رباعی شمارهٔ ۱۹۲
نه چرخ به کام ما بگردد یک بار نه دارد یار کار ما را تیمار نه نیز دلم را بر من هست قرار احسنت ای دل زه ای فلک نیک ای یار

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
نه چرخ به کام ما بگردد یک بار نه دارد یار کار ما را تیمار نه نیز دلم را بر من هست قرار احسنت ای دل زه ای فلک نیک ای یار
بخت و دل من ز من برآورد دمار چون یار چنان دید ز من شد بیزار زین نادره تر چه ماند در عالم کار زانسان بختی چنین دلی چونان یار
ای گشته چو ماه و همچو خورشید سمر خوی مه و خورشید مدار اندر سر چون ماه به روزن کسان در منگر ناخوانده چو خورشید میا ای دلبر
ای روی تو رخشنده تر از قبله گبر وی چشم من از فراق گرینده چو ابر من دست ز آستین برون کرده ز عشق تو پای به دامن اندر آورده به صبر
آن کس که چو او نبود در دهر دگر در خاک شد از تیر اجل زیر و زبر واکنون که همی ز خاک برنارد سر شاید که به خون دل کنم مژگان تر
بازی بنگر عشق چه کردست آغاز می ناز ازین حدیث و خود را بنواز بر درگه این و آن چه گردی به مجاز ساز ره عشق کن برو با او ساز
هرگز دل من به آشکارا و به راز با مردم بی خرد نباشد دمساز من یار عیار خواهم و خاک انداز کورا نشود ز عالمی دیده فراز
اول تو حدیث عشق کردی آغاز اندر خور خویش کار ما را می ساز ما کی گنجیم در سراپرده راز لافیست به دست ما و منشور نیاز
در دست منت همیشه دامن بادا و آنجا که تو را پای سر من بادا برگم نبود که کس تو را دارد دوست ای دوست همه جهانت دشمن بادا
ای مجلس تو چو بخت نیک اصل طرب وین در سخنهات چو روز اندر شب خورشید سما را چو ز چرخست نسب خورشید زمینی و چو چرخی چه عجب
از عشق تو ای صنم به شبهای دراز چون شمع به پای باشم و تن به گداز تا بر ندمد صبح به شبهای دراز جان در بر آتشست و دل در دم گاز
خوشخو شده بود آن صنم قاعده ساز باز از شوخی بلعجبی کرد آغاز چون گوز درآگند دگر باز از ناز از ماست همی بوی پنیر آید باز
نادیده ترا چو راه را کردم باز پیوسته شدم با غم و بگسسته ز ناز دل نزد تو بگذاشتم ای شمع طراز تا خسته دل از تو عذر من خواهد باز
خواهی که ترا روی دهد صرف نیاز دستار نماز در خرابات بباز مستی کن و بر نهاد هر مست بناز مر مستان را چه جای روزه ست و نماز
عقلی که همیشه با روانی دمساز دهری که به یک دید نهی کام فراز بختی که نباشیم زمانی هم باز جانی که چو بگسلی نپیوندی باز
شب گشت ز هجران دل فروزم روز شب تیز شد از آه جهانسوزم روز شد روشنی و تیرگی از روز و شبم اکنون نه شبم شبست و نه روزم روز
ای گلبن نابسوده او باش هنوز وی رنگ تو نامیخته نقاش هنوز بوی تو نکردست صبا فاش هنوز تا بر تو وزد باد صبا باش هنوز
آسیمه سران بی نواییم هنوز با شهوتها و با هواییم هنوز زین هر دو پی هم بگراییم هنوز از دوست بدین سبب جداییم هنوز
بر چرخ نهاده پای بستیم هنوز قارون شدگان تنگدستیم هنوز صوفی شده باده صافیم هنوز دوری در ده که نیم مستیم هنوز
ای در سر زلف تو صبا عنبر بیز وی نرگس شهلای تو بس شورانگیز هر قطره که می چکد ز خون دل من در جام وفای تست کژدار و مریز
لبهات می ست و می بود اصل طرب چندان ترشی درو نگویی چه سبب تو از نمک آنچنان ترش داری لب گر می ز نمک ترش شود نیست عجب
درد دلم از طبیب بیهوده مپرس رنج تنم از حریف آسوده مپرس نالوده پاک را از آلوده مپرس در بوده همی نگر ز نابوده مپرس
ای دیده ز هر طرف که برخیزد خس طرفه ست که جز در تو نیاویزد خس هش دار که تا با تو کم آمیزد خس زیرا همه آب دیده ها ریزد خس
خواندیم گرسنه ما ز دل یار هوس سیر از چو تویی بگو که یا رد شد پس تو نعمت هر دو عالمی به نزد همه کس قدر چو تویی گرسنه ای داند و بس