رباعی شمارهٔ ۳۶۵
هر چند به دلبری کنون آمده ای در بردن دل تو ذوفنون آمده ای آلوده همه جامه به خون آمده ای گویی که ز چشم من برون آمده ای

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
هر چند به دلبری کنون آمده ای در بردن دل تو ذوفنون آمده ای آلوده همه جامه به خون آمده ای گویی که ز چشم من برون آمده ای
در حسن چو عشق نادرست آمده ای در وعده چو عهد خویش سست آمده ای در دلبری ار چند نخست آمده ای رو هیچ مگو که سخت چست آمده ای
خشنودی تو بجویم ای مولایی چون باد بزان شوم ز ناپروایی چون شمع اگر سرم ز تن بربایی همچون قلم آن کنم که تو فرمایی
چون نار اگرم فروختن فرمایی چون باد بزان شوم ز ناپروایی زیر قدم خود ار چو خاکم سایی چون آب روانه گردم از مولایی
گفتم که ببرم از تو ای بینایی گفتی که بمیر تا دلت بربایی گفتار ترا به آزمایش کردم می بشکیبم کنون چه میفرمایی
روز از طلبت پرده بیکاری ماست شبها ز غمت حجره بیداری ماست هجران تو پیرایه غمخواری ماست سودای تو سرمایه هشیاری ماست
ای سوسن آزاد ز بس رعنایی چون لاله ز خنده هیچ می ناسایی پشتم چو بنفشه گشت ای بینایی زیرا که چو گل زود روی دیر آیی
تا تو ز درون وفای او می جویی وانگه ز برون جفای او میجویی زان کی برهی که نیک و بد با اویی از پنبه همی کشتن آتش جویی
غم کی خورد آنکه شادمانیش تویی یا کی مرد آنکه زندگانیش تویی در نسیه آن جهان کجا بندد دل آنرا که به نقد این جهانیش تویی
بیزار شو از خود که زیان تو تویی کم شو ز ستاره کاسمان تو تویی پیدا دگران راست نهان تو تویی خوش باش که در جمله جهان تو تویی
مردی که برای دین سوارست تویی شخصی که جمال روزگارست تویی چرخی که به ذات کامگارست تویی شمسی که زنجم یادگارست تویی
چون حمله دهی نیک سوارا که تویی چون بوسه دهی ظریف یارا که تویی در صلح شکر بوسه شکارا که تویی در جنگ قوی ستیزه گارا که تویی
خود ماه بود چنین منور که تویی یا مهر بود چنین سمنبر که تویی گفتی که برو نکوتری گیر از من الله الله ازین نکوتر که تویی
روشن تر از آفتاب و ماهی گویی پدرام تر از مسند و گاهی گویی آراسته از لطف الاهی گویی تا خود به کجا رسید خواهی گویی
جایی که نمودی آن رخ روح افزای بنمای دلی را که نبردی از جای ز آنروز بیندیش که بی علت و دای خصمی دل بندگان کند بر تو خدای
با خصم تو از پی تو ای دهر آرای مهرافزایم گرچه بود کین افزای ور تیغ دورویه کرد از سر تا پای خود را چو کمر در دل او سازم جای
هر باطل را که رهگذر بر گل ماست تو پنداری که منزلش در دل ماست آنجا که نهاد قبله مقبل ماست درد ازل و عشق ابد حاصل ماست
در عشق تو ای شکر لب روح افزای نالان چو کمانچه ام خروشان چون نای تا چون بر بط بسازیم بر بر جای چون چنگ ستاده ام به خدمت بر پای
خود را چو عطا دهی فراوان مستای وز منع کسی نیز مرو نیک از جای در منع و عطا ترا نه دستست و نه پای بندنده خدایست و گشاینده خدای
در پیش خودم همی کنی آنجابی پس در عقبم همی زنی پرتابی جاوید شبی بیاید و مهتابی تا با تو غم تو گویم از هر بابی
شب را سلب روز فروزان کردی تا حسن بر اهل عشق تاوان کردی چون قصد به خون صد مسلمان کردی دست و دل و زلف هر سه یکسان کردی
صد چشمه ز چشم من براندی و شدی بر آتش فرقتم نشاندی و شدی چون باد جهنده آمدی تنگ برم خاکم به دو دیده برفشاندی و شدی
ای رفته و دل برده چنین نپسندی من می گریم ز درد و تو می خندی نشگفت که ببریدی و دل برکندی تو هندویی و برنده باشد هندی
ای دل منیوش از آن صنم دلداری بیهوده مفرسای تن اندر خواری کان ماه ستمگاره ز درد و غم تو فارغ تر از آنست که می پنداری