رباعی شمارهٔ ۵۶
این عمر نگر چه محنت افزای آمد وین درد نگر چه پای بر جای آمد درد از دل و چشم من به تنگ آمده بود کارش چو به جان رسید در پای آمد

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام «جمشید و خورشید» و «فراقنامه» به جای مانده است.
این عمر نگر چه محنت افزای آمد وین درد نگر چه پای بر جای آمد درد از دل و چشم من به تنگ آمده بود کارش چو به جان رسید در پای آمد
در وصف لبت نطق زبان بسته بود پیش دهنت پسته زبان بسته بود ابروی تو آن سیاه پیشانی دار پیوسته به قصد سر میان بسته بود
آن را که می و مطرب دلکش باشد در موسم گل چرا مشوش باشد گل نیست دمی بی می و مطرب خالی ز آنروی همیشه وقت گل خوش باشد
گل زر به کف و شراب در سر دارد در گوش ز بلبل غزلی تر دارد خرم دل آنکسی که چون گل به صبوح هم مطرب و هم شراب و هم زر دارد
با طبع لطیف از در لطف در آ با نفش غلیظ ز ره جور میا در هیزم و گل تاملی کن که جهان آن را به تبر شکافت و این را به صبا
چون قسم تو آنچه عدل قسمت فرمود یک ذره نه کم شود نه خواهد افزود آسوده ز هر چه نیست می باید زیست و آزاد ز هر چه هست می باید بود
دی سرو به باغ سرفرازی می کرد سوسن به چمن زبان درازی می کرد در غنچه نسیم صبحدم می پیچید با بید و چنار دست بازی می کرد
زلف سیهت که بر مهت می پوید در باغ رخت سنبل و گل می بوید بر گوش تو سر نهاده و اندر گوشت احوال پریشانی ما می گوید
هر لحظه ز من ناله نو می خیزد پیری ز تنم خرابه ای انگیزد پوسیده شدست خانه آب و گلم هر جه که نهم دست فرو می ریزد
جان در طلب رطل گران می گردد تن بر سر بازار مغان می گردد مسواک به عهدم نرسیده است به کام تسبیح به دست من به جان می گردد
زلف تو همه روز مشوش باشد خال تو از آن روی بر آتش باشد چشم خوش بیمار تو در خواب خوش است بیمار که خواب خوش کند خوش باشد
ترکم که مهش به پیش زانو می زد با شاه فلک به حسن پهلو می زد دل می طلبید و من بر ابرویش دل می بستم و او گره به ابرو می زد
کیرم که همیشه آب خود می ریزد افتاده ز پا وز آن نمی پرهیزد بر پای کنش به دست خویش از سر لطف ای یار که از دست تو برمی خیزد
سلمان زر و اسب و کار و بارت بردند سرمایه روز و روزگارت بردند بعد از همه چیز داشتی وقتی خوش آن وقت خوشت نیز به غارت بردند
ای خواجه دوای درد ما کی باشد وین وعده و انتظار تا کی باشد گویند که آخرین دوا کی باشد راضی شدم آخر آن دوا کی باشد
گفتم که مگر به اتفاق اصحاب در موسم گل ترک کنم باده ناب بلبل ز چمن نعره زنان داد جواب کای بیخبران برگ گل و ترک شراب
از شمع جمال تو دلم تاب کشد از جام لبت خرد می ناب کشد این مردمک دیده تر دامن من تا چند ز چاه زنخت آب کشد
روزی که سمن بر لب جو بر روید خرم دل آنکس که لب جو جوید از مطرب آب بشنود ناله که او بر رود خوشک ترانه ای می گوید
سوز تو جگر کباب می گرداند اندوه تو دل خراب می گرداند از حسرت مجلس تو ساقی شب و روز در چشم پیاله آب می گرداند
دستت چو به کارد کلک را بتراشید دانی سر انگشت تو چون بخراشید چون گوهر مواج کف و گل بودند تیغت ز تحیر سر انگشت گزید
دیشب که نگار دلستان می رقصید با او به موافقت جهان می رقصید هر دم به هوای او دلم بر می جست هر لحظه بیاد او زمان می رقصید
بر زلف تو چون باد وزیدن گیرد از هر طرفی مشک وزیدن گیرد چون در لبت اندیشه باریک کنم خون از رگ اندیشه چکیدن گیرد
دل با رخ تو سر تعشق دارد چون سوختگان داغ تشوش دارد در وجه رخ تو جان نهادیم نه دل کان وجه به نازکی تعلق دارد
یک زخم غمت هزار مرهم ارزد خاک قدمت تاج سر جم ارزد چشم تو سواد ملک حسن است از آنک یک گوشه به ملک هر دو عالم ارزد