قطعه شمارهٔ ۴۷
خدایگان وزیران ملک آصف عهد زهی نهاده نهاد تو عدل را بنیاد غبار ادهم کلک تو عنبر اشهب غلام سنبل خلق تو سوسن آزاد ز صنع تربیت رای بنده پرور توست خرد که پیر فلک را نزاده دارد یاد گر ا...

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
خدایگان وزیران ملک آصف عهد زهی نهاده نهاد تو عدل را بنیاد غبار ادهم کلک تو عنبر اشهب غلام سنبل خلق تو سوسن آزاد ز صنع تربیت رای بنده پرور توست خرد که پیر فلک را نزاده دارد یاد گر ا...
شها قمری طوق دار تو آمد که تا آستان بوسد و باز گردد اگر هست ره تا چو دولت در آید وگر نیست چون بلا باز گردد
ایا شاهی که بر الواح گردون فلک نقش ثنایت می نگارد دعاگو یک سخن دارد اجازت اگر باشد در آید عرضه دارد
دوش چون در تتق غیب بخوابانیدم این دو هندوی جهاندیده نورانی را کرکس نفس فرو مانده ز پرواز هوس خاست شوق طیران بلبل روحانی را دست دولت در بختم بگشود اندر خواب دیدم آن مطلع خورشید مسلم...
دیدی که محمد مظفر در کسوت فاقه چون به سر برد می زیست به جامه های کرباس وانگه که بمرد در کول مرد
سپهر فضل و هنر شمس دین که شمس و قمر جز از غبار درت توتیا نخواهد کرد صفای نیت و صدق تو صبح اگر بیند ز شرم دعوی صدق و صفا نخواهد کرد برید باد بهاری به بوی نافه مشک به عهد خلق تو فکر ...
ای شهنشاهی که این چرخ مقوس روز رزم طایران فتح را از پر تیرت بال کرد طینت پاک تو را از جوهر عقل آفرید آن خداوندی که شخص آدم از صلصال کرد گرد خیلت را ظفر در چشم دولت سرمه کرد ظل چترت...
هدهد نامه رسان تاج کرامت بر سر نامه ای دوش به سلمان ز سلیمان آورد سحری پیک نسیم آمد و از خاک درش مردم چشم مرا کحل سپاهان آورد یا ایاز طرف بارگه محمودی مژده مرحمت و تحفه احسان آورد ...
میر مسعود پیر گشت و هنوز همچو اطفال کعب می بازد قدمی و دمی عجب دارد که بدین تیزد و بدان تازد هر کجا او قدم زند یادم ز آدمی آن طرف بپردازد دم او کشوری بگنداند قدمش عالمی بر اندازد
ایا کریم نهادی که پیش نعمت تو همه خزاین کان خاک خان نمی ارزد دو قرص چرخ که خواننده ما و خورشیدش به سفره کرمت بر دونان نمی ارزد به گوهری ز کلام تو پیش تیر دبیر مرصع کمر تو امان نمی ...
همنشین بدان مباش که نیک از بدان جز بدی نیاموزد خار آتش فروز سوختنی که ز گل جاه و شوکت اندوزد عاقبت بر کند دل از صحبت وز برای گل آتش افروزد خار کاتش بود بدوزنده آتش کشتنیش می سوزد
من که باشم که شوی رنجه به پرسیدن من این چنین لطف و کرم هم ز شما برخیزد پادشاهی تو هم عذر تو خواهه ورنه چه ز دست من درویش گدا برخیزد
ای صاحبی که صاحب دیوان چرخ را در مجلس تو منصب بالا نمی رسد آنجا که کاتبان تو تحریر می کنند حکم قلم به صاحب جوزا نمی رسد دریا چو جوش می زند از جود خود مگر صیت مکارم تو به دریا نمی ر...
فراز تخت معانی چو کوس فضل زنم سبق ز جمله اقران خود مرا باشد عنایت و کرمت گر شود پذیر فتار سپهر در صدد بندگان ما باشد برای یک دو سه بی دست و پای گاه سخن مرا چه رنجه کنی این سخن روا ...
خداوندا چنین شهری که از آب و هوا خاکش زد آتش در درون صد بار آب زندگانی را به هندو رایگان افتاد ازو بستان به ترکی ده که هندو قدر نشناسد متاع رایگانی را
ای امیری که شهسوار فلک با تو پیوسته هم عنان باشد با سوار فلک اگر گویی که مرو بعد ازین بران باشد هر کجا فتح در حدیث آید تیغ تیز تواش زبان باشد خسروا خواستم ز شه اسبی که مه نو رکاب آ...
شاها مرا به اسبی موعود کرده بودی در قول پادشاهان قیلی مگر نباشد اسبی سیاه پیرم دادند و من برآنم کاندر جهان سیاهی زان پیرتر نباشد آن اسب باز دادم تا دیگری ستانم بر صورتی که کس را زا...
کریما گوش کن گفتار نغزم که چون من نغز گفتاری نباشد سوالی می کنم فرما جوابی کزین پیسی وزان عاری نباشد فقیری که در بغداد سی کس بود نانخوار و غمخواری نباشد نهال مکرمت بر کس نبخشد به ص...
سحاب بهر یمین پادشاه روی زمین به رقعه ای که ز خطش زلال جان بچکد سواد شعر مرا التماس کرد از من کنم به دیده سودای که آب از آن بچکد
ای شهنشاهی جوانبختی که در معراج جاه شهسوار همتت تا قرب اوادنی براند بر براق همتت تا دید گردون بر عروج بر زبان صد بار سبحان الذی اسری براند از نشان پایه قدرت نشد آگاه وهم گرچه صد من...
گر چو گل خواهی که باشی سرخ روی از زرت دامن فرو باید فشاند در زد آتش به برگ و ساز خویش پیش خلقش لاجرم آبی نماند
ایا ستاره سپاهی که آب شمشیرت غبار فتنه و ظلم از هوای ملک بنشاند فلک به نام تو تا خطبه داد در عالم زمانه جز تو کسی را به پادشاهید نخواند غبار دامن قدر تو بود چرخ کبود گهی که همت تو ...
گرچه از اندیشه این واقعه خلق را دردل به غیر از غم نماند ظل احمد باد اگر شد ایمنه عمر عیسی باد اگر مریم نماند
ستاره کوکبه شاها که بنده از دل و جان همه دعای تو گوید همه ثنای تو خواند حکایتی دو سه دارد اگر چنانچه مجال بود در آید و یک یک به عز عرض رساند