رباعی شمارهٔ ۳۴
ای ابر بهار خانه پرورده تست ای خار درون غنچه خون کرده تست ای غنچه عروس باغ در پرده تست این باد صبا این همه آورده تست

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
ای ابر بهار خانه پرورده تست ای خار درون غنچه خون کرده تست ای غنچه عروس باغ در پرده تست این باد صبا این همه آورده تست
قسم تو اگر مراد گر حرمان است حظ تو اگر درد و اگر درمان است از گردش آسمان بباید دانست کونیز بحال خویش سرگردان است
در طیره ام از باد که آمد سویت وز شانه که دست می زند در مویت خود سایه که باشد که فتد در پیشت خورشید که باشد که جهد در کویت
با مهر رخ تو بیش از این تابم نیست وز دست خیالت هم شب خوابم نیست از دیده به جای اشک از آن می ریزم من خون جگر که در جگر آبم نیست
آتش ز دهان شمع دیشب می جست ناگاه سپیده دم زبانش بشکست سر رشته به پایان شد و تابش بنماند روزش به شب آمد و بروزم بنشست
ما هم که رخش روشنی خور بگرفت گرد خط او دامن کوثر بگرفت دلها همه چاه زنخدان انداخت و آنگه سر چاه را به عنبر بگرفت
جز نقش تو در نظر نیامد ما را جز کوی تو رهگذر نیامد ما را خواب ار چه خوش آید همه را در عهدش حقا که به چشم در نیامد ما را
تا ناله بلبلم به گوش آمده است دل با سر عیش نای و نوش آمده است رگ از تن خشک تاک برخاسته است خون در تن جام می بجوش آمده است
با لعل لبت شراب را مستی نیست با قد تو سرو را به جز پستی نیست ما را دهن تو نیست می پندارند با آنکه به یک ذره در او هستی نیست
در معرض رویت قمر آمد بشکست در رشته لعلت شکر آمد به شکست موی تو ز بالا به قفا باز افتاد ناگاه سرش بر کمر آمد به شکست
با آنکه دو چشم شوخ او عربده جوست در شوخی و دلبری خم ابروی اوست بالای تو چشم است که می یارد گفت با دوست که بالای دو چشمت ابروست
آن یار که بی نظیر و بی مانند است عقل و دل و جان به عشق او در بند است در یک نظر از مقام عالی جان را بر خاک نشاند و جان بدین خرسند است
آورد بهم تیر و کمان را در دست تیر آمد و در خانه خویشش بنشست آمد به سر تیر کمان خانه فرو انصاف که نیک از آن میان بیرون جست
دیشب سر زلف یار بگرفتم مست کز دست من دلشده چون خواهی رست گفتا که شب است دست از دستم بدار تا با تو نگیردم کسی دست به دست
قسمم همه درد است و دوا چیزی نیست در سینه به جز رنج و عنا چیزی نیست درد است گرفته سر و دستم در دست دردا که به جز درد مرا چیزی نیست
مقصود ز احسان درم و دینار است چندم دهی امید که زر در کار است از بخشش اگر وعده امید است تو را امید به دولت شما بسیار است
این اشک گریز پا که خونی من است در خون من از عین زبونی من است با اینهمه کز چشم من افتاد دلم با اوست که یار اندرونی من است
از عهد و وفا هیچ خبر نیست تو را جز وعده و دم هیچ دگر نیست تو را سازند کمر به دست عشاق به ناز چون است کز این دست کمر نیست تو را
گل بین که ز عندلیب بگریخته است با دامن با قلی در آمیخته است بگذشته ز سبحان سخنی چون بلبل وز دامن باقلی در آویخته است
شاها ز تو چشم سلطنت را نور است در سایه چتر تو جهان معمور است المتنه الله که عدو مقهور است بر رغم عدوی تو ولی منصور است
چون در سر زلف تو صبا می پیچد سودای وی اندر سر ما می پیچد چون زلف تو عقل سر پیچید از ما دریاب که عمر نیز پا می پیچد
خالت که بر آن عارض مهوش زده اند یارب که چه دلگشا و دلکش زده اند ای بس که در آرزوی رویت خود را چشم و دل من بر آب و آتش زده اند
سیمین ز نخت که جان از آن بنماید سییبی است که دانه از میان بنماید در خنده به نار دانه ماند لب تو کز دانه لعلش استخوان بنماید
گل افسری از لعل و گهر می سازد زر دارد و این کار به زر می سازد یک سفره بر آراست به صد برگ و نوا دریاب که سفره سفر می سازد