رباعی شمارهٔ ۱۲
تا با شدم این جان گرامی در تن خواهم به غم عشق تو جان پروردن چون زلف تو تا سرم بود بر گردن شور تو ز سر بدر نخواهم کردن

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
تا با شدم این جان گرامی در تن خواهم به غم عشق تو جان پروردن چون زلف تو تا سرم بود بر گردن شور تو ز سر بدر نخواهم کردن
بیماری شمع بین و آن مردن او تب دارد و می رود عرق از تن او بر شمع دلم سوخت که در بیماری کس بر سر او نیست به جز دشمن او
یاقوت لبا لعل بدخشانی کو و آن راحت روح و راح ریحانی کو گویند حرام در مسلمانی شد تو می خور و غم مخور مسلمانی کو
این ابر نگر خیمه بر افلاک زده صد نعره شوق از دل غمناک زده از دست زلیخای هوا یوسف گل بر پیرهن حریر صد چاک زده
ای سایه سنبلت سمن پرورده یاقوت تو را در عدن پرورده همچون لب خود مدام جان می پرور ز آن راح که روحی است بدن پرورده
در رشته دندان تو ای غیرت مه دردی اگر از دود دلی گشت سیه از جوهر حسن تو نشد هیچ تبه آراسته شد رشته درت به شبه
دیدم صنمی خراب و مست افتاده در دست مغان دلربا افتاده از می چو صراحی شده افغان خیزان وانگه چو قدح دست به دست افتاده
ای سکه ای از خاک درت بر هر وجه ار سیم رخ تو نیست نازک تر وجه از هر چه نسیم سحری می آورد جز خاک درت نمی نشیند در وجه
ای آنکه تو طالب خدایی به خود آ از خود بطلب کز تو جدا نیست خدا اول به خود آ چون به خود آیی به خدا کاقرار نمایی به خدایی به خدا
چون حال دل من ز غمت گشت تباه آویخت در آن زلف دل آشوب سیاه ز آنسان که در آتش سقر اهل گناه آرند به مار و کژدم از عجز پناه
با منعم خود برون منه پای ز راه عصیان ولی نعم گناهست گناه در منعم خود که او دواتست چو کلک بگشاد زبان او سیه گشت سیاه
ای بس که شکست و باز بستم توبه فریاد همی کند ز دستم توبه دیروز به توبه ای شکستم ساغر امروز به ساغری شکستم توبه
ای دوست کجایی و کجایی که نیی آخر تو کرایی و کرایی که نیی بیگانگی تو با من افتاد ار نه تو یار کدام آشنایی که نیی
چون چشم سیه بناز می گردانی بر من غم دل دراز می گردانی شوخی است عظیم نرگس بیمارت خوش می گردد چو باز می گردانی
در معده خالی ندهد مل ذوقی بی ساغر می ندارد از گل ذوقی بی برگ و نوای عیش حاصل نشود از برگ گل و نوای بلبل ذوقی
سوسن ز صبا یافت خط آزادی ز آن کرد از آن به صد زبان آزادی در پرده صبا دوش ندانم که چه گفت با غنچه که غنچه بر شکفت از شادی
تا اسب مراد شه صفت می تازی با حال من پیاده کی پردازی من با تو چو رخ راست روم لیکن تو چون فیل و چو فرزین کج می تازی
دی دیده به دل گفت که چرا پر خونی ز آن سلسله زلف چرا مجنونی من دیده ام از برای او پر خونم آخر تو ندیده ای چرا پر خونی
ای دیده پی بلای دل می پویی در آب بلای دل بلا می جویی خواهی که به اشک دیده دل پاک کنی سودت ندهد که خون به خون می شویی
با باد دلم گفت که بادا بادا با یار بگو و هر چه بادا بادا کآن کس که مرا ز صحبتت کرد جدا شب با غم و رنج روز بادا بادا
می گفت عماد کاشی از نادانی کامسال گرانی بود از بی نانی تا بود وجود او گران بود همه چون مرد کنون هست بدین ارزانی
زنجیر سر زلف چو می جنبانی بر دامن ماه مشک می افشانی چشم سیهت که شوخ می خوانندش شوخ می رود چو باز می گردانی
گر زانکه بدین شاهدی و شیرینی در خود نگری بروز من بنشینی منگر به جمال خویشتن ور نگری در آینه هر چه بینی از خود بینی
ای دیده اگر هزار سیل انگیزی خاک همه تبریز به خون آمیزی از عهده ماتمش نیایی بیرون بی فایده آب خود چرا می ریزی