رباعی شمارهٔ ۲۷۹
گیرم ز غمت جان و خرد پیر کنم خود را ز هوس ناوک تقدیر کنم بر هر دو جهان چهار تکبیر کنم شایسته تو نیم چه تدبیر کنم

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
گیرم ز غمت جان و خرد پیر کنم خود را ز هوس ناوک تقدیر کنم بر هر دو جهان چهار تکبیر کنم شایسته تو نیم چه تدبیر کنم
آن موی که سوز عاشقان می انگیخت کز یک شکنش هزار دلداده گریخت آخر اثر زمانه رنگی آمیخت تا در کفش از موی سیه پاک بریخت
دارد پشتم ز وعده خام تو خم بارد چشمم ز بردن نام تو نم تا کرد قضا حدیثم از کام تو کم هرگز نروم به گام در دام تو دم
ای چون شکن زلف تو پشتم خم خم وی چون اثر خلق تو صبرم کم کم در مهر و وفایت آزمودم دم دم با این همه تو بهی و آخر هم هم
از آمدنم فزود رنج بدنم از بودن خود همیشه اندر محنم وز بیم شدن باغم و درد حزنم نه آمدن و نه بدن و نه شدنم
با ابر همیشه در عتابش بینم جوینده نور آفتابش بینم گر مردمک دیده من نیست چرا چون چشم گشایم اندر آبش بینم
فتحی که به آمدنت منصور شوم عمری که ز رفتن تو رنجور شوم ماهی که ز دیدن تو پر نور شوم جانی که نخواهم که ز تو دور شوم
در وصل شب و روز شمردیم بهم در هجر بسی راه سپردیم بهم تقدیر به یکساعت برداد به باد رنجی که به روزگار بردیم بهم
مجرم رخ تو که ما بدو آساییم ما با رخ و با خرام تو برناییم ما جرم ترا چو روی تو آراییم خود جرم تو کرده ای که مجرم ماییم
چوبی بودم بود به گل در پایم در خدمت مختار فلک شد جایم در خدمت او چنان قوی شد رایم کامروز ستون آسمان را شایم
گفتم که مگر دل ز تو برداشته ایم معلوم شد ای صنم که پنداشته ایم امروز که بی روی تو بگذاشته ایم دل را به بهانه ها فرو داشته ایم
چون می دانی همه ز خاک و آبیم امروز همه اسیر خورد و خوابیم در تو نرسیم اگر بسی بشتابیم سرمایه تویی سود ز خود کی یابیم
در دوستی ای صنم چو دادم دادت بر من ز چه روی دشمنی افتادت دشمن خوانی مرا و خوانم بادت ای دوست چو من هزار دشمن بادت
یک چند در اسلام فرس تاخته ایم یک چند به کفر و کافری ساخته ایم چون قاعده عشق تو بشناخته ایم از کفر به اسلام نپرداخته ایم
راحت همه از غمی برانداخته ایم در بوته روزگار بگداخته ایم کاری نو چو کار عاقلان ساخته ایم نقدی به امید نسیه در باخته ایم
از دیده درم خرید روی تو شدیم وز گوش غلام های و هوی تو شدیم بی روی تو بر مثال روی تو شدیم بازیچه کودکان کوی تو شدیم
ما شربت هجر تو چشیدیم و شدیم هجران تو بر وصل گزیدیم و شدیم در جستن وصل تو ز نایافتنت دل رفت و طمع ز جان بریدیم و شدیم
زان یک نظر نهان که ما دزدیدیم دور از تو هزار درد و محنت دیدیم اندر هوست پرده خود بدریدیم تو عشوه فروختی و ما بخریدیم
کاری که نه با تو بی نظام انگاریم صبحی که نه با تو وقت شام انگاریم نادیدن تو هوای کام انگاریم بی تو همه خرمی حرام انگاریم
تا ظن نبری که از تو آگاه تریم ما از تو به صد دقیقه گمراه تریم هر چند به کار خویش روباه تریم از دامن دوست دست کوتاه تریم
ماننده باد اگر چه بی پا و سریم پیوسته چو آتش ره بالا سپریم زان پیش که رخت ما سوی خاک کشند ما خاک فروشیم و بدان آب خوریم
با خوی بد تو گرچه در پرخاشیم باری به غمت به گرد عالم فاشیم چون نزد تو ما ز جمله اوباشیم سودای تو می پزیم و خوش می باشیم
ای روی تو پاکیزه تر از کف کلیم آنرا مانی که کرد احمد به دو نیم تا آن رخ یوسفی به ما بنمودی ما بر سر آتشیم چون ابراهیم
عشقا تو در آتشی نهادی ما را درهای بلا همه گشادی ما را صبرا به تو در گریختم تا چه کنی تو نیز به دست هجر دادی ما را