرای دولتت را ساخت ساخت بلبل دستان سرای آن سرا بستان مرا در زمانت ابر می گوید به آواز بلند نیست ...
چون به قشلاق قرا باغ آمدیم گفتم از افلاس وا خواهیم رست جرها زین مملکت خواهیم کرد طرفه ها ز اطراف بر خواهیم بست ناخن اندر هر طرف انداختیم عاقبت کو کارد در دستم شکست نیست در دستم از ...
پادشاها خواست کردن جانم استقبال تو لیکن از بیماری جان بود پایم سخت سست جز دل و جان نیستم چیزی سزای حضرتت حال جان من برین سان است و دل خود پیش توست شکر ایزد را که بوم ظلم را بشکست ب...
بلقیس ثانی ای که صد پایه رای تو بالای دست را بعه آسمان نشست لطفت به آستین کرم پاک می کند گردی که گرد دامن آخر زمان نشست خورشید مهر توست که در جان چرخ تافت گوهر حدیث توست که در طبع ...
صاحب قران دور فلک خواجه تاج الدین ای خواجه ای که دین و سعادت قرین توست تو خاتم اکابری و دست حکم تو آن خاتمی که دست خرد در نگین توست دستت کلید باب امید خلایق است دهر آن کلید یافته د...
ایا سحاب نوالی که ابر دریا دل به های های ز دست تو بارها بگریست به هر کجا که کنی روی فتح پیشرو است که پشت فتح به روی مبارک تو قویست خدا یگانا من بنده قدیم توام به حال بنده ازین بیش ...
پادشاها مهد عالی می رود سوی شکار لیکن اسباب شدن ما را مهیا هیچ نیست خیمه و اسب است و زین جامه اسباب سفر جز دو اسب لاغری با بنده زینها هیچ نیست نوکرانی نیز نیکو دارم اما هیچ یک بر س...
ای جهانبشخ جوانبختی که اهل فضا را جز جنابت در جهان امروز استظهار نیست نو عروس تازه روی فتح را در روز عرض جز به خون دشمنت گلگونه رخسار نیست با عیار جوهر رای جهان آرای تو آفتاب زر فش...
وزیرا جهان قحبه بی وفاست تو را زین چنین قحبه ای ننگ نیست برون زین فراخی دگر را بخواه خدای جهان را جهان تنگ نیست
خواجه از قول باز می گردد خواجه را شرط و قول و پیمان نیست دلپذیر است قول او لیکن لیکنش بازگشت چندان نیست
ز پیری جهان دیده کردم سوالی که بهر معیشت ز مال بضاعت چه سرمایه سازم که سودی کند گفت اگر می توانی قناعت قناعت
یک حدیثم یادگارست از پدر کای پسر چون حاجتی افتد تو را همت از صاحب دلی کن التماس پس به صاحب دولتی بر التجا
مشیر ملک و صلاح زمانه عزالدین که هر چه هست به جز خدمت تو نیست صلاح هرآنچه بر دل خصمت گذشته کج بوده مگر به روز نبرد تو در سهام و رماح به هر زمین که گذر کرده باد آبادی نسیم معدلتت جس...
صدر عالی کمال دولت و دین ای به تو کشور کرم آباد در سخا و مروت و احسان مثل تو مادر زمانه نزاد هر که او دست در رکاب تو زد پای بر فرق فرقدان بنهاد از بزرگان روزگار تویی خوب خلق و اصیل...
پادشاها صبوح دولت تو متصل با صباح محشر باد بنده امروز پنج روز گذشت که برین برهمی زنم فریاد نه کسی می رسد به فریادم نه یکی می کند ز حالم یاد چه دهم شرح لطفهای کچل آن نکو سیرت فرشته ...
ای خیام دولتت برکنده دور آسمان چون خیامت بارگاه آسمان برکنده باد جز که چشم حاسدان از باغ شاهی برنکند سر و قدت را که چشم حاسدان برکنده باد گر گشاید باز مرز نگوش و نرگس چشم و گوش بی ...
کنار حرص الا پر کجا توانی کرد تو از طمع که سه حرف میان تهی افتاد عزیز من در درویشی و قناعت زن که خواری از طمع و عزت از قناعت زاد اگر بلغزد پای توانگری سهل است سعادت سر درویشی و قنا...
ای وجودت سبب راحت و آسایش خلق به وجودت ابدا زحمت و رنجی مرساد از ره راستی اندر چمن دین سروی خاطرت باد چو سرو از همه بندی آزاد گرچه از هستی ما عارضه ات گرد انگیخت نور چشم هنری هیچ غ...
ای یاد حضرتت چو قدح مایه نشاط طبع جهان به خرمی دولت تو شاد آن لفظ وعده ای که پی آن محقرست حاشا که از ضمیر منیرت رود زیاد