رباعی شمارهٔ ۱۴۹
بالای بتان چاکر بالای تو شد سرهای سران در سر سودای تو شد دلها همه نقش بند زیبای تو شد جهانها همه دفتر سخنهای تو شد

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
بالای بتان چاکر بالای تو شد سرهای سران در سر سودای تو شد دلها همه نقش بند زیبای تو شد جهانها همه دفتر سخنهای تو شد
تا در چشمم نشسته بودی در تاب پیوسته همی بریختی در خوشاب و اکنون که برون شدی برستم ز عذاب چون دیده ز خس برست کم ریزد آب
از فقر نشان نگر که در عود آمد بر تن هنرش سیاهی دود آمد بگداختنش نگر چه مقصود آمد بودش همه از برای نابود آمد
در هجر توام قوت یک آه نماند قوت دل من جز غمت ای ماه نماند زین خیره سری که عشق مه رویانست اندر ره عاشقی دو همراه نماند
نارفته به کوی صدق در گامی چند ننشسته به پیش خاصی و عامی چند بد کرده همه نام نکو نامی چند برکرده ز طامات الف لامی چند
نقاش که بر نقش تو پرگار افگند فرمود که تا سجده برندت یک چند چون نقش تمام گشت ای سرو بلند می خواند وان یکاد و می سوخت سپند
مرغان که خروش بی نهایت کردند از فرقت گل همی شکایت کردند چون کار فراقشان روایت کردند با گل گله های خود حکایت کردند
ای گل نه به سیم اگر به جانت بخرند چون بر تو شبی گذشت نامت نبرند گه نیز عزیز و گاه خوارت شمرند بر سر ریزند و زیر پایت سپرند
این بی ریشان که سغبه سیم و زرند در سبلت تو به شاعری که نگرند زر باید زر که تا غم از دل ببرند ترانه خشک خوبرویان نخرند
سیمرغ نه ای که بی تو نام تو برند طاووس نه ای که با تو در تو نگرند بلبل نه که از نوای تو جامه درند آخر تو چه مرغی و ترا با چه خرند
سادات به یک بار همه مهجورند کز سایه حشمت تو مهتر دورند از غایت مهر تو به دل رنجورند گر شکر تو گویند به جان معذورند
با یاد تو جام زهر چون نوش کشند از کوی تو عاشقان بیهوش کشند بنمای به زاهدان جمال رخ خویش تا غاشیه مهر تو بر دوش کشند
با دل گفتم چگونه ای داد جواب من بر سر آتش و تو سر بر سر آب ناخورده ز وصل دوست یک جام شراب افتاده چنین که بینیم مست و خراب
تا عشق قد تو همچو چنبر نکند در راه قلندری ترا سر نکند این عشق درست از آن کس آید به جهان کورا همه آب بحرها تر نکند
عشق تو کرای شادی و غم نکند عمر تو کرای سور و ماتم نکند زخم تو کرای آه و مرهم نکند چه جای کراییم کراهم نکند
بسیار مگو دلا که سودی نکند ور صبر کنی به تو نمودی نکند چون جان تو صد هزار برهم نهد او و آتش زند اندرو و دودی نکند
یک دم سر زلف خویش پر خم نکند تا کار مرا چو زلف درهم نکند خارم نهد و عشق مرا کم نکند خاری که چنو گل سپر غم نکند
عشاق اگر دو کون پیش تو نهند مفلس مانند و از خجالت نرهند من عاشق دلسوخته جانی دارم پیداست درین جهان به جانی چه دهند
عشق و غم تو اگر چه بی دادانند جان و دل من زهر دو آبادانند نبود عجب ار ز یکدیگر شادانند چون جان من و عشق تو همزادانند
آنها که اسیر عشق دلدارانند از دست فلک همیشه خونبارانند هرگز نشود بخت بد از عشق جدا بدبختی و عاشقی مگر یارانند
آنها که درین حدیث آویخته اند بسیار ز دیده خون دل ریخته اند بس فتنه که هر شبی برانگیخته اند آنگاه به حیلت از تو بگریخته اند
دیده ز فراق تو زیان می بیند بر چهره ز خون دل نشان می بیند با این همه من ز دیده ناخشنودم تا بی رخ تو چرا جهان می بیند
آن روز که مهر کار گردون زده اند مهر رز عاشقی دگرگون زده اند واقف نشوی به عقل تا چون زده اند کاین زر ز سرای عقل بیرون زده اند
گفتی که کیت بینم ای در خوشاب دریاب مرا و خویشتن را دریاب کایام چنان بود که شبها گذرد کز دور خیال هم نبینیم به خواب