رباعی شمارهٔ ۵۰
گیرم که چو گل همه نکویی با تست چون بلبل راه خوبگویی با تست چون آینه خوی عیب جویی با تست چه سود که شیمت دورویی با تست

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
گیرم که چو گل همه نکویی با تست چون بلبل راه خوبگویی با تست چون آینه خوی عیب جویی با تست چه سود که شیمت دورویی با تست
محراب جهان جمال رخساره تست سلطان فلک اسیر و بیچاره تست شور و شر و شرک و زهد و توحید و یقین در گوشه چشمهای خونخواره تست
امروز ببر زانچه ترا پیوندست کانها همه بر جان تو فردا بندست سودی طلب از عمر که سرمایه عمر روزی چندست و کس نداند چندست
بر من فلک ار دست جفا گستردست شاید که بسی وفا و خوبی کردست امروز به محنتم از آن از سر و دست تا درد همان خورد که صافی خوردست
تا جان مرا باده مهرت سودست جان و دلم از رنج غمت ناسودست گر باده به گوهر اصل شادی بودست پس چونکه ز باده تو رنج افزودست
در دام تو هر کس که گرفتارترست در چشم تو ای جان جهان خوارترست وان دل که ترا به جان خریدار ترست ای دوست به اتفاق غمخوار ترست
مژگان و لبش عذر و عذابی دگرست وز کبر و ز لطف آتش و آبی دگرست بی شک داند آنکه خردمند بود کان آفت آب آفتاب دگرست
هر خوش پسری را حرکات دگرست واندر لب هر یکی حیات دگرست گویند مزاج مرگ دارد هجران هجر پسران خوش ممات دگرست
هر روز مرا با تو نیازی دگرست با دو لب نوشین تو رازی دگرست هر روز ترا طریق و سازی دگرست جنگی دگر و عتاب و نازی دگرست
در شهر هر آنکسی که او مشهورست دانم که ز درد پای تو رنجورست هستی به معانی تو جهانی دیگر پایی که جهانی نکشد معذورست
هر چند بسوختی به هر باب مرا چون می ندهد آب تو پایاب مرا زین بیش مکن به خیره در تاب مرا دریافت مرا غم تو دریاب مرا
غم خوردن این جهان فانی هوس است از هستی ما به نیستی یک نفس است نیکویی کن اگر ترا دسترس است کاین عالم یادگار بسیار کس است
در دیده کبر کبریای تو بسست در کیسه فقر کیمیای تو بسست کوران هزار ساله را در ره عشق یک ذره ز گرد توتیای تو بسست
گر گویم جان فدا کنم جان نفسست گر گویم دل فدا کنم دل هوسست گر ملک فدا کنم همان ملک خسست کی برتر ازین سه بنده را دست رسست
تا این دل من همیشه عشق اندیش ست هر روز مرا تازه بلایی پیش ست عیبم مکنید اگر دل من ریش ست کز عشق مراد خانه ویران بیشست
زین روی که راه عشق راهی تنگ ست نه بر خودمان صلح و نه بر کس جنگست می باید می چه جای نام و ننگ ست کاندر ره عشق کفر و دین همرنگست
ار نیست دهان فزونت ار هست کمست گویی به مثل وجودش اندر عدم ست درد است و دواست هم شفا و الم ست گویی ملک الموت و مسیحا بهم ست
تنگی دهن یار ز اندیشه کمست اندیشه ما برون هستی ستم ست گر هست به نیستی چرا متهمست ار نیست فزونشدست ور هست کمست
هر روز مرا ز عشق جان انجامت جانیست وظیفه از دو تا بدامت یک جان دو شود چو یابم از انعامت از دو لب تو چهار حرف از نامت
آنجا که سر تیغ ترا یافتن ست جان را سوی او به عشق بشتافتن ست زان تیغ اگر چه روی برتافتن ست یک جان دادن هزار جان یافتن ست
آنم که مرا نه دل نه جان و نه تنست بر من ز من از صفات هستی بدنست تا ظن نبری که هستی من ز منست آن سایه ز من نیست که از پیرهنست
چون دوست نمود راه طامات مرا از ره نبرد رنگ عبادات مرا چون سجده همی نماید آفات مرا محراب تو را باد و خرابات مرا
برهان محبت نفس سرد منست عنوان نیاز چهره زرد منست میدان وفا دل جوانمرد منست درمان دل سوختگان درد منست
شبها ز فراق تو دلم پر خونست وز بی خوابی دو دیده بر گردونست چون روز آید زبان حالم گوید کای بر در بامداد حالت چونست