قطعه شمارهٔ ۶۹
پادشاها بندگان درگه احسان تو هر یک از هر جنس چندین چارپا بسته اند چند نوبت خواستم اسبی به اسبی با رهی این چنین میر اخران چرا در بسته اند

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
پادشاها بندگان درگه احسان تو هر یک از هر جنس چندین چارپا بسته اند چند نوبت خواستم اسبی به اسبی با رهی این چنین میر اخران چرا در بسته اند
هوس مملکت چرا نبود بعد ازین هر گدا و تونی را که به جای خلیفه در بغداد بنشاندند کازرونی را
نوکران میر حاج اختچی زین و پالان را به تنگ آورده اند این دو بد قول مخالف وعده را راستی نیکو به جنگ آورده اند
عقل را گفتم که عمری پیش ازین چوپانیان گردن از گردون گردان از چه می افراشتند این زمان آخر چرا زین سان جدا از خان مان پشت بر کردند و روی از دشمنان برداشتند گفت ای غافل تو از صورتگران...
خسروا این امیر کرمان چند کفن خود چو کرم پیله تند خیل کرمان تو مورگیر و ملخ با سلیمان و ملک او چه زند آفرین بر ثبات و حلم تو کو پشت کوه از شکوه می شکند صبر ایوبی تو کرمان را من بر آ...
صد را نوکرانت ز برو زیر شدند وز پهلوی اقبال تو ادبیر شدند مردم همه از گرسنگی بر در تو مردند و ز جان خویش سیر شدند
یا رب این قوم چه دم سرد و چه افسرده که به دم سردی و افسردگی از دی بترند خیر قوم همه شان خواجه علاالدین است که ورا اهل خرد لاشه لاشی شمرند گر کسی در سرو شکلش نگرد قی بکند نوکرانش هم...
خسروا نایبان استیفا کار بر من دراز می گیرند وجه انعام پار و امسالم می دهند و فراز می گیرند پنج امسال می دهند ولی چار پارینه باز می گیرند
آنانکه مقربان شاهند وینان که ملازمان میرند ده روز دگر اگر ازین شهر هر یک سر خویشتن نگیرند اینها ز برهنگی بسوزند و آنها ز گرسنگی بمیرند
ای خداوندی که پیش طبع فیاضت سحاب بی حیا شخصی بود گر دعوی رادی کند مرکب عزمت به هر میدان که برخیزد ز جا گوی خاکی در رکابش جنبش بادی کند همتت گر ملک باقی را نماید التفات هر گیاهی بعد...
خسروا یاد می کنم هر دم به سر تخت خسروی سوگند که به همراهی مواکب شاه هست چون دیده ام دل اندر بند چشم زخمی رسید ناگاهم درد چشمم ز راه باز افکند خواستیم تا کنم به دیده و دل خدمتت منع ...
ای مرغ جان طلب کن ازین آتشین قفس راه برون شدن که تو را هم قفس نماند زان دوستان خاصی که دیدید در دیار دردا که در دیار وفا هیچ کس نماند یاران نازنین همه رفتند و هیچ یک زان همرهان به ...
بر آستان رفیع خدایگان جهان سپهر کوه و قار آفتاب ابر عطا ستاره لشکر خورشید رای گردون قدر سکندر آیت جمشید ملک دارا را خدایگان سلاطین امیر شیخ حسن که باد کام و مرادش همه روان و روا کم...
شاها وزرایی که امینان امیرند بی وجه مرا در پی خود چند دوانند بودند بران عزم که مرسوم رهی را امسال نرانند و کنون نیز برآنند هر کیسه که من بر کرمت دوخته بودم یک یک بدر دیدند و شب و ر...
دین پناها کی روا باشد که خلق از مستزاد ملک و اسباب و زن و فرزند را مرهون کنند سخت می ترسم ازین معنی که خاص و عام ملک از تو برگردند و رو با حضرت بی چون کنند از عوانان ممالک گردن یک ...
ای خسروی که دست و دل کامگار تو کار جهان به تیغ جهانگیر می کنند شیران رایت تو هژبران رزم را در مرغزار معرکه به نخجیر می کنند آیات فتح را به زبان و سنان و تیغ پیوسته اولیای تو تفسیر ...
اول آن است که چون نیت عزلت دارد بنده زین دایره جمع جدا خواهد بود گوشه خانه ای امروز وطن خواهد ساخت کش خداوند جهان خانه خدا خواهد بود مدتی مالک ملک شعرا بود بحق این زمان جامع جمع فق...
نفس من اگر چه جانبخش است جگرم غرق خون چو مشک بود گرچه دریا به ابر آب دهد لب دریا همیشه خشک بود
هلال غره دولت وجیه دولت و دین که با ضمیر تو خورشید راضیا نبود هلال خواندمت زانکه زاده شمسی وگرنه نام قمر شمس را سزا نبود به عهد خلقت اگر نافه دم زند از مشک حقیقت است که بی آهو و خط...
خدایگانا چو شد اشارتت که رهی به ملک فارس به تحصیل وجه زر برود گمان بنده نبود آنکه بعد چندین سال ز درگهت به چنین کار مختصر برود ولی به حکم قضا بر رضا چه چاره بود چو هست حکم قضا گو ب...
چون سر چاه بلا باز شود بر یعقوب حال پیراهن یوسف همه پوشیده شود باش تا دولت ایام وصال آید باز بوی پیراهنش از مصر به کنعان شنود
دیگر از خرج پرو دخل کمش چندی قرض هست و فرض است که قرض غرما باز دهد بنده را غیر در شاه دری دیگر نیست قرض باید که ز انعام شما باز دهد وجه این قرض که از من غرما می خواهند گر نخواهد ز ...
ای جوانبختی که در ایام عدلت باد صبح دختران غنچه را تعلیم مستوری دهد گر صبای روضه خلقت وزد در بادیه بعد از آن خار مغیلانش گل سوری دهد در طبیعت گر نهد از لفظ عذبت خاصیت نیش زهر افشان...
آصف ثانی رشیدالحق والدین آنکه هست آسمان عکسی ز روی عالم آرای شما صاحبا از ماجرای حال خود من شمه ای عرض خواهم داشت بر رای اعلای شما زان سبب بالای گردون خم شد اندر قدر صدر کو به عکس ...