رباعی شمارهٔ ۳۲۱
ای یار قلندر خراباتی من با من تو به بند دامن اندر دامن من نیز قلندرانه در دادم تن هر دو به خرابات گرفتیم وطن

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
ای یار قلندر خراباتی من با من تو به بند دامن اندر دامن من نیز قلندرانه در دادم تن هر دو به خرابات گرفتیم وطن
گر کرده بدی تو آزمون دل من دل بسته نداری تو بدون دل من گر آگاهی از اندرون دل من زینگونه نکوشی تو به خون دل من
بد کمتر ازین کن ای بت سیمین تن کایزد به بدت باز دهد پاداشن یکباره مکن همه بدیها با من لختی بنه ای دوست برای دشمن
ای شاه چو لاله دارد از تو دشمن دل تیره و چاک دامن و خاک وطن چون چرخ چراست خصمت ای گرد افگن نالنده و گردان و رسن در گردن
بی تیر غمت پشت کمان دارم من دادم به تو دل ترا چو جان دارم من پیش تو اگر چه بر زمین دارم پای دستی ز غمت بر آسمان دارم من
غمهای تو در میان جان دارم من شادی ز غم تو یک جهان دارم من از غایت غیرتت چنان دارم من کز خویشتنت نیز نهان دارم من
بختی نه که با دوست درآمیزم من عقلی نه که از عشق بپرهیزم من دستی نه که با قضا درآویزم من پایی نه که از میانه بگریزم من
ای بی سببی همیشه آزرده من و آزردن تو ز طبع تو پرده من بر چرخ زند بخت سراپرده من گر عفو کنی گناه ناکرده من
چون آمد شد بریدم از کوی تو من دانم نرهم ز گفت بد گوی تو من بر خیره چر آنگ ه کنم سوی تو من بر عشق تو عاشقم نه بر روی تو من
ای خواجه محمد ای محامد سیرت ای در خور تاج هر دو هم نام و سرت پیدا به شما دو تن سه اصل فطرت ز آن روی سخا از تو و علم از پدرت
از عشوه چرخ در امانم ز تو من و آزاد ز بند این و آنم ز تو من هر چند ز غم جامه درانم ز تو من والله که نمانم ار بمانم ز تو من
دلها همه آب گشت و جانها همه خون تا چیست حقیقت از پس پرده و چون ای بر علمت خرد رد و گردون دون از تو دو جهان پر و تو از هر دو برون
در جنب گرانی تو ای نوشتکین حقا که کم از نیست بود وزن زمین وین از همه طرفه تر که در چشم یقین تو هیچ نه و از تو گرانی چندین
بهرام دواند هر دو جوینده کین آن قوت ملک آمد و این قوت دین هر روز کند اسب سعادت را زین بهرام فلک ز بهر بهرام زمین
پار ارچه نمی کرد چو کفرم تمکین امسال عزیز کرد ما را چون دین در پرورش عاشقی ای قبله چین هم قهر چنان باید و هم لطف چنین
آب ارچه نمی رود به جویم با تو جز در ره مردمی نپویم با تو گویی که چه کرده ام نگویی با من آن چیست نکرده ای چگویم با تو
ای طالع سعد روح فرخنده به تو وی صورت بخت عقل نازنده به تو ای آب حیات شرع پاینده به تو ما زنده به دین و دین ما زنده به تو
ای قامت سرو گشته کوتاه به تو در شب مرو ای شده خجل ماه به تو گر رنج رسد مباد ناگاه به تو آن رنج رسد به من پس آنگاه به تو
آنی که عدو چو برگ بیدست از تو در حسن زمانه را نویدست از تو مه را به ضیا هنوز امیدست از تو این رسم سیه گری سپیدست از تو
بی آنکه به کس رسید پیوند از تو آوازه به شهر در پراکند از تو کس بر دل تو نیست خداوند از تو ای فتنه روزگار تا چند از تو
زین پس هر چون که داردم دوست رواست گفتار بیفتاد و خصومت برخاست آزادی و عشق چون همی باید راست بنده شدم و نهادم از یک سو خواست
جز گرد دلم گشت نداند غم تو در بلعجبی هم به تو ماند غم تو هر چند بر آتشم نشاند غم تو غمناک شوم گرم نماند غم تو
ای مفلس ما ز مجلس خرم تو دل مرد رهی را که برآمد دم تو شد بر دو کمان سنایی پر غم تو یا ماتم دل دارد یا ماتم تو
ای بی تو دلیل اشهب و ادهم تو اقبال فرو شد که برآمد دم تو دیوانه شدست عقل در ماتم تو جان چیست که خون نگرید اندر غم تو