رباعی شمارهٔ ۳۰
ای مانده زمان بنده اندر یادت دادست ملک ز آفرینش دادت تو عید منی به عید بینم شادت ای عید رهی عید مبارک بادت

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
ای مانده زمان بنده اندر یادت دادست ملک ز آفرینش دادت تو عید منی به عید بینم شادت ای عید رهی عید مبارک بادت
قایم به خودی از آن شب و روز مقیم بیمت ز سمومست و امیدت به نسیم با ما نه ز آب و آتشت باشد بیم چون سایه شدی ترا چه جیحون چه جحیم
قلاشانیم و لاابالی حالیم فتنه شدگان چشم و زلف و خالیم جان داده فدای رطل مالامالیم روشن بخوریم و تیره بر سر مالیم
هستیم ز بندگیت ما شاد ای جان زیرا که شدیم از همه آزاد ای جان گر به شودی ز ما ترا نا شادی خون دل من مبارکت باد ای جان
اکنون که ز دونی ای جهان گذران استام ز زر همی زنی بهر خران از ننگ تو ای مزین بی خبران منصور سعید رست وای دگران
عقلی که خلاف تو گزیدن نتوان دینی که ز شرط تو بریدن نتوان وهمی که به ذات تو رسیدن نتوان دهری که ز دام تو رهیدن نتوان
یک شب غم هجران تو ای جان جهان با هشت زبان بگفتم ای کاهش جان موسوم همه جان شد آن راز جهان با هشت زبان راز نماند پنهان
گه سوی من آیی از لطیفی پویان گه عهد شکن شوی چو رشوت جویان گه برگردی ستیزه بدگویان این درنخورد ز فعل نیکورویان
آزار ترا گرچه نهادم گردن غم خورد مرا غمم نخواهی خوردن از محتشمی نیست مرا آزردن تو محتشمی مرا چه باید کردن
اندر دریا نهنگ باید بودن واندر صحرا پلنگ باید بودن مردانه و مرد رنگ باید بودن ورنه به هزار ننگ باید بودن
در بند بلای آن بت کش بودن صد بار بتر زان که در آتش بودن اکنون که فریضه ست بلاکش بودن خوش باید بود وقت ناخوش بودن
ای کرده فلک به خون من نامزدت دیدار نکو داده و برده خردت ز اقبال قبول تو و ز ادبار ردت من خود رستم وای تو و خوی بدت
تا چند ز سودای جهان پیمودن واندر بد و نیک جان و تن فرسودن چون رزق نخواهدت ز رنج افزودن بگزین ز جهان نشستن و آسودن
ای دیده ز هر طرف که برخیزد خس طرفه ست که جز با تو نیامیزد خس هشدار که تا با تو کم آمیزد خس زیرا همه آب دیده ها ریزد خس
گر شاد نخواهی این دلم شاد مکن ور یاد نیایدت ز من یاد مکن لیکن به وفا بر تو که این خسته دلم از بند غم عشق خود آزاد مکن
فرمان حسود فتنه انگیز مکن چشم از پی کشتن رهی تیز مکن چون عذر گذشته را نخواهی باری با من سخنان وحشت انگیز مکن
تا با خودی ارچه همنشینی با من ای بس دوری که از تو باشد تا من در من نرسی تا نشوی یکتا من اندر ره عشق یا تو گنجی یا من
گه بردوزی به دامنم بر دامن گه نگذاری که گردمت پیرامن گه دوست همی شماریم گه دشمن تا من کیم از تو ای دریغا تو به من
اکنون که ستد هوای تو داد از من گر جان بدهم نیایدت یاد از من مسکین من مستمند کاندر غم تو می سوزم و تو فارغ و آزاد از من
گه یار شوی تو با ملامت گر من گه بگریزی ز بیم خصم از بر من بگذار مرا چو نیستی در خور من تو مصلح و من رند نداری سر من
با من شب و روز گرم بودی به سخن تا چون زر شد کار تو ای سیمین تن برگشتی از دوست تو همچون دشمن بدعهد نکوروی ندیدم چو تو من
ای چون گل نوشکفته برطرف چمن گلبوی شود ز نام تو کام و دهن گر گل بر خار باشد ای سیمین تن چون گل بر تست خار بر دیده من
صدبار به بوسه آزمودم پارت بس بوسه دریغ یافتم هر بارت گفتم که کنون کشید خواهم بارت با این همه هم به کار ناید کارت
پندی دهمت اگر پذیری ای تن تا سور ترا به دل نگردد شیون عضوی ز تو گر صلح کند با دشمن دشمن دو شمر تیغ دو کش زخم دو زن