رباعی شمارهٔ ۲۳۵
نیکوتری از آب روان اندر باغ زیباتری از جوانی و مال و فراغ لیکن چه کنم که عشقت ای شمع و چراغ جویان بودست درد ما را از داغ

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
نیکوتری از آب روان اندر باغ زیباتری از جوانی و مال و فراغ لیکن چه کنم که عشقت ای شمع و چراغ جویان بودست درد ما را از داغ
نادیده من از عشق تو یک روز فراغ بهره نبرد مرا ز وصلت جز داغ کردی تن من ز تاب هجران چو کناغ تا خو داری تو دوست کشتن چو چراغ
ای بیماری سرو ترا کرده کناغ پس دست اجل نهاده بر جان تو داغ خورشید و چراغ من بدی و پس از این ناییم بهم پیش چو خورشید و چراغ
در راه تو ار سود و زیانم فارغ وز شوق تو از هر دو جهانم فارغ خود را به تو داده ام از آنم بی غم غمهای تو می خورم از آنم فارغ
تا دید هوات در دلم غایت عشق در پیش دلم کشید خوش رایت عشق گر وحی ز آسمان گسسته نشدی در شان دل من آمدی آیت عشق
از روی تو و زلف تو روز آمد و شب ای روز و شب تو روز و شب کرده عجب تا عشق مرا روز و شبت هست سبب چون روز و شبت کنم شب و روز طلب
بر سین سریر سر سپاه آمد عشق بر میم ملوک پادشاه آمد عشق بر کاف کمال کل کلاه آمد عشق با اینهمه یک قدم ز راه آمد عشق
جز من به جهان نبود کس در خور عشق زان بر سر من نهاد چرخ افسر عشق یک بار به طبع خوش شدم چاکر عشق دارم سر آنکه سر کنم در سر عشق
تحویل کنم نام خود از دفتر عشق تا باز رهم من از بلا و سر عشق نه بنگرم و نه بگذرم بر در عشق عشق آفت دینست که دارد سر عشق
جز تیر بلا نبود در ترکش عشق جز مسند عشق نیست در مفرش عشق جز دست قضا نیست جنیبت کش عشق جان باید جان سپند بر آتش عشق
گویند که کرده ای دلت برده عشق وین رنج تو هست از دل آورده عشق گر بر دارم ز پیش دل پرده عشق بینند دلی به نازپرورده عشق
کی بسته کند عقل سراپرده عشق کی باز آرد خرد ز ره برده عشق بسیار ز زنده به بود مرده عشق ای خواجه چه واقفی تو از خرده عشق
چشمی دارم ز اشک پیمانه عشق جانی دارم ز سوز پروانه عشق امروز منم قدیم در خانه عشق هشیار همه جهان و دیوانه عشق
خورشید سما بسوزد از سایه عشق پس چون شده ای دلا تو همسایه عشق جز آتش عشق نیست پیرایه عشق اینست بتا مایه و سرمایه عشق
آن روز که شیر خوردم از دایه عشق از صبر غنی شدم به سرمایه عشق دولت که فگند بر سرم سایه عشق بر من به غلط ببست پیرایه عشق
کردی تو پریر آب وصل از رخ پاک تا دی شدم از آتش هجر تو هلاک امروز شدی ز باد سردم بی باک فردا کنم از دست تو بر تارک خاک
تا دیده ام آن سیب خوش دوست فریب کو بر لب نوشین تو می زد آسیب اندیشه آن خود از دلم برد شکیب تا از چه گرفت جای شفتالو سیب
ای آصف این زمانه از خاطر پاک همچون ز سلیمان ز تو شد دیو هلاک ای همچو فرشته اندری عالم خاک آثار تو و شخص تو دور از ادراک
زین پیش به شبهای سیاه شبه ناک خورشید همی نمودی از عارض پاک امروز به عارضت همی گوید خاک ای روز زمانه انعم الله مساک
ناید به کف آن زلف سمن مال به مال نی رقص کند بر آن رخان خال به خال ای چون گل نو که بینمت سال به سال گردنده چو روزگاری از حال به حال
هر چند شدم ز عشق تو خوار و خجل در عشق به جز درد ندارم حاصل از تو نکنم شکایت ای شمع چگل کین رنج مرا هم از دل آمد بر دل
ای عهد تو عهد دوستان سر پل از وصل تو هجر خیزد از عز تو دل پر مشغله و میان تهی همچو دهل ای یک شبه همچو شمع و یک روزه چو گل
از گفته بد گوی تو چون هر عاقل در کوشش خصم تو چو هر بی حاصل خالی نکنم تا ننهندم در گل سودای تو از دماغ و مهر تو ز دل
با چهره آن نگار خندان ای گل بیرون نبری زیره به کرمان ای گل بیهوده تن خویش مرنجان ای گل هان چاک مزن بر به گریبان ای گل